هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

چهارشنبه.

تمام مدت کسی که بچه بود و نمی فهمید من بودم ، نه اطرافیانم.

صدای هومان،

_دوتایی سوار ابرا شدیم ی روزیو ، ولی حالا تو دوست نداری بمونی و!

لبخند میزدم. مثل دیشب که دست میکشیدم رو اون کلمه های قرمز.

_جلو آینه به خودم میگم باز اشتباه کردی!

داد نزن ، هر چیزی که به تو مربوط میشد داره خفم می کنه.نمی دونم کی گیر افتادم دوباره. هر بار آماده ام و بعد خستگی مجالم نمیده. کلی از کارا مونده، مگه تا مهر چقدر وقت هست؟

_کاش رد نمیشدی..ی جوری تا گلستان میرفتیم.

هربار همینارو میگم. هربار همین اتفاقا تکرار میشه. فکر می کنم جدیده اما دارم دور خودم می چرخم.

اون عطر صورتی بود، مگه تو از صورتی نفرت نداشتی؟

حتی خودمم نمی فهمم دارم چی میگم..هینا گلومو گرفته و نمیزاره نفس بکشم..

1402/5/16 12:26 !Interrupted 0 نظر1 پسند

جوونیم و پیر نشون میدیم.

_خودت باش
_از حرفایی که همیش بقیه میگن استفاده نکن
_یکم فکر کن و چیزیو بگو که خود واقعیت میگه

بیا درباره فلسفه حرف نزنیم ، بحث اینکه "چجوری خودم باشم وقتی حتی نمیدونم کی ام" خیلی وقته قدیمی شده. اون توی مواقع حساس فکرش از من بیشتر کار می کنه. مضطرب بودم ، گفتم که یکشنبه ها روز شانسه؟ صبح بعد از بیدار شدن گریه کردم و بابتش خوشحالم. می گفت طبیعی نیست که بعد از این همه وقت نتونستی حسی که داشتی و حداقل پیش خودت بروز بدی.کم کم داره از فشاری که روم بود کم میشه.دفترچه ها، توی هرکدومشون ردی از تو هست. با خودم گفتم چه اهمیتی داره؟ ی روز قراره همه چیز رو بفهمن. و اون روز..انقدر ضعیف نیستم که برای پنهان کاری تقلا کنم.مثل سولی ، فقط ترسیده م. بعضی وقتا از همه چی میترسم. و هینایی در کار نیست تا براش مهم باشه. اون ی نماد از زندگیه که برای خودم متصور شدم. پس چرا انقدر تاریکه؟ از وقتی که یادم میاد همراهم بوده..گاهی خودم رو با اسمش صدا زدم، گاهی کسی رو که برام عزیزترین بوده..اما هیچکس تا به الان شبیهش نبوده. شاید به خاطر اینه که خودم هم هیچ تصویری ازش ندارم. 

صاحب فروشگاه همه چیز و قفل کرده و رفته. نمی دونه هیچوقت قرار نیست در بزنم، تا زمانی که چراغ ها روشن نشدن نه.

_ استاد خندان؟ حالمو به هم زدی..

شرم ترس رو بیشتر می کنه. شاید سرنوشتمون اینه که تا ابد دلتنگ بمونیم‌. خودمون رو زیر نقابی که بقیه انتظارش رو دارن مخفی کنیم و حرفی نزنیم. ولی..تو به سرنوشت اعتقادی داری؟

 

1402/5/16 01:01 !Interrupted 0 نظر3 پسند

واسه خودم الکی میرم و میام..

استاد با تاخیر اومد تو کلاس. تخته رو آماده کرد و کامپیوتر همه رو چک کرد. درباره اینکه قبلا کار کردیم یا نه سوال پرسید. گفتم من مدرک پیشرفته رو دارم، گفت پس برا چی اومدی؟(دقیقا با ی لحن جدی) خلاصه کلاس شرو شروع کرد و من امیدوار بودم چیز جدیدی یاد بگیرم.

_ کسی می تونه بگه رزولیشن یعنی چی؟

_بنا بر این خود معنای اسم فتوشاپ ، یعنی..

_ این ابزار براش تول هست که می تونید باهاش..

من واقعا خورده بود تو ذوقم:))) نشسته بودم سر جلسه ای که استاد با معرفی ابتدایی ابزار ها شروع می کرد؟ و از من می خواست چون حرف هاشو حفظم به بقیه کمک کنم؟

_دیگه نمیرم بقیه روز هارو.

۹ ساعت از روزم رو صرف هیچی کردم.فردا یکشنبه ست، یادمه که یکشنبه ها روز شانس بود. چی از شانس می دونی؟ این خوشحال بودن های موقتی،

_آخرین باری که اینطور لبخند زدم اسفند ۱۴۰۰ بود.

دنبال فایده میگردم نه لذت. زندگی شبیه آرت بورد نیست که کنترلo بزنی و همه چی توی درست ترین جای ممکن قرار بگیره.از پس این بر نیام، چی می مونه برای اینکه بدو ام؟

این اعتیاده، من واقعا بیشتر می خوام..

1402/5/14 22:41 !Interrupted 0 نظر1 پسند

ی کاری دارم با تاخیر میام.

تنها چیزی که می دونم اینه که هیجان زده ام.

دیروز با بچه ها بیرون بودیم.ذهنم می گفت بیا دوباره خودمون رو سانسور کنیم ، تا زمانی که باعث میشه سالم بمونی لازمه. بعد از خداحافظی پر از سرزنش بودم. حقیقت انقدر دردناکه؟ دیشب به پسرم می گفتم از خودم متنفرم که انقدر ترسو ام. می گفت بی خیالش شو.د اگه می تونستم که به تو نمی گفتم.

شاید دورانش گذشته. شاید دارم توی همون جاده ای راه می رم که میرسه به نقطه ی "فراموش کردن اینکه اسمشو با کدوم پ می نویسن." (اره، فقط ی دونه پ داریم.) هیچ چیز نمی تونه این حفره ی عمیق رو پر کنه.کتاب ها ، خانواده ، محبت های تو خالی از سمت اطرافیان ، هیچ چیز. شاید هم من توی هیچ چیز دنبال همه چیز می گردم.شاید همه ش تو همین نیستی بی سر و ته خلاصه شده.کاش می شد شاید هارو دور بریزم. کاش از همه چیز اطمینان داشتم. کاش انقدر درمونده نبودم.راستی ، کاش ها رو دور بریزم یا شاید ها رو؟ 

از تجربه کردن چنین اشتباهی پشیمون نیستم. اون برای اشتباه بودن بیش از حد قشنگ بود، برای امیدوار بودن اما خیلی دیره. 


فارغ از درگیری های ذهنی و اضطراب شدیدی که دوباره دارم تجربه می کنم این ماه به جواب های جالبی رسیدم. اینکه جمع و جور کردن مبحث به اون سنگینی توی یک ماه ممکن نیست. دقیقه نودی بودن ، هیچ چیز رو درست پیش نمیبره و من معتاد لحظات اخرم.اینکه پولاریسم هم با وجود انعطاف پذیر بودنش مناسب عقیده ی من نیست و همچنان باید با اطرافیانم بحث کنم. اینکه عقاید مذهبی اونها از فقر امید میاد.حتی اینکه شاید لازم نباشه چیزی رو اثبات کنم.هر چقدر حقیقت رو فریاد بزنم، چشم های کور اونها نمی تونه"واقعیت" رو ببینه. 


 دوره جدید داره شروع میشه، از ۵ و نیم اینجاییم. دلم برای فضای کارگاه ها و سرسبزی اینجا تنگ شده بود. به خواب احتیاج دارم، قهوه جوابگو نیست. تو کلاس نشستم. طبق معمول اومدم میز اول چون حوصله هیچکس رو ندارم.حتی با چشم بسته هم میشه تشخیص داد. توی ارتباط برقرار کردن با ادمها چه حضوری و چه مجازی ی فاجعه به تمام معنا ام. در حدی که با هر پیام و هر کلمه تمام توانمو از دست می دم.راستی،کامپیوتر های اینجا خیلی جدیدن=) کیس های باحالی داره. فضای کلاس خیلی جالب تر از دوره عکاسیه.یکم خیطه ، مدرک پیشرفته رو دارم و دوباره اومدم نشستم سر مقدماتی=)

ی نفر اینجاست که تو ورلد اسکیلز ۲۰۲۰ دیپلم افتخار گرفته. دیدنش باعث میشه بربخوره بهم؟ ی همچین حسی.

-صبح به صبح جنگه این روزا.

1402/5/14 08:19 !Interrupted 0 نظر2 پسند

منم ی بازنده ام بوکوفسکی.

همه چی خوب پیش می رفت تا زمانی که کلمه "مدال" رو دیدم. بازم می گم. من قربانی دوران شدم.زمانی که دنیا از ی عطسه گریخته بود.

با همه ی اینها من هنوز هم زمان رو دست کم می گیرم. دفترچه هامو همه جا پخش می کنم و با اینکه کشیدن ی خط صاف هم سخته ، نقاشی می کشم. با خودم می گم تو چجور گرافیک دیزاینری هستی که حتی نمیتونی روی کاغذ طرح بکشی؟ همه چیز دوباره توی هم میپیچه و میچرخه و میچرخه و خودم و با هایپ خفه می کنم. از خریت های محض نوجوانی راضی ام.اگر خریت نکنم و تا ابدیتی که دروغه و پایانش نزدیکه سعی کنم منطقی باشم ، "رشد" معنای واقعیشو از دست میده. حس بوکوفسکی رو دارم وقتی داشت با الهام گرفتن از زندگی فلاکت بار خودش هزار پیشه رو می نوشت. بازنده ی واقعی بودن. مشکلی نیست.

http://npc.blogix.ir/post/32

 

1402/5/13 11:15 !Interrupted 0 نظر2 پسند

تابستونه،کافیه چشماتو باز کنی!

بیا تو خونه بمونیم، خورشید عصبانیه و باید اجازه بدیم اروم بشه.

یک سال از زمانی که عاشق خورشید شدم میگذره. اون ادم منزوی و شب بیدار ، خیلی وقته اثری ازش نیست. راستی، تو باعث شدی من عاشق خورشید بشم. رنگ طلایی، موهای فرفری و لباس های سفید. شاید امسال با بی لطفی تمام حتی یک بار هم بهت سر نزده باشم. شاید صدات رو فراموش کرده باشم ، حتی نمی دونم اگر ملاقاتت کنم چه حرفی برای گفتن داریم. اما همیشه ارزو می کردم که می تونستم درد هات از یادت ببرم. باعث شم لبخند بزنی ، از اون لبخند هایی که برای گمراه کردن نیست.کاری کنم یادت بره که چقدر بدقول بودم.

آخرین بار بهم گفت: چرا نمیای دنبالم؟

نمیدونم ، واقعا نمی دونم. بیشتر از وایب خوبی که تو بهم میدی ، خاطرات سال قبل ذهنم رو پر کرده. می دونم که نمی تونم کاری در حقت بکنم. نمی تونم اشکاتو پاک کنم و دروغ بگم که -ی روزی میشه دردامون تموم. 

بیا فقط صبر کنیم. می دونم به جا نیست ، اما صبر حلش می کنه. زمان همه چیز رو از بین می بره. تا اون موقع، امیدوارم این حس از بین نرفته باشه.

 

1402/5/12 14:59 !Interrupted 0 نظر3 پسند

باب اسفنجی.

بزرگترین اشتباهم این بود که به خاطر فشار قبل از اعلام نتایج برگشتم به سوشال مدیا. منی که قبل از این تمام مکالمه هام به اپ های ایرانی و واتساپ محدود می شد از گپ هایی سر در اوردم که هیچوقت باهاشون آشنایی نداشتم.

اونا می دونن ، این جزوی از شخصیتم شده. نمی تونم قبل از اینکه حالم رو بپرسی باهات کاری داشته باشم. این عادت، از اونجایی شروع شد که می خواستم تمومش کنم و چیزی نمی گفتم. حالا اونها هم همین رویه رو پیش گرفتن، Toxic مثل پارسال تنها چیزیه که پلی میشه.

ببین..واقعا مهم نیست. انقدر همه چیز خالی بوده که دارم سعی می کنم دنبال اتفاقات مهم باشم.جدی نگیر.فقط شبیه تروماست و داره تکرار می شه. دارم هر کاری که سال گذشته انجام دادم و انجام می دم‌.

 خواب دیدم دارم باهات حرف می زنم.توی خواب، همون حسی رو داشت که اگر واقعا اتفاق می افتاد حس می کردم. تو که اصلا من و نمیشناسی و یادت نمیاد؟ چرا ذهنم درگیرته؟

مجبورش کردم حقیقت رو بگه. از شکنجه کردنت لذت می برم. از اینکه التماس کنی تا حقیقت رو مخفی نگه دارم لذت می برم.

اگر نه،

فرق من چیه با هر موجود زنده ی دیگه ای؟ به قوانین از پیش تعیین شده فکر می کنیم ، کلیشه می سازیم،به درست و غلط بودنش فکر می کنیم، سعی می کنیم تغییرش بدیم. این چرخه هیچ پایانی نداره. صدای باد تنها چیزی بود که می شنیدم. رویای اینده و ترس، بیشتر از همه ی این احساسات ترس وجود داره.ترس باعث می شه که زنده بمونی ، ترس چشم هاتو میبنده و اجازه نمیده از مرگ چیزی بفهمی. شبیه جهله ، هر چقدر لحاف گرم و نرم جهل رو بیشتر سفت بچسبی راحت تری. بیخیال هر کسی که اون بیرون به دلیلش فکر می کنه.

.I'm drowning let me breath

1402/5/11 14:19 !Interrupted 0 نظر2 پسند

مثل قبل،too muchعه.

دُز بالای اندروفین، باعث میشه بیشتر بخوای.

-پسش بده. زندگیمو بهم پس بده، هر احساسی که کنارت تجربه کردم و بهم برگردون عوضی.

شاید زیاده روی بود. همیشه زیاد روی می کنم. سال قبل کسی بود تا نگران بشه، وقتی ماگ قهوه دستم بود نوتیف پیام هاشو می دیدم.

من تشنه ترحمتم. وقتی حرف می زنی کلافه می شم. وقتی با اشتیاق از روزمره ت می گی دلم می خواد ی قاتل باشم و اولین قربانیم تو. دهنت و ببند، این سکوت خیلی قشنگ تر از خنده های مصنوعی منه. حالا دیگه میفهممش، می گفت الان می تونم هرکسی که حالش خوبه رو با دست های خودم خفه کنم.

پس بالا بودن اینطوریه. بیشتر می خوام. لطفا بیشتر حرف بزن. تمام اون حسای خوب ، بیشتر می خوام. 

-این انرژی رو به تو انتقال دادم.

شاید تقصیر تو نبود، بعد از چند ساعت همه چیز فروکش کرد. از خالی بودن متنفرم.پس پر از نفرت شدم. این خسته ت کرده بود نه ساعت کلاس.

-الان که دارم بهش فکر می کنم ۷۵ روز سخت من خیلی وقته شروع شده.

موهای قرمزش.من احساس خودم رو می خواستم یا چشم های تورو؟ "شرم" داره به بالاترین حد خودش میرسه.اون فکر می کنه تو ی پسری.

Eouphoria؟ هیچ معنایی نداره. 

ما از آدم ها بت می سازیم.ما بهشون شخصیت می دیم. ما شروع به پرستیدنشون می کنیم. در نهایت ، سعی می کنم بت های ساخته شده رو خورد کنیم و این خورد شدن ارزش هامون و به همراه داره. حالا بازم فکر می کنی نباید دردناک باشه و زیادیه؟ 

معنای واقعیش اینه : بخشی از خودت رو از بین می بری. حالا اینکه رشد کنی و جای خالی از بین بره یا تا ابد عزادار باشی ، بستگی به خودت داره.

1402/5/10 21:27 !Interrupted 0 نظر1 پسند

اخه کلمه ها نمیگیرن حسمو یکم.

رفتم بلاگفا. وبلاگای آشنا به چشمم می خورد. تابستون پارسال هر کاری کردم تا از اون منجلاب بیام بیرون،نمی دونستم هیچ مشکل جدی وجود نداره. امسال همه چی فرق کرده.بنفش دیگه مقدس نیست. خورشید آزاردهنده نیست. و موهام، نسبت به یک سال خیلی بلند شده. ی زخم اینجاست که حتی جاش هم از بین نرفته. یادم نمیاد چرا اینکار و کردم، فقط عصبانی بودم.

خیلی وقت گذشته، من الان خوشحالم. واقعا می گم. با وجود تابستونی که شبیه تابستون نیست ، امروز همه چیز عالی شروع شد.

اون پست،وقتی خوندمش هیجان زده بودم.شاید ی چیزی بیشتر از هیجان. میتونم از کلمه مورد علاقه م برای توصیفش استفاده کنم،"فرحبخش". به خیلی چیزا فکر کردم. فقط آسمون می تونست بفهمه چی می خوام بگم.  اون پرنده که بین شاخه های درخت در حال حرکت بود،بهش خیره بودم و شفاف تر می شد.فکرام.انگار دوباره دارم مبهم می نویسم. نمیتونم کاریش کنم!با هر ضربه ای که به کیسه می زدم لبخند رو لبام بود. بر خلاف روز های قبل. من به چهره اون فکر می کردم،ازش متنفر بودم. و امروز حتی کوچیک ترین جزئیات جالب به نظر می رسیدن.

شما می تونید با کلماتتون ی نفر و جادو کنید، قدرتش رو دست کم نگیرید.

-امروز پر از لبخنده،همه چیز یاسیه.

 

1402/5/10 14:22 !Interrupted 0 نظر1 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.