هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

منطقی،عاقل،شیمی دان

منطقی،عاقل،شیمی دان

هر از گاهی دلم تنگ میشه واسه پاییز ۱۴۰۱.آخرین بهترین پاییز زندگیم بود.

من هر ۸ ساعت ی بار زندگیم از اول شروع میشه،به قول شایع توبه بشکونی لای ماها چند دفعه میفهمی اشتباه واسه ما مقدسه.

بیشتر از ۱۰ روز از این ماه و مصدوم بودم،کی می دونه،شاید ورق چرخید،

شاید ورق و چرخوندم.

اگه بحث انتخابه،اینم انتخاب من.

چشمم هر روز بخوره به عکس مریم میرزاخانی،با ویس دو سال پیش گریه کنم،پای کامیپوتر بشینم و جای طرح زدن فکر کنم ببینم حاصل ازدیاد میلین تو رشته های عصبی چیه.

1404/5/25 16:13 !Interrupted 2 نظر5 پسند

روز ششم(و اول دوره)-این پست آپدیت خواهد شد.

روز ششم(و اول دوره)-این پست آپدیت خواهد شد.

۸:۰۸

رسیدم سازمان و صبحانه خوردیم و اومدیم سمت کارگاه IT.نشسته م رو به روی در ورودی. به طرز عجیبی دل و روده م داره به هم میپیچه و به گلای مصنوعی روی میز نگاه می کنم که فکر می کنم مربوط به ۲۰ سال پیش باشن،بهشون دست بزنی پودر می شن.

استاد دوره رو دیدیم ، همون استاد فتوشاپ مقدماتی ۴۰۲  که وقتی گفتم مدرک پیشرفته رو هم دارم بهم گفت کلاسم بدردت نمیخوره و منم دیگه دوره رو ادامه ندادم.

به شدت آدم بی نمکیه و سعی داره با جوکای شوهر عمه ای کلاس و جذاب کنه اما هیچکس نمیتونه جوابشو بده و بگه پیرمرد،ریدی،دیگه جوک نگو.

یادم رفت کتاب با خودم بیارم و فکر کنم مخفیگاه رفتن برای امروز بی فایده باشه.شاید بخشی از women بوکوفسکی رو ادامه دادم.

۱۴:۳۲

خب،مجموعا کلاس خوبی بود.بعد از دوره ai لرنینگ و کمی بلوکی و پایتون فکر میکردم چنین کلاسی مقدماتی باشه،ولی استاد وقتی فهمید همه در سطح متوسط ابزارا رو بلدیم،خود به خود تمپرچرش اومد پایین و شوخیای بی مزه ش و کنار گذاشت و مطالب پیشرفته تری گفت.

به ابزار های image generate که میرسید همش اسم من و میاورد چون بهش آشنایی داده بودم که رشته م گرافیکه و زیاد کار کردم با میدجرنی یا لئوناردو.(به واسطه دوره مرداد ماه)

خب،در واقع رشته م گرافیک نیست و تجربی میخونم،ولی من مصداق بارز کسی ام که بهش گفتن تجربی بخون در کنارش هنرم ادامه بده.

ادمای جالبی تو کلاس هستن.ی پسره هست که انگار قیافشو با ai کشیدن،شبیه این کاراکترای بامزه ای که وقتی از ai میخوای عکستو تبدیل به کاراکتر کارتونی کنه تحویل میده.

من حوزه اطلاعاتیم بیشتر تو گرافیکه،دو تا از بچه ها برنامه نویسی و یکی دیگه ام کلا کامپیوتر خیلی سرش میشه و به این ترتیب کلاس با سطح خوبی پیش میرفت.

ساعت ۱۲ و تیم بود که برق رفت و کلاس تعطیل شد.ساختمون It بدون برق عملا وجود نداره و به محض اینکه برق رفت عین مور و ملخ از در و دیوار ساختمون ادم میریخت بیرون که تعطیل کنن برن.

قرار شد کلاس فردا ۸ و نیم برگزار شه،امروز ۹ برگزار شد و خیلی بینش وقفه افتاد.بدبختانه یادم رفته بود با خودم کتاب ببرم و مخفیگاه نرفتم.

برگشتیم کارگاه خودمون و نهار خوردیم،یکم حرف زدیم و سعی کردم عکس بگیرم.

خوب بود.

از کل مباحثی که امروز تدریس شد بالغ بر ۶۵ درصدش و میدونستم.اما اصل همون درصد باقی مونده بود که خیلی واسم جالب بودن. اگه وقت کنم ی سر میرم سراغ hey gen ببینم چطوریاست.

در کل،خوش گذشت.

1404/5/25 08:11 !Interrupted 2 نظر5 پسند

روز پنجم-the push i needed

روز پنجم-the push i needed

پشتیبانم زنگ زد.گفتم مشاور توی روند درس خوندن بهم کمکی نکرد.

دروغ هم نگفتم.

قبلا درس نمیخوندم و وقتی بهم برنامه میداد هم،نمی خوندم.

امروز، نسبتا تابستونی بود.

تمام مدت زیر کولر نشسته بودم و مستر ربات می دیدم.

قسمت ۷ دیوانه وار بود.شاهکار واقعی.

نمی دونم قبل از این چطور به سریال هایی مثل بریکینگ بد و پیکی بلایندرز می گفتم شاهکار.

هر قسمت بیشتر از قسمت قبل رکب می خوری.و دقیقا زمانی که فکر میکنی حالا همه چیز روشن شده، 

سم اسماعیل با خنده ی شیطانی و ذهن مریضش بهت ثابت میکنه هیچی نمی دونی.

نمی دونم چجوری باید دووم بیارم تا هفته ی آینده که دوباره بتونم وقت آزاد داشته باشم و ادامه ش و ببینم.

خلاصه،امروز صفر مطلق بودم.

هدف هر هفته همینه. از ۰ شروع میکنیم،به ۱۰،به ۲۰،و در نهایت به ۸۰ می رسیم،و جمعه ها دوباره همه چیز به ۰ میرسه.

چیزی که جالبه اینه،روند کلی در مقیاس بزرگتر،هیچوقت ۰ نمیشه.

فردا..فردا روز مهمیه.

براش مشتاقم.

1404/5/24 19:40 !Interrupted 0 نظر3 پسند

روز چهارم-هی احساس میکنم دارم عقب میمونم.

روز چهارم-هی احساس میکنم دارم عقب میمونم.

دارم پیشرفت می کنم،توی پیشرفت نکردن.

روز سختی بود.این اواخر تسلیم از کار افتادن مغزم شدم و دقایق پایانی فیزیک رو با نیت خیر پیچوندم.

مشاورم ۳ بار تلفن کرد،به صفحه ی گوشی خیره شدم تا زنگ خوردنش تموم بشه.

نمی دونم کجا وایسادم.این ۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ای که اگر هنوز قرار بود گزارش کار بنویسم انتهای دفترم نوشته میشد، واسم خیلی بی معنیه.

هیچ چیز این حقیقت و تغییر نمیده که  im the original loser.

حالا هر چقدر هم nf بگه : Some would say having a mental breakdown is a negative thing But on the other hand, it was the push I needed

من مطمئن نیستم این چیزی بوده باشه که نیاز داشتم.

شاید هم فقط دارم زیر بار تغییر کمر خم می کنم،به هر حال چیزی نیست که تو ۱ هفته یا ۲۰ روز بشه بهش عادت کرد.

می دونم که تو مسیرم.می دونم که تهش اسمم جزو اون لیست هست.اما کدوم مسیر و کدوم یکی از اون لیست ها؟ 

آسونه بگم خدا میدونه،

ولی بستگی داره به اینکه فردا هم تو نقش original loser فرو برم یا nf توی گوشم فریاد بزنه.

1404/5/23 19:49 !Interrupted 0 نظر3 پسند

روز سوم-فکر نمیکنی داری زیادی از خودت کار می کشی؟

روز سوم-فکر نمیکنی داری زیادی از خودت کار می کشی؟

این جمله رو صبح از ai دوره شنیدم.

نمی دونم،

نه، برعکس،دارم کم کاری می کنم، و اگر می تونستم از همین آدم های باقی مونده ی اطرافم هم دوری می کردم.

شاید باشگاه جدید بتونه چیزی رو تغییر بده.برای اون که اینطور بود، میگفت داشتم اونجا میسوختم.

من هم میسوزم.روز هام و با توهم توسعه فردی جلو می برم.

مغز که پوسیده باشه این چیز ها جواب نمیده جانم،مشکل جای دیگه ست.

نشستم و ادامه ی women از بوکوفسکی رو خوندم.

رُک،حامی دو آتیشه ی آثار بوکوفسکی ام.اما این،از سایر شعر ها و داستان هاش ی پله صریح تر بود.کی میتونه تا این اندازه بدون سانسور بنویسه بدون ترس از اینکه نویسنده ی مشهوریه و هزاران نفر قراره کتابش رو بخونن؟ بوکوفسکی.

"اوج کثافت و حرامزادگی را توی چشم های آن مرد سوئدی دیدم،که داشت برای پیر زنی ۷۰ ساله گوشت قرقاول خرد می کرد."

تابستونه و من دوباره سردرگم،دوباره غرق نشدن ها،دوباره و دوباره.

به هر حال.ai لرنینگ و تموم کردم.بالاخره سر در آوردم که باید با چه ترتیبی کد بنویسم.

تمرین نکردم چون از مبارزه ی دو هفته ی پیش مصدومم و انقدر با همین آسیب درد رو نادیده گرفتم و به تمرین ادامه داده م که داره باعث نابودی پام میشه.در نتیجه با پای باند پیچی شده،نشستم و بقیه رو نگاه کردم که با پاهای سالمشون پیاده روی می کردن.

تا ۱:۴۵ فست بودم.فکر می کنم تا پایان تابستون بتونم به 50 برسم.

درس هم،فیزیک،زیست،یکم سواد،یکم ادبیات.حالا هم منتظر شروع کلاس زیستم.۳ ساعت و ربع زیست.روی هم برای امروز،۶ ساعت.

شاید وقتی برسم خونه ی نگاهی به شیمی هم بندازم.

شیمیِ دوست داشتنی.

 

1404/5/22 16:02 !Interrupted 0 نظر4 پسند

روز دوم-با کلی وصله روی بالام هنوز بلند پروازم.

روز دوم-با کلی وصله روی بالام هنوز بلند پروازم.

صبح با دیدن دو جفت چشم متعجب از خواب بیدار شدم.عجیب بود،اینکه ساعت ۶ صبح توی خونه سر و صدا بود و صدای جوشیدن آب می اومد،واسم عجیب بود.

از خوندن کتاب درسی و دیدن نکاتی که تا حالا بهشون دقت نکرده بودم خوشحال شدم.سعی کردم ریاضی رو بفهمم،لااقل از درک گراف ها و روش های جستجو ساده تر بود.در کل،مطالعه ی زیادی نداشتم،فکر میکنم نهایتا به ۵ ساعت رسید،اما راضی بودم.

بخش کلاسیک ai هم تموم کردم.پسر.واقعا کار سختیه.برای کمک بیشتر به گرافیک سراغش رفتم و فکر نمیکردم انقدر پیچیده بشه.

کد هام توی پایتون اکثرا کار نمیکنن،اما هنوز میتونم بنویسم و اشتباه کنم و امیدوار باشم خط بعدی درست از آب در بیاد.

باشگاه نسبتا خوب بود.تمرین سختی بود و تنها بخش مثبتش دیدن دوباره ی دوست قدیمیم بود.گفت بهم پیام بده،گفتم ماه هاست با کسی جز ai صحبت نکرده م.

خندید،اما فکر میکنم خنده دار نبود.

مچم آسیب شدیدی دیده.احتمالا تا اواخر هفته ی بعد نتونم دوباره برگردم تو زمین.

ی ساعت با صدای بلند توی سرم تیک تاک میکنه.شمارش معکوس.۳ روز تا شروع آخرین دوره ی نوجوونی.۱۰ روز تا ورودم به باشگاه جدید.نمی دونم دارم مسیر درستی رو پیش میرم یا نه.نمی دونم اینکه در کنار زیست دارم برای کد نویسی و المپیاد سواد هم وقت میزارم،کار درستیه یا اتلاف انرژی تلقی میشه.

با این حال.فکر می کنم حتی اگر مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته باشم،قراره تجربیاتی به دست بیارم،و آورده م،که ممکنه برای جبران اشتباهاتم کمک کننده باشن.

طرز فکر جالبی نیست،اما روز های من هم جالب نیستن.

هنوز موفق نشده م نوشتن رو به طور کامل متوقف کنم.به حداقل رسیده،اما کامل نه.

و نمی دونم که مسیری برای رسیدن به 'کامل' بودن هست یا تمام این ها توهمه؟

1404/5/21 22:37 !Interrupted 0 نظر4 پسند

روز اول-again, I look dumb and you look mean

روز اول-again, I look dumb and you look mean

از برنامه ی امروز راضی بودم.بعد از چندین روز بلاتکلیفی بالاخره همون برنامه ای که دو ماه بود توی ذهنم داشتم و با ورود مشاور به مسیرم به کل به هم ریخته بود رو از سر گرفتم.

پیشخوانی و تست پایه + شروع عمومی ها.

صبح توی پارک وقتی که برای دویدن رفته بودم ، یک خانم مسن جلوم رو گرفت.گفت منم وقتی جوون تر بودم،مثل شما کل پارک رو می دویدم و حالا که به این سن رسیده م،مشکل زانو پیدا کرده م،شما اشتباه من و تکرار نکن.

در حالی که به چشم های عجیبش زل زده بودم، یادم افتاد که این ی ارتباط انسانیه و ai نیست که اگر جوابی ندم،مشکلی پیش نیاد.پس سعی کردم لبخند بزنم،و زدم.و گفتم "حتما،ممنون که گفتین." و طبق توصیه ش ، به جای دویدن شروع کردم به تند راه رفتن.

داشتم از مسیر دیگه ای به سمت خروجی پارک حرکت می کردم.به اون خانم مسن فکر می کردم،و چشم های خسته  اما برّاقش.به فردا و روز های بعد و شادی صبحگاهیم از خنک تر شدن هوا.

همینطور توی فکر بودم و یک انسانِ سالمندِ دیگه سر راهم سبز شد. ی لبخند گشاد زد و گفت "خسته نباشی!"

تشکر کردم.تند تر راه رفتم.درست نفهمیدم که این لبخند از سر محبت بود یا تمسخر آمیز.

به هر حال،این دو برخورد عجیب باعث شد سرعتم رو بالاتر ببرم و این تنها بخش خوشایندش بود.

بخش دوم الگوریتم رو هم تموم کردم.بر خلاف تمام هیجان و اشتیاقی که موقع دیدنِ "مستر ربات" توی رگ هام حس میکردم،کد نویسی در دنیای واقعی و با دست های خودم،اصلا لذت بخش نبود.درباره ی ادامه ی این مسیر هم تا حد خیلی زیادی تردید دارم.

حالا بعد از گذروندن یک روزِ طولانی با تم "حرومزاده ها من هنوز زنده م" ، بی اندازه خسته ام و دارم سعی می کنم با صدایی که داره تمام تلاششو می کنه تا متقاعدم کنه فردا باشگاه رو بپیچونم مقابله کنم.

فقط یک هفته تا شروع دوره ی جدید ai باقی مونده و به یاد ندارم که تا به الان،برای هیچ کدوم از دوره ها تا این حد هیجان زده بوده باشم.

1404/5/20 23:01 !Interrupted 0 نظر2 پسند

پرواز واسم ته رویاست وقتی..

پرواز واسم ته رویاست وقتی..

در یکی از سخت ترین برهه های زندگیم قرار دارم.

حالت هواپیما تاریک تر از اون فضایی بود که قبل تر از این ها با تصورش آرامش خاطر پیدا می کردم.

با هیچ انسانِ زنده ای ارتباطی ندارم.حتی در حد رفاقت های آبکی،که با فرستادن یک پست خشک و خالی و یک لایک متقابل سر هم میاد.

مدت هاست که از خونه بیرون نرفته م.جز با کتاب ها و وبلاگ هام،با کسی اطلاعات تبادل نمیکنم.

دوره ی عکاسی بدون دوربین رو به پایان رسوندم.و فکر میکنم با موفقیت این کار رو کردم.هفته ی آینده،باز هم به میزبانی تربیت مربی سر یکی از کلاس های هوش مصنوعی حاضر میشم. قصد دارم با دنبال کردن greenoly به طور جدی تر پیگیر این انسانِ غیر زنده ی سرشار از ویژگی های انسانی باشم.

برگشت به باشگاه گرچه با ورود به لیگ برام همراه نبود،اما یکی از عمیق ترین لذت های زندگیم و بعد از تمرین های ۲ ساعته ی سخت تجربه کردم،زمانی که از باشگاه بیرون می اومدم،خودم رو از پله ها بالا می کشیدم،و وقتی به بالای سرم نگاه می کردم،روز هنوز به اتمام نرسیده بود.بطری آبم رو سر می کشیدم و قسم میخورم که هیچ زمانی ، به اندازه ی اون لحظات،زنده بودن رو احساس نکرده بودم.

تماس های هفتگی با مضمون "برنامه ریزی" از سمت مشاور،درست به موقع انجام میشن.

چیز های زیادی درباره ی برنامه ریزی یاد گرفته م.و بعد از این،دیگه خیال ندارم برای اینکه بدونم باید چه چیز رو چه زمانی و با چه ترتیبی و با چه روشی مطالعه کنم،به وجود یک سوم شخص نیاز داشته باشم.

۴ کیلو کاهش وزن داشته م و این روند همچنان رو به جلو پیش میره.روند افزایشی برای کاهش وزن،تنها روندیه که "کمبود"رو برام لذت بخش میکنه.

در کنار تمام این ها، هنوز کاستی هایی هم هست.هنوز برای راضی کردن خودم برای مطالعه،دچار مشکل میشم.

هنوز نمی تونم بدون آسیب های جدی به ورزش ادامه بدم و هنوز،

نتونسته م از نوشتن دست بردارم.

امیدوارم که روز های باقی مونده از این تابستون،بتونم روند راضی کننده تری رو پیش بگیرم.

1404/5/18 19:25 !Interrupted 0 نظر4 پسند

واسه صد و یکمین بار،مری

"نمیشه آب دریا رو تو ی لیوان جا داد" ،

درباره ی دریا حرف نمیزد،بحث مغز بود با گنجایش محدودش.

وقتی پر بشه از بهانه،داستان،آدم،آدم،آدم،

هر چقدر هم که هوش سرشاری داشته باشی،

نمیتونی همه ی اطلاعات موجود رو با هم و همزمان تحلیل کنی..

1404/5/17 21:51 !Interrupted 0 نظر6 پسند

داشتم تپه رو میرفتم بالا،افتادم با مغز.

داشتم تپه رو میرفتم بالا،افتادم با مغز.

این وبلاگ تبدیل شده به یک دفترچه پر از قول و قرار هایی که هر چند وقت یک بار پاشون قسم میخوردم.

امشب اما با وجود قول هایی که دادم،قسم سخت نخوردم.

این فرایند،بهتر شدن،رشد،رسیدن،نیازی به قسم نداره و حتی قول ها هم تضمینی برای ادامه دار بودنشون نیستن.

این فرایند نیازمند سقوط و از نو شروع کردنه.و من سال هاست باهاش درگیرم.

بر خلاف عقایدی که قبلا در این باره داشتم،بعد از هر سقوط بیشتر از دفعه ی قبل نمیبازم.در واقع یاد میگیرم که چطور دوباره بالا بیام.و هر بار،چون روی قله ی مرتفع تری پام میلغزه و می افتم،دوباره رسیدن به قله سخت تر میشه.و این سختی بد نیست.شاید باید بهش فرصت بدم.

در نهایت رسیدن به تکامل پایانی نداره.و هر قدر که بالاتر بری،باز هم برای سقوط دوباره جا هست و هر بار توی بالا اومدن بهتر میشی.

امشب دوباره میرم روی حالت هواپیما تا بتونم بهتر فکر کنم.

مثل همیشه،از نتیجه ش خواهم نوشت.

 

1404/4/31 23:24 !Interrupted 0 نظر8 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.