تابستونه،کافیه چشماتو باز کنی!
بیا تو خونه بمونیم، خورشید عصبانیه و باید اجازه بدیم اروم بشه.
یک سال از زمانی که عاشق خورشید شدم میگذره. اون ادم منزوی و شب بیدار ، خیلی وقته اثری ازش نیست. راستی، تو باعث شدی من عاشق خورشید بشم. رنگ طلایی، موهای فرفری و لباس های سفید. شاید امسال با بی لطفی تمام حتی یک بار هم بهت سر نزده باشم. شاید صدات رو فراموش کرده باشم ، حتی نمی دونم اگر ملاقاتت کنم چه حرفی برای گفتن داریم. اما همیشه ارزو می کردم که می تونستم درد هات از یادت ببرم. باعث شم لبخند بزنی ، از اون لبخند هایی که برای گمراه کردن نیست.کاری کنم یادت بره که چقدر بدقول بودم.
آخرین بار بهم گفت: چرا نمیای دنبالم؟
نمیدونم ، واقعا نمی دونم. بیشتر از وایب خوبی که تو بهم میدی ، خاطرات سال قبل ذهنم رو پر کرده. می دونم که نمی تونم کاری در حقت بکنم. نمی تونم اشکاتو پاک کنم و دروغ بگم که -ی روزی میشه دردامون تموم.
بیا فقط صبر کنیم. می دونم به جا نیست ، اما صبر حلش می کنه. زمان همه چیز رو از بین می بره. تا اون موقع، امیدوارم این حس از بین نرفته باشه.









