هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

بنفش.

دنبال اون می گشتم ، کسی که همیشه بهش حسادت می کردم. از اطرافیانش درباره ش می پرسیدم ، سعی می کردم شبیه اون حرف بزنم ، شبیه اون لباس بپوشم. تعریف دقیقی از کامل بودن ندارم.اما اون توی ذهن من کامل بود ، این حس عجیب هم اسمی جز حسادت نداشت. دیشب که به اپیزود من برتر پادکست joy culture گوش می کردم ، فهمیدم تمام این مدت من برتر رو توی وجود اون  می دیدم. سعی کردم درامد داشته باشم ، سعی کردم به اهنگ های اون گوش بدم ، سعی کردم عاشق غذاهایی باشم که اون دوست داره.و ادم هایی که باهاشون قرار میذاشت ، استایل گاث. برای چند وقت فقط به این استایل نگاه می کردم. چیزی که جالبه اینه، من هنوز هم بهش حسادت می کنم.

 

1402/5/9 13:55 !Interrupted 0 نظر3 پسند

۳۰ روزه.

از فردا ۳۰ روز ، روزانه ۵ دقیقه نوشتن و شروع می کنم.

از این چند روز ، اون مریض بود. وقتی دستهاش و می دیدم بیشتر از هروقتی برای انتخاب شغل اینده م مطمئن بودم. هیجان ، اضطراب.

توی ظهر عاشورا چشمم دنبالش بود.

ی دختر موآبی دیدم. چشم هاش شبیه من بود. چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که بعضی از ادمها برقی توی چشم هاشون دارن که وایب خودم و میده. خواهر هانا، اون نزدیک ترین چشمهارو به من داشت. با اینکه خیلی وقته معتقدم آبی گرمترین رنگ نیست اما اون دختر به طرز عجیبی منو دنبال خودش می کشوند. اون برق چشم ها، دوست داشتنی بود.با خودم گفتم چرا اون؟ هیچ چیز توی چشمهاش نبود. خالی بود، بی روح بود. وقتی قدم می زدیم و من چهره های آشنا می دیدم دلم می خواست فریاد بزنم: به دیدن هیچکدومتون احتیاجی ندارم. چرا اون نمیاد؟ 
از این جنون خسته شده بودم ، ادم های قشنگ زیاد بودن ، اما تعریف من از زیبایی تغییر کرده بود. سخنران می گفت زیر لب چیزی بخواه، میشنوه، فرقی نمیکنه کی باشی ، چه پوششی داشته باشی و چه طرز فکری. تنها سوالم این بود که امثال من پذیرفته میشن؟
زل زده بودم به اون قطره اشک هایی که از چشمهاشون پایین میومد و تا جایی که ناپدید بشه به مسیرش ادامه می داد. خودم رو وادار کردم، اشکی نبود چون اعتقادی نبود.سال های قبل محرم که می رسید خیابون اصلی به قدری شلوغ می شد که اگر بین جمعیت گیر میوفتادی ، حتی برای نفس کشیدن هم تقلا می کردی. و امسال پیاده رو های نسبتا خلوت و ماشین هایی که به راحتی عبور می کردن برامون عجیب بود.

آبی، همه چیز آبیه. اما این پس زمینه تیره زنده ترین رنگ هارو کسل کننده جلوه میده.

_تو میتونی پاشی بدویی برسی، یا افسرده باشی بگیری از دکترا قرص.
خیلی عقبم. اندازه ۸ روز. اندازه تمام اون تنگی نفس ها. قهوه دوباره تو خونم جریان پیدا کرده، در حالی که نباید چنین سمی رو به خورد قلبم بدم.مهر ماه،

شبیه معجزه ست. خیلی ملایمه. کاش میشد کار کنم.

1402/5/9 00:09 !Interrupted 2 نظر2 پسند

فکت؟شاید.

چند حقیقت فان و کوتاه از تایپ INTP

∽ ساکت و کمی وحشی.
∽ میتونه چنان قیافه‌ی عوضی‌ای به خودش بگیره که به گریه بندازتت.
∽ احتمالاً فکر میکنه تو یه احمقی.
∽ موقع مستی ایده‌های فرازمینی داره.
∽ احتمالاً پرستیدنی‌ترین لبخند رو روی کل زمین داره.
∽ بیشتر اوقات فقط ابرو بالا میندازه و پلک میزنه.
∽ به شدت باهوشه اما خودش متوجه هوش بالاش نیست.
∽ از بوسه و بغل متنفره اما اگه یه INFP کیوت باشی میتونی ازش بدزدی.
∽ برای درس خوندن زیادی خسته‌ست اما خودش میدونه انقدری باهوشه که بتونه نمره‌ی کامل بگیره.
∽ باهاتون گرم می‌گیره؛ بهش زمان بدید.
∽ متوجه نمیشه چرا گاهی دوستانش ناراحت هستن؛ اما تمام تلاشش رو برای کمک به دوستانش می‌کنه.
∽ میگه MBTI چرته.
∽ عاشق توجه‌ـه؛ اما نه وقتی غرق در استرس شده.
∽ یک رهبر عالی که میخواد برنده بشه؛ خیلی رقابتی.
∽ زیاد حرف میزنه و ممکنه کاملا تصادفی یک چیز دردناک به زبان بیاره؛ اما وقتی متوجه‌اش بشه، جوری عذرخواهی میکنه که انگار فردایی نیست.
∽ هنرمند؛ ولی چندان نسبت بهش راغب نیست. اما اگر باشه، نسبت به کارهاش احساس غرور و افتخار داره و عاشق به اشتراک گذاری هنرش با دوستانش‌ـه.
∽ به طور مداوم هی دیرش میشه.
∽ کاملا قادره توی جامعه حاضر بشه و فعالیت کنه.
∽ منتظر میمونه تا اوضاع خراب شه و بعد درستش میکنه.
∽ تنبلی رو اولین مقصر کم‌تحرکی میدونه.
―――——
 

∽ به نوعی آهنربای INTJ(رفیق intj دارم ، هاها)
∽ برای سرگرمی پست‌های شبکه‌های اجتماعی رو دوباره بررسی میکنه.
∽ بازی‌های ویدیوئی رو به مهمونی رفتن و یا گردش‌های دسته جمعی ترجیح میده.
∽ کاملا صادقانه و رک حرفش رو میزنه حتی اگه کمی ناجور باشه.(بعدش اورتینک میکنم و پشیمون میشم و خودمو متقاعد می کنم که کار غلطی نکردم. بعد خیلی خرسند به خودم افتخار می کنم.)
∽ طرفدار مُده.(میتونم بگم اینجا شبیه intj ام و اهمیتی به مد نمیدم.)
∽ از مدرسه رفتن خوشش نمیاد و نمیتونه مدت زیادی پای درس بشینه؛ اما به طرز عجیبی باهوشه و با یک بار خوندن میتونه نمره بالایی توی امتحانات بگیره.
∽ توی ذهنش با خودش حرف میزنه.
∽ حدود 30 تا برنامه روزانه دانلود میکنه و بعد به خاطر حوصله سر بودنشون پاکشون میکنه.
∽ شخصیتش مثل کاراکتر کاکاشی در انیمه ناروتو هست.(شاید.نه دقیقا.ولی اره.نه.)
∽ یه دوست ENFP داره.
∽ با کمال میل گند میزنه تو زندگیش.(از همشون حق تر.)
∽ خوشحال میشه اگه کسی شخصیتش رو به یه آهنگ تشبیه کنه. 
∽ در تخیلاتش زندگی میکنه. 
∽ مسئولیت پذیر نیست.
∽ هیچی نمیگه ولی وقتی شروع به صحبت کنه خیلی پر حرفه.
∽ توی بیو تلگرامش زده انلاین ولی در واقع خوابه.
∽ تمرکز توی کلاس‌های صبحگاهی براش سخته.
∽ احتمالا به ستاره‌شناس شدن فکر میکنه و رویای برنده شدن جایزه نوبل فیزیک رو تو خواب میبینه.
∽ تو یه گروه با نظر اکثریت مخالفت میکنه‌.
∽ میگه سیاه رنگ مورد علاقشه.
∽ توی دونستن چیزهای عجیب غریب یه نابغه‌ست، ولی توی کار‌های روزمره زندگی گیج میشه.
∽ خوب میدونه چجوری دیگران رو سورپرایز کنه.
∽طرز تفکر خاصی داره که دوست نداشتنش رو خیلی سخت‌تر می‌کنه.
∽از زیاد بودنِ هرچیز بدش میاد بنابراین پیام‌هاش هیچوقت طولانی نمیشه.
∽ از کلمات اضافه یا اموجی‌های غیرضروری خوشش نمیاد، ولی ممکنه گاهی از دومی همینجوری الکی استفاده کنه.

1402/5/6 10:08 !Interrupted 0 نظر3 پسند

Freak

اره دلا، 

من ادمهایی رو دوست دارم که نباید داشته باشم.

رنگ مورد علاقتو به سخره می گیرم چون خودم هیچ رنگی ندارم.

من کت رسمی و با شلوار بگ ست می کنم ، نمیتونی ازم ایراد بگیری.

از موهای بلندت نفرت دارم.

قدم هام و کج برمیدارم.

ارتباط چشمی برقرار نمی کنم.

شاید درست بگی دلا، 

من ی اشتباهم.

 

1402/5/5 17:07 !Interrupted 4 نظر3 پسند

این داستان : تشنه لب.

چند وقت پیش ی ادم توی محله ای که قبلا زندگی میکردیم به ضرب گلوله کشته شد. این اقا آشپزخونه دار بود و نوچه هاشم توزیع کننده مواد. چند سالی بود که البته میگفتن توبه کرده و داره سالم زندگی می کنه. هیئت دار بزرگترین هیئت اون منطقه بود و همه رو اسمش قسم می خوردن. خلاصه ، امسال دومین سالی بود که این اقا توی هیئت خودش حضور نداشت و زیر ی خروار خاک خوابیده بود. پارت جالب قضیه اینه که ی زمانی هزینه هیئت از پول همین آشپزخونه ش درمیومده. اون موقع من بچه بودم ، می گفتن این اقا برا همه ی بچه های هیئت کتونی اورجینال می خره و تو این ۱۰ شب خرجشونو می ده. هر سال هم دور میدون محله گوسفند قربونی می کرد و نگم دیگه ، از خوبا بود.

امشب رفیقاش زنجیر می زدن ، مداح می خوند و می گفت : کاش پسر دریا نبودی! تو حسین حسین و یادمون دادی! علمدارمون تو بودی! مثل حسین تشنه لب رفتی! و از این خزعبلات. چرا میگم خزعبل؟ چون رفیقاش همچنان تو کار خلافن. چون همین دیشب دعواشون شد و قمه کشیدن برا هم. چون با چشمای خودم دیدم که یکی از ادمای تو هیئت مواد گذاشت کف دست دوتا جوون.و همین ادما از حسین میگن! همینا زنجیر میزنن به یاد حسین و چند ساعت بعد مست عربده می کشن! حالا من امام حسین و باور کنم یا نوکراشو؟ این همه تناقض باعث میشه نتونم به هیچی اعتماد کنم.

 

1402/5/5 01:15 !Interrupted 0 نظر2 پسند

منعکس شد.

تمام مدت فکرم مشغولش بود.اون بچه، فقط ۸ سالشه.

-ولی اگر کارایی که بقیه انجام میدن ، فقط از نظر ما کار بدی باشه چی؟

بد بودن، حدودی براش وجود نداره وقتی همه چیز نسبیه. تو موهاتو بلند می کنی چون از وقتی به این دنیا اومدی مردم اینشکلی بودن، تو با دست راستت قاشق رو نگه میداری چون این ی قانون از پیش تعیین شده ست ، تو فکر می کنی رنگ صورتی دخترونه ست چون توسط ادمهای اطرافت بهت تحمیل شده. 

اما همه اینها، همه ی عکس هایی که به من نسبت داده می شد و حرف هایی که بهم میزدید. 

من آدم بدی بودم؟

اونا ازم متنفرن، ممکنه ادمی به نظر برسم که اهمیت نمیده. شاید درست باشه. چیزی که اهمیت داره نظر تو درباره من نیست ، نظر خودم درباره خودمه.تو میتونی تمام مدت رو به روم وایسی و با مشت هات صورتم و داغون کنی. من به این فکر می کنم که لایق مشت های تو بودم؟ و در نهایت با نتیجه گیری به سمت اینکه مقصر من بودم یا تو ، تصمیم می گیرم.

همه چیز درباره منه،

این افکار تا زمان مرگ از بین نمیرن.

مرگ،

تاریک ترین کلمه ایه که میتونه وجود داشته باشه.

عددش ۱۹ عه،

خاکستری و قدرتمند.

عطرش شبیه عطریه که اون میزد.

باید بگذریم،

زنده بودن یعنی گذشتن.

1402/5/3 23:06 !Interrupted 1 نظر1 پسند

پر از حسادتم من.

چیزی نیست، فقط تابستونه. دوست دارم دیگه حرفاتو نشنوم. دوست دارم از زندگیم پاکت کنم و فقط وقت بگذرونم. دوست دارم تا صبح بیدار بمونم ، خودم و با نسکافه خفه کنم، call me by your name و برای بار ده هزارم ریواچ کنم و هرچند ساعت که بخوام بخوابم.

اما اتفاقی که داره میوفته اینه،

خبری از تابستون نیست ، چون خیلی وقته که یادم رفته شربت زعفرون چه مزه ای داشت. هر روز قبل از طلوع بیدار میشم ، دوره میبینم، تمرین میکنم ، می نویسم ، کتاب می خونم ، درس های سال آینده رو پیشخوانی می کنم، تست میزنم ، خبری از تیموتی نیست و مستند های مختلف جای اون سریال هارو گرفتن. 

نمیدونم، 

شاید به عنوان ی شکست خورده باید مدت بیشتری رو تو خلسه سر می کردم ،

ولی بهم برخورد.حرفاشون باعث میشه دیوونه شم. چهره ی اون عوضی جلوی چشمم باعث میشه سریع تر باشم. و سکوت ، سکوت اطرافیانم از کنایه هاشون بدتره. 

نمیدونم،

فقط باید بگذره.

1402/5/3 14:07 !Interrupted 0 نظر2 پسند

.But this is where good guys die

من واقعا با خودم بهترم،

نمیدونم خراب یهو چجوری شد.

دور بودن از دوستام برای یک ماه بهم نشون داد نه تنها مشکلی نیست بلکه زمان اضافه تری رو به خودم و دنیای واقعی اختصاص میدم. دوست های ابدی؟ برای بار هزارم، کنار اومدن با دخترایی مثل اون شبیه کابوسه.من دارم از خودم محافظت می کنم.

کلش چرته، مکالمه هایی که در طول روز داریم فقط شرم رو بهم یادآوری میکنه. اون مدام پریا رو یادآوری میکنه، از روابط عاطفیش میگه و حتی گاهی به خصوصی ترین مسائل زندگیش اشاره میکنه و، "شرم" خفه کننده ست.

و اون دختری که عددش ۷ عه؟ تمام چیزی که دغدغه هاشو تشکیل میده پسر ها هستن. مجبور میشم درباره چیزی حرف بزنم که کوچکترین علاقه ای بهش ندارم، حتی نمیدونه که دخترکم کسیه که همیشه ازش حرف میزدم.

فرشته؟خب..اون تنها کسیه که بی نقص به نظر میرسه. و شاید خودخواهانه باشه اما موضوع همینه که اون بیش از اندازه قشنگه و خب:)

ما فقط همو میشناسیم ، چیزی به اسم دوست وجود نداره.

1402/5/2 17:20 !Interrupted 2 نظر2 پسند

FGM

.Welcome to the city of lies

قرار بود فقط ۸۰ تا تست باشه. کشش ندارم. تابستونه، نه؟ خواب میدیدم. شاید تمام اون برنامه ها هم خواب باشه.

کیک بوکس. تا مهر ماه؟ همه چی دستم اومده، نمیشه تغییرش داد.بهش گفتم اون کیسه بوکس خاک خورده رو از انباری بیرون بیاره. نمیدونم، این افکار خاک خورده کی تازه میشه؟

این نفرت، یادمه که با تصور کردن صورتش مشت میزدم.ی روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس.از تو قوی تر میشم، شاید تنها جاییه که ترمز ندارم.

ما وقتی اینطور شکسته ایم شعار میدیم. اما امید الکی؟ میشه ازش واقعیت ساخت.

1402/5/2 12:23 !Interrupted 2 نظر2 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.