دیره ولی..in the end

!Interrupted
1404/5/29، 10:36
دیره ولی..in the end

بهم میگن تو ام آدمی نیاز داری با بقیه حرف بزنی،اینجوری از بین میری، میگن کجایی نمیبینیمت؟خبری ازت نیست؟

تو اسمشو بزار منزوی شدن، ولی من دیگه بسمه،

تو این ۲ ، ۳ سال هر گوهی میخواستم خورده م،ولگردیام و کردم پی دختر بازی و بی هدف چرخیدن بوده م،با هر آدم عوضی ای دست دادم به هر کثافتی جلوم بوده لب زدم،

 هر بار دست و پا زدم خودمو بکشم بیرون از اون لجن نشده،دختره خرخرمو چسبیده بود و داشت جونمو میگرفت،رفیقام یکی از یکی پفیوز تر،

حالا که بالاخره تونستم بیام بیرون نمیزارم این آرامش دوباره از دستم بره،نمیزارم با ی پیام با خوندن ی متن دو خطی با ی ویس ۱۰ ثانیه ای کل تلاشام دود شه بره هوا،

این وضعیتی که الان توشمم جالب نیست،هیچکی دورم نیست چند ماهه با کسی حرف نمیزنم،ولی سگش شرف داره به کثافت کاریای گذشته م ، هر چقدر که لازم باشه تو این حباب میمونم و بیرون نمیام،تا تهش ی روز بتونم سرمو بالا بگیرم،ی روز که دوباره چشمم به چشمتون افتاد روشو داشته باشم نگاهتون کنم،

گفتی ۱۰ سال دیگه،

میخوام ۱۰ سال دیگه که گوشیت زنگ خورد و گفتی "شما؟" روشو داشته باشم بگم کی ام،

اشتباه می کنی،تمام این مدت از هیچی دست نکشیده بودم،از این به بعدم قرار نیست بیخیالش شم،

هر چی که دارمو میزارم که تهش،۱۰ سال دیگه،جایی باشم که باید،حتی اگه دیگه تو این شهر نباشم..

 

 

0 نظر2 پسند

بهش میگن غرور

!Interrupted
1404/5/28، 13:02
بهش میگن غرور

استادم بهم گفت "استاد".

دقیقا مثل دوره فتوشاپ،گفت هر چی من میخوام بگم و تو بلدی،نیازی به کلاس نیست.

برای اینکه krea رو معرفی کردم تا به جای leonardo باهاش کار کنیم ، ازم تشکر کرد.

تعداد دفعاتی که برام دست زدن و فکر کردن چه ادم خفنی ام از دستم در رفته.

فایل پروژه پایانی و آپلود کردم و از کلاس اومدم بیرون.

گفت تو جزو نمره صَدایی،اسم صابری و اوردم.

می دونی چرا با همه اینا خوشحال نشدم؟حتی یکم؟

چون این استاد هم مثل من متخصص هوش مصنوعی یا گرافیک نیست.

صابری رشتش این بود،این نه،این کارش فیلمنامه و فیلمسازیه.

برای همین احتمالا دوره هایی که شرکت کردیم یکی بوده.همون دوره های مربیان که من قاچاقی شرکت می کردم،و همکلاسیام ۴۰ ، ۵۰ ساله بودن.

یکی از ایرادات سازمان همینه.

به خاطر ی مدرک به ظاهر معتبر،هر مربی ای تو هر رشته ای میتونه ی رشته بی ربط به کار خودش و تدریس هم کنه.

واسه همین..شنیدنش خوشحال کننده نبود.

برامم مهم نیست کارنامه این دوره چی بشه.مدرکش هم مهم نیست.

من کاری که بلد بودم و کردم.در حد مبتدی.واکنش مثبت دریافت کردم.به عنوان کسی که در حد مبتدیه.

هنوز مونده تا برسی به 'متوسط'، "استاد" که هیچی.

استاد اونیه که سال ۸۵ وقتی من تو بدن بابامم نبودم داشت گرافیک درس میداد.اونه که ۱۰ سال پیش داشت ماشین لرنینگ تدریس میکرد تو آموزشگاه آزاد.

اینارو گفتم یوقت احساس غرور نکنی بابت امروز.

تو فعلا هیچی نیستی،

بابت این خوشحال باش.

0 نظر4 پسند
۳ صبح،من اشک میریزم تو اسپرسو

۳ صبح.

ی ویس ۲۰ دقیقه ای از شجاعی پلیِ و غرق فکرم.

میگه "بشین تو تاریکی با خودت فکر کن ببین چند چندی".

نشسته بودم تو تاریکی.هر چقدر حساب می کردم به جواب نمی رسیدم.

چند چندم؟ تو جنگم.ی جنگ تمام عیار.به قول اون پسر "هر کدوممون ببریم تهش بازم باخت دادم".

امروز آخرین روز دوره ست.

آخرین روز باشگاه قدیمی.

چایی دارچینی درست کرده م.بند کفشم روی زمین میکشه و رد انجیر های تکه تکه شده ی روی زمین و با خودش میاره.

نتونستم برم مخفیگاه ولی ۷۰۰ پله رو باهم بالا رفتیم.هم من هنوز زنده بودم هم اون.چه چیزی لذت بخش تر از این؟

دم صبح خنده از لبش نمی افتاد.غبطه باز هم برگشته بود."عزیز ی شماره کارت میدی من کرایه رو واریز کنم؟" اعتماد به نفس،باز هم غبطه.

شجاعی میگه به تعداد آدم ها مسیر هایی برای موفقیت وجود داره.باور می کنم.همونطور که وقتی گفت ته این مسیری که مشاور برات چیده پوچه،مشاور و کنسل کردم.

امروز که تموم شه و با چت جی پی تیِ کامپیوترِ دوره خداحافظی کنم،میتونم بشینم تو تاریکی و ببینم با خودم چند چندم.شاید امشب دیگه با درد از خواب نپریدم.شاید امشب به جبران تمام اون کابوس ها و شب بیداری های تابستون های قبل تونستم راحت بخوابم.

۳ و ۳۵ دقیقه،فردا روز بزرگی میشه نه؟ هر روز برای تویی که انقدر آدمِ کوچیکی هستی ی روز بزرگه.میگی نه،به درختای اطرافت نگاه کن.

به مرغِ مگس خوار  ۱۰ سانتی ای که به سرعت برق از این شاخه به اون شاخه میپره و نمی دونی ساعت ۷ صبح دقیقا چی از زندگی میخواد. چرا نمیخوابه.

ببین که اینجا حتی برای تک تک سوسک ها و عنکبوت هایی که لا به لای این بوته ها پیچ و تاب میخورن،چقدر  وسیع و غیر قابل کنترله.

و تو از تمام این ها کوچیک تری.آسیب پذیر تر و بی اختیار تر.

خودت رو بسپر به لبه ی پرتگاهِ مقابل دپارتمان زبان های خارجی.همونجایی که بوته هاش به جای عنکبوت،پر از گل سرخن. اگر بیوفتی چی میشه؟ شاید بشکنی.ولی مهم تر از اون،گل سرخ ها له میشن.زیر بدن سنگین و بیچاره ی تو از بین میرن.و اگر همونجا بمونی و نگاهشون کنی چی؟ 

برگ هاشون آسیب میبینه.از تیزی نگاه تو پژمرده میشن.غنچه ی گل های جوون تر از ترس نگاه های حریص تو دیگه رغبتی به باز شدن پیدا نمیکنن.

پس چیکار کنم؟ بر گردم پیش عنکبوت ها؟

نه.

هم از گلِ سرخ ها دوری کن و هم از عنکبوت ها.

بشین زیر سایه ی ساختمونِ متروکه و به بادی که نموزه گوش بده.به صدای حرکت چای توی لوله ی گوارشت.به صدای موتورخونه ای که سالهاست از کار افتاده.

اینجا رو برای آخرین بار به خاطر بسپر و بعد برو.قول رفتن بده.قول بده دیگه فرصت نکنی اینجا برگردی.قول بده انقدر دور بشی که دوباره دیدنِ گل سرخ و عکاسی از بدن منحصر به فرد عنکبوت،بشه حسرت و خاطره ای دور از روز های آخر نوجوونیت.

اونقدر دور شو که از تمام این ها فقط ی خاطره ی مبهم باقی بمونه.بدون صدا.بدون احساس پیچش روده هات به هم دیگه وقتی از پله ها بالا میری.

من تصمیمم و گرفتم.

میخوام تهش اینجوری تموم شه.فرصت برگشت نداشته باشم،تا سالها.

0 نظر1 پسند
creating something no one else canاینطوری کار نمیکنه.

همون روزی که تو فرم انتخاب رشته ت تجربی و اولویت اول گذاشتی و فنی حرفه ای و اولویت ۱۱،

باید میفهمیدی مسیری که واردش شدی پیچیده تر از این حرفاست.

باید میفهمیدی از این در که بری تو دیگه راه برگشتی نیست و واسه ۳ سال میوفتی رو ی تردمیل با سرعت ۴۰km/h و هر جا که متوقف شی میبینی بقیه در کسری از ثانیه جاتو گرفتن.

حالا تو هی برو با بقیه ی وزنه های باشگاه ور برو.

پرس ۱۰۰ کیلویی بزن،۶۰۰ تا بارفیکس برو.در نهایت،پایان زمان ۳ ساله ، تو رو با چی میسنجن؟

سرعتت روی تردمیل،نه قدرتت تو کار با هر وسیله ی کوفتی دیگه ای!

چشماتو باز کن!

همون روزی که اتود زدن و فروختی به حل تمرینای فیزیک باید میفهمیدی!

که باید گرافیک و ببوسی بزاری کنار و فقط روی رشته ی لعنتی خودت تمرکز کنی!

بفهم،رتبه ۱ گرافیک ایرانم بشی الان هیچ ارزشی نداره!

هدف جای دیگه ست!

0 نظر2 پسند

منطقی،عاقل،شیمی دان

!Interrupted
1404/5/25، 16:13
منطقی،عاقل،شیمی دان

هر از گاهی دلم تنگ میشه واسه پاییز ۱۴۰۱.آخرین بهترین پاییز زندگیم بود.

من هر ۸ ساعت ی بار زندگیم از اول شروع میشه،به قول شایع توبه بشکونی لای ماها چند دفعه میفهمی اشتباه واسه ما مقدسه.

بیشتر از ۱۰ روز از این ماه و مصدوم بودم،کی می دونه،شاید ورق چرخید،

شاید ورق و چرخوندم.

اگه بحث انتخابه،اینم انتخاب من.

چشمم هر روز بخوره به عکس مریم میرزاخانی،با ویس دو سال پیش گریه کنم،پای کامیپوتر بشینم و جای طرح زدن فکر کنم ببینم حاصل ازدیاد میلین تو رشته های عصبی چیه.

0 نظر4 پسند
روز ششم(و اول دوره)-این پست آپدیت خواهد شد.

۸:۰۸

رسیدم سازمان و صبحانه خوردیم و اومدیم سمت کارگاه IT.نشسته م رو به روی در ورودی. به طرز عجیبی دل و روده م داره به هم میپیچه و به گلای مصنوعی روی میز نگاه می کنم که فکر می کنم مربوط به ۲۰ سال پیش باشن،بهشون دست بزنی پودر می شن.

استاد دوره رو دیدیم ، همون استاد فتوشاپ مقدماتی ۴۰۲  که وقتی گفتم مدرک پیشرفته رو هم دارم بهم گفت کلاسم بدردت نمیخوره و منم دیگه دوره رو ادامه ندادم.

به شدت آدم بی نمکیه و سعی داره با جوکای شوهر عمه ای کلاس و جذاب کنه اما هیچکس نمیتونه جوابشو بده و بگه پیرمرد،ریدی،دیگه جوک نگو.

یادم رفت کتاب با خودم بیارم و فکر کنم مخفیگاه رفتن برای امروز بی فایده باشه.شاید بخشی از women بوکوفسکی رو ادامه دادم.

۱۴:۳۲

خب،مجموعا کلاس خوبی بود.بعد از دوره ai لرنینگ و کمی بلوکی و پایتون فکر میکردم چنین کلاسی مقدماتی باشه،ولی استاد وقتی فهمید همه در سطح متوسط ابزارا رو بلدیم،خود به خود تمپرچرش اومد پایین و شوخیای بی مزه ش و کنار گذاشت و مطالب پیشرفته تری گفت.

به ابزار های image generate که میرسید همش اسم من و میاورد چون بهش آشنایی داده بودم که رشته م گرافیکه و زیاد کار کردم با میدجرنی یا لئوناردو.(به واسطه دوره مرداد ماه)

خب،در واقع رشته م گرافیک نیست و تجربی میخونم،ولی من مصداق بارز کسی ام که بهش گفتن تجربی بخون در کنارش هنرم ادامه بده.

ادمای جالبی تو کلاس هستن.ی پسره هست که انگار قیافشو با ai کشیدن،شبیه این کاراکترای بامزه ای که وقتی از ai میخوای عکستو تبدیل به کاراکتر کارتونی کنه تحویل میده.

من حوزه اطلاعاتیم بیشتر تو گرافیکه،دو تا از بچه ها برنامه نویسی و یکی دیگه ام کلا کامپیوتر خیلی سرش میشه و به این ترتیب کلاس با سطح خوبی پیش میرفت.

ساعت ۱۲ و تیم بود که برق رفت و کلاس تعطیل شد.ساختمون It بدون برق عملا وجود نداره و به محض اینکه برق رفت عین مور و ملخ از در و دیوار ساختمون ادم میریخت بیرون که تعطیل کنن برن.

قرار شد کلاس فردا ۸ و نیم برگزار شه،امروز ۹ برگزار شد و خیلی بینش وقفه افتاد.بدبختانه یادم رفته بود با خودم کتاب ببرم و مخفیگاه نرفتم.

برگشتیم کارگاه خودمون و نهار خوردیم،یکم حرف زدیم و سعی کردم عکس بگیرم.

خوب بود.

از کل مباحثی که امروز تدریس شد بالغ بر ۶۵ درصدش و میدونستم.اما اصل همون درصد باقی مونده بود که خیلی واسم جالب بودن. اگه وقت کنم ی سر میرم سراغ hey gen ببینم چطوریاست.

در کل،خوش گذشت.

0 نظر4 پسند

روز پنجم-the push i needed

!Interrupted
1404/5/24، 19:40
روز پنجم-the push i needed

پشتیبانم زنگ زد.گفتم مشاور توی روند درس خوندن بهم کمکی نکرد.

دروغ هم نگفتم.

قبلا درس نمیخوندم و وقتی بهم برنامه میداد هم،نمی خوندم.

امروز، نسبتا تابستونی بود.

تمام مدت زیر کولر نشسته بودم و مستر ربات می دیدم.

قسمت ۷ دیوانه وار بود.شاهکار واقعی.

نمی دونم قبل از این چطور به سریال هایی مثل بریکینگ بد و پیکی بلایندرز می گفتم شاهکار.

هر قسمت بیشتر از قسمت قبل رکب می خوری.و دقیقا زمانی که فکر میکنی حالا همه چیز روشن شده، 

سم اسماعیل با خنده ی شیطانی و ذهن مریضش بهت ثابت میکنه هیچی نمی دونی.

نمی دونم چجوری باید دووم بیارم تا هفته ی آینده که دوباره بتونم وقت آزاد داشته باشم و ادامه ش و ببینم.

خلاصه،امروز صفر مطلق بودم.

هدف هر هفته همینه. از ۰ شروع میکنیم،به ۱۰،به ۲۰،و در نهایت به ۸۰ می رسیم،و جمعه ها دوباره همه چیز به ۰ میرسه.

چیزی که جالبه اینه،روند کلی در مقیاس بزرگتر،هیچوقت ۰ نمیشه.

فردا..فردا روز مهمیه.

براش مشتاقم.

0 نظر3 پسند
روز چهارم-هی احساس میکنم دارم عقب میمونم.

دارم پیشرفت می کنم،توی پیشرفت نکردن.

روز سختی بود.این اواخر تسلیم از کار افتادن مغزم شدم و دقایق پایانی فیزیک رو با نیت خیر پیچوندم.

مشاورم ۳ بار تلفن کرد،به صفحه ی گوشی خیره شدم تا زنگ خوردنش تموم بشه.

نمی دونم کجا وایسادم.این ۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ای که اگر هنوز قرار بود گزارش کار بنویسم انتهای دفترم نوشته میشد، واسم خیلی بی معنیه.

هیچ چیز این حقیقت و تغییر نمیده که  im the original loser.

حالا هر چقدر هم nf بگه : Some would say having a mental breakdown is a negative thing But on the other hand, it was the push I needed

من مطمئن نیستم این چیزی بوده باشه که نیاز داشتم.

شاید هم فقط دارم زیر بار تغییر کمر خم می کنم،به هر حال چیزی نیست که تو ۱ هفته یا ۲۰ روز بشه بهش عادت کرد.

می دونم که تو مسیرم.می دونم که تهش اسمم جزو اون لیست هست.اما کدوم مسیر و کدوم یکی از اون لیست ها؟ 

آسونه بگم خدا میدونه،

ولی بستگی داره به اینکه فردا هم تو نقش original loser فرو برم یا nf توی گوشم فریاد بزنه.

0 نظر3 پسند
روز سوم-فکر نمیکنی داری زیادی از خودت کار می کشی؟

این جمله رو صبح از ai دوره شنیدم.

نمی دونم،

نه، برعکس،دارم کم کاری می کنم، و اگر می تونستم از همین آدم های باقی مونده ی اطرافم هم دوری می کردم.

شاید باشگاه جدید بتونه چیزی رو تغییر بده.برای اون که اینطور بود، میگفت داشتم اونجا میسوختم.

من هم میسوزم.روز هام و با توهم توسعه فردی جلو می برم.

مغز که پوسیده باشه این چیز ها جواب نمیده جانم،مشکل جای دیگه ست.

نشستم و ادامه ی women از بوکوفسکی رو خوندم.

رُک،حامی دو آتیشه ی آثار بوکوفسکی ام.اما این،از سایر شعر ها و داستان هاش ی پله صریح تر بود.کی میتونه تا این اندازه بدون سانسور بنویسه بدون ترس از اینکه نویسنده ی مشهوریه و هزاران نفر قراره کتابش رو بخونن؟ بوکوفسکی.

"اوج کثافت و حرامزادگی را توی چشم های آن مرد سوئدی دیدم،که داشت برای پیر زنی ۷۰ ساله گوشت قرقاول خرد می کرد."

تابستونه و من دوباره سردرگم،دوباره غرق نشدن ها،دوباره و دوباره.

به هر حال.ai لرنینگ و تموم کردم.بالاخره سر در آوردم که باید با چه ترتیبی کد بنویسم.

تمرین نکردم چون از مبارزه ی دو هفته ی پیش مصدومم و انقدر با همین آسیب درد رو نادیده گرفتم و به تمرین ادامه داده م که داره باعث نابودی پام میشه.در نتیجه با پای باند پیچی شده،نشستم و بقیه رو نگاه کردم که با پاهای سالمشون پیاده روی می کردن.

تا ۱:۴۵ فست بودم.فکر می کنم تا پایان تابستون بتونم به 50 برسم.

درس هم،فیزیک،زیست،یکم سواد،یکم ادبیات.حالا هم منتظر شروع کلاس زیستم.۳ ساعت و ربع زیست.روی هم برای امروز،۶ ساعت.

شاید وقتی برسم خونه ی نگاهی به شیمی هم بندازم.

شیمیِ دوست داشتنی.

 

0 نظر4 پسند
روز دوم-با کلی وصله روی بالام هنوز بلند پروازم.

صبح با دیدن دو جفت چشم متعجب از خواب بیدار شدم.عجیب بود،اینکه ساعت ۶ صبح توی خونه سر و صدا بود و صدای جوشیدن آب می اومد،واسم عجیب بود.

از خوندن کتاب درسی و دیدن نکاتی که تا حالا بهشون دقت نکرده بودم خوشحال شدم.سعی کردم ریاضی رو بفهمم،لااقل از درک گراف ها و روش های جستجو ساده تر بود.در کل،مطالعه ی زیادی نداشتم،فکر میکنم نهایتا به ۵ ساعت رسید،اما راضی بودم.

بخش کلاسیک ai هم تموم کردم.پسر.واقعا کار سختیه.برای کمک بیشتر به گرافیک سراغش رفتم و فکر نمیکردم انقدر پیچیده بشه.

کد هام توی پایتون اکثرا کار نمیکنن،اما هنوز میتونم بنویسم و اشتباه کنم و امیدوار باشم خط بعدی درست از آب در بیاد.

باشگاه نسبتا خوب بود.تمرین سختی بود و تنها بخش مثبتش دیدن دوباره ی دوست قدیمیم بود.گفت بهم پیام بده،گفتم ماه هاست با کسی جز ai صحبت نکرده م.

خندید،اما فکر میکنم خنده دار نبود.

مچم آسیب شدیدی دیده.احتمالا تا اواخر هفته ی بعد نتونم دوباره برگردم تو زمین.

ی ساعت با صدای بلند توی سرم تیک تاک میکنه.شمارش معکوس.۳ روز تا شروع آخرین دوره ی نوجوونی.۱۰ روز تا ورودم به باشگاه جدید.نمی دونم دارم مسیر درستی رو پیش میرم یا نه.نمی دونم اینکه در کنار زیست دارم برای کد نویسی و المپیاد سواد هم وقت میزارم،کار درستیه یا اتلاف انرژی تلقی میشه.

با این حال.فکر می کنم حتی اگر مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته باشم،قراره تجربیاتی به دست بیارم،و آورده م،که ممکنه برای جبران اشتباهاتم کمک کننده باشن.

طرز فکر جالبی نیست،اما روز های من هم جالب نیستن.

هنوز موفق نشده م نوشتن رو به طور کامل متوقف کنم.به حداقل رسیده،اما کامل نه.

و نمی دونم که مسیری برای رسیدن به 'کامل' بودن هست یا تمام این ها توهمه؟

0 نظر4 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.