هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

TH3

۲ ماه شد.

دقیقا ۲ ماهه که درس نمیخونم.دوباره.

همین که هنوز سر پا ام جای تعجب داره.

با چه رویی میرم سر جلسه آزمون؟المپیادی بودما.ی چیزایی از زمین و شیمی حالیمه.

جالب نیست؟

دیگه نه بوکس جوابه نه ۲۴/۷ سریال دیدن،مشتام زور ندارن و دیگه چیزی تو دست و بالم نیست.

سر آزمون داشتم فکر میکردم،تا کی؟تا کی این وضع ادامه داره؟

تهش که چی.

دستکش تو دست منه یا تو؟

دستکش بوکس یا لاتکس؟

کورتیزول قفلم کرده.کور شده م.وایساده م.ی وقتایی حرکت میکنم،ولی راه رفتن نیست،لرزیدنه.

واقعا،

با چه رویی میرم سر جلسه آزمون؟

۲ ماه زیست نخونی میدونی یعنی چی؟

سردمه.خرابی ازحد گذشته ، باید بار و بنه را بست.

برام کتاب بخون.دست بکش به موهام و ازم متنفر باش.بگو ۱۰ سال دیگه همو میبینیم،دختر بچه ۴ ساله.زنجیر گردنم پاره شد،جوشش دادم،کاش میتونستم تو ام جوش بدم.

درس بخونم؟

دلیل بده بهم.

1404/9/13 12:01 !Interrupted 1 نظر4 پسند

.Last shot

Henry:

Like you, I didn't fit in with the other children. Something was wrong with me. All the teachers and the doctors said I was... "Broken," they said. My parents thought a change of scenery, a fresh start in Hawkins, might just cure me. It was absurd. As if the world would be any different here. But then... to my surprise, our new home provided a discovery. And a new found sense of purpose. I found a nest of black widows living inside a vent. Most people fear spiders. They detest them. And yet, I found them endlessly fascinating. More than that, I found a great comfort in them. A kinship. Like me, they are solitary creatures. And deeply misunderstood. They are gods of our world. The most important of all predators. They immobilize and feed on the weak, bringing balance and order to an unstable ecosystem. But the human world was disrupting this harmony. You see, humans are a unique type of pest, multiplying and poisoning our world, all while enforcing a structure of their own. A deeply unnatural structure. Where others saw order, I saw a straitjacket. A cruel, oppressive world dictated by made-up rules. Seconds, minutes, hours, days, weeks, months, years, decades. Each life a faded, lesser copy of the one before. Wake up, eat, work, sleep, reproduce, and die! Everyone is just waiting. Waiting for it all to be over. All while performing in a silly, terrible play, day after day. I could not do that. I could not close off my mind and join in the madness. I could not pretend. And I realized I didn't have to. I could make my own rules. I could restore balance to a broken world. A predator... but for good. As I practiced, I realized I could do more than I possibly imagined. I could reach into others, into their minds, their memories. I became an explorer. I saw my parents as they truly were. To the world, they presented themselves as good, normal people. But like everything else in this world, it was all a lie. A terrible lie. They had done things, Eleven. Such awful things. I showed them who they really were. I held up a mirror. My naive father believed it was a demon cursing them for their sins. But my mother somehow knew. Knew it was I who was holding up that mirror, and she despised me for it. She called a doctor, an expert. She wanted him to lock me away, to fix me, even though it wasn't I who was broken. It was them. And so she left me with no choice. No choice but to act. To break free. With each life I took, I grew stronger. More powerful. They were becoming a part of me. But I was still a child. And I did not yet know my limits. And it nearly killed me. He was arrested, blamed for the death of my sister and mother, just as I planned. But I was far from free. I woke up from my coma only to find myself placed in the care of a doctor, the very doctor I had hoped to escape. Dr. Martin Brenner. Papa. But the truth... the truth is he did not just want to study me. He wanted more. He wanted to control. When Papa finally realized he could not control me, he tried to recreate me. He began a program. And soon, others were born. You were born. And I ..am so glad you were, Eleven. So very glad

1404/9/12 22:21 !Interrupted 0 نظر3 پسند

فلاکت²

پست از آینده،دی ماه: الان وقت ریواچ کردن happiest season,تنها در خانه،گرینچ،red white and royal blue ،  اپیزود های کریسمس gilmore girls،

 و وقت دیدن ۴ اپیزود پایانی stranger things عه،

 ولی امتحان دارم.

1404/9/12 18:37 !Interrupted 0 نظر0 پسند

.Dear Henry

.Dear Henry

معمولا به نشونه ها اعتقادی ندارم.اما وقتی ببینمشون دو دستی میچسبمشون،همونطور که از آدمها فراری ام اما با هر ارتباط کوچیکی تا مدت ها به وسیله یک طناب فولادین بهشون متصل میشم.

زنجیر گردنم و دید،فکر نمیکرد بعد این همه وقت هنوز داشته باشمش،خودمم فکر نمیکردم هنوز تا این اندازه درگیرت باشم.اصلا چطور میشه این حجم از خود تحقیری و عذاب وجدانی که بعد از این همه وقت هنوز با خودم حمل میکنم توضیح داد مهندس؟

دیشب،شبِ وحشتناکی بود،اوضاعم خراب تر از چیزی بود که تصور میکردم،از شدت کرختی و عاجز بودن حتی نمیتونستم حرکت کنم،هر چند دقیقه با دیدن چهره ی آدم ها از خواب می پریدم و حالتی درست شبیه اضطراب ناشی از کابوس های the green eyes guy سراغم اومده بود.

صبح کاملا تسلیم اعمال روز قبلم شده بودم.حتی یک بار هم سعی نکردم چیزی رو تغییر بدم. و بله.این شب وحشتناک به یک تعطیلی معجزه آسا ختم شد.

معجزه نیست و مازوته،اما این موجودِ خودشیفته ی کم شعور همیشه به پیدا کردن یک ارتباط بعضا بی ربط با زندگی خودش و وقایع اطراف علاقه منده.

جهان حول افکار ما میچرخه،اگر این طور نبود که نمی گفتم خود شیفته ی کم شعور.

بوکس واسم فراره،نوشتن واسم فراره،متعجبم که چطور بعد از این همه فرار ، هنوز در حال دویدنم،و بد تر از اون،هنوز نتونسته م پناهگاه واقعی رو پیدا کنم.

خلاصش این که،امروز هم به خیر گذشت،

اما فکر میکنی تا کی  هواتو داره؟

1404/9/12 09:51 !Interrupted 1 نظر3 پسند

Bookworm؟

سقوط رو تموم کردم.بالاخره.بعد از مدت های مدید.الان بعد از ۶ ماه بالاخره هر ۶ کتابی که از نمایشگاه گرفتم و تموم کردم.

  1. سه قطره خون صادق هدایت : خدا بود.غلظت روانپریشی ای که از هدایت انتظار داشتم بعد از بوف کور،اینجا کمرنگ تر شده بود،اما واقعا داستان هاش میخکوبم می کرد.۸.۵ از ۱۰ بود.
  2. بیگانه کامو : در کل با قلم کامو خیلی سخت کنار اومدم.از طرفی هم به شدت از لحنش که هیچ تلاشی برای سرودن استعاره های عجیب غریب نداشت لذت می بردم، در نهایت وقتی تونستم باهاش کنار بیام ، بیگانه تبدیل شد به یکی از بهترین کتابای زندگیم.خصوصا ۴۰ صفحه ی پایانی،شاهکار بود،شاهکار به معنای واقعی.۸ از ۱۰ بود‌
  3. آواز کافه غم بار : این یکی خیلی برام خاصه.خیلی زیاد.نه اشتباه نکن،اصلا کتاب فوق العاده ای نبود.حتی پایانبندی درخشانی هم نداشت و در مجموع فقط ۲ یا ۳ فصل داشت که بتونی بهش بگی عالی. چیزی که برام خاصش کرد بازه ی زمانی ای بود که مشغول خوندنش بودم.شهریور ماه.هر هفته، غروب که میشد کف زمین میشستم و برای خواهرم با صدای بلند میخوندمش.بحث کردن درباره ی شخصیت ها و روند داستان خیلی برام لذت بخش بود.و وقتی چند ماه بعد با یکی از آدم هایی که اون هم مشتاق به خوندنش بود درباره ی پایانش حرف زدیم،این لذت چند برابر شد.در کل کتاب جالبی بود.عالی نه اما برای یک عصر تابستونی وقتی ۱۷ سالته و از کتاب های سنگینِ کلاسیک خسته ای ، قابل قبول بود. ۶.۵ از ۱۰ بود.
  4. چیز های کوچکی مثل این ها : این کتابِ سبک و کوتاه رو توی مترو،موقع برگشت از نمایشگاه کتاب شروع کردم و اواخر مرداد ماه تموم! فکر میکنم اگر پیوسته،۱ ساعت و نیم وقت میزاشتم و میخوندمش،این کشش داستانی برام بیشتر میشد و حالا شاید نظر مثبت تری درباره ش داشتم.قبل از اتمام کتاب،فیلمش رو دیدم،با بازی کیلین مورفی که لامصب،حتی تو ی فیلم با موضوع نه چندان مهم هم بی نظیر بازی کرده،و وقتی دوباره سراغ کتاب رفتم به خاطر تصاویری که توی ذهنم داشتم تونستم از خوندنش بیشتر لذت ببرم.(از معدود کتاب هایی که فیلمش به مراتب بهتر  از خودش بود!)۶ از ۱۰.
  5. فریای هفت جزیره: کاملا بر خلاف آثار کامو،این یکی با وجود قصه ی ساده و سطحی ای که داشت(شاید هم من قادر به درک نماد فمنیستی داستان نیستم)، پر از استعاره ها و تشبیه های زیبا بود و مخاطب کتاب بیشتر از این که مشتاق به دنبال روند پیشروی داستان باشه،مجذوب این استعاره ها میشه.داستان کوتاه و به قولی مفید و مختصر بود،با یک پایان متاثر کننده و غمگین ، در کل بهش ۷ از ۱۰ میدم.
  6. سقوط :آخرین باری که سعی کردم از یک کتاب تا این اندازه تعریف کنم و نمیدونستم چطور شروع کنم،موقع خوندن 'عقاید یک دلقک' یا 'هزارپیشه'  بود.با این تفاوت که هاینریش بل حقیقت رو مثل چاقو زیر گردنت میزاره،بوکوفسکی حقیقت رو تو صورتت تف میکنه و اما کامو ، بدون کوچکترین اصراری،بدون هیچ تلاش مضاعفی،فقط با گفتن چند جمله ی ساده اما دقیق و هوشمندانه،حقیقت رو وارد رگ هات میکنه،طوری که دیگه نیازی به چشیدن تلخیش نداری،به وجودت نفوذ میکنه و باید اجازه بدی توی رگ هات رسوب کنه تا بفهمی دقیقا چه بلایی سرت اورده.از اونجایی که اول بیگانه رو تموم کردم،پس این قلم عجیبِ کامو برام جا افتاده بود و باعث شد سقوط برام ی تجربه ی بهتر به حساب بیاد.ولی امان از این کتاب..امان از جملات بُرَنده  ی کامو..واقعا نمیدونم چطور اون حجم از هوش و مهارتش توی انتقال مفهوم 'صفت خودپسندی' و سیر تکامل یک انسان رو به سقوط رو توصیف کنم،بی نظیر بود،اولش قصد داشتم تعداد محدودی از جملات برجسته ی کتاب رو هایلایت کنم،اما حالا اگر از صفحات ۵۰ به بعد  کسی کتاب رو ورق بزنه زیر ۸۰ درصد جملات خط کشیده م و با هر بار خط کشیدن چند بار با خودم گفتم "مگه میشه این ادم انقدر دقیق صفات رفتاری من رو توصیف کرده باشه؟" خلاصه که ، ۹ از ۱۰ بود،واقعا خام و تمیز.

امسال خیلی توی کتاب خوندن تنبل بودم و قبل از ملاقاتِ اون دختر،حتی میلی به تموم کردن خمین ۶ کتاب هم نداشتم،اماوقتی صحبت از کتاب میشه چشم هاش برق میزنه،برقی که من رو هم وادار به بیشتر خوندن میکنه.

1404/9/11 23:28 !Interrupted 3 نظر2 پسند

کسی میفهمه چی میگم؟

هیچ جوره نمیتونم به اطرافیانم اثبات کنم که نمرات بالا تو مدرسه به این معنی نیست که طرف درسش خوبه.

معدل ۱۹.۸۰ مدرسه میتونه نهایی رو ۱۲ بگیره و بالعکس.

1404/9/11 18:43 !Interrupted 13 نظر4 پسند

Not anymore

Not anymore

واقعا نیازه با ی ادم که میفهمه چی میگم درباره ی جیمی صحبت کنم.

1404/9/7 19:56 !Interrupted 10 نظر2 پسند

1994

1994

این ۴ قسمت.انقدر خدا بود.و انقدر اخر قسمت ۴ برخلاف تئوری های فن های قدیمی تموم شد.

که.

هیچی ندارم بگم واقعا.دافرز واقعا پخت و پز کردن.

و جالبه همین تابستون داشتم میگفتم کاش جیمی دوباره با چهره خودش تو سریال باشه که بود.

بعد ۱۵۴ قسمت متوالی گیلمور گرلز دیدن و مسموم شدن ، این ۴ قسمت همه رو شست برد.

1404/9/7 12:13 !Interrupted 3 نظر4 پسند

روز دوم و آخر،1/05/05

روز دوم و آخر،1/05/05

خیلی جالبه.جدی میگم.هیچ چیز جالب تر از این متن های طولانی و بی سر و ته که از وبلاگ این دختر می خونم و با خوندن هر کلمه ش روانم رو تیکه تیکه میکنه نیست.

سردرد شدیدی دارم.از اون جنس سردرد ها که نه وادارت میکنه به التماس برای ی مسکن و نه اجازه میده روزت رو ادامه بدی.روز؟ چه روزی؟چه چیزی رو میخوای ادامه بدی؟

از اینکه این صدای غیر قابل مهار مدام وسط حرف هام میپره بیزارم.گاهی اوقات واقعا لازم میشه به خودم یاد آوری کنم که تمام این صداها و آدم ها و داستان ها ، صرفا بخشی از ذهنمن و واقعیت ندارن.

و فکر کنم بتونی تصور کنی بعد از تحمل چه رنج و عذابی مجبور به حرف زدن با خودم میشم.

قبل تر از این فکر میکردم که مشکلات این چنینی با چند روز دوری از همه چیز و حداکثر چند هفته ، ختم به خیر میشه و همه ی این صداها خاموش میشن و در نهایت بعد از اتمام دوره ، من میمونم و یک مغز،بی آلاینده و لکه های سیاه.فکر میکردم که به همین راحتی هاست و این سردرد های مداوم و بی دلیل هم ، یا از میگرن میان و یا از زیاد خوندن.

وقتی چنین افکاری سرم رو پر میکنن ، به خودم میام و میبینم بعد از چند ساعت ، به جای فکر درباره ی این فلاکت و ننگی که دچارشم،در حال خوندن یک مقاله ی مزخرف درباره ی تغییر جنسیت تخم های زنبور ماده ام ،و باور کن که هیچ چیز ترسناک تر از این نیست که به عقب نگاه کنی و به یاد نیاری که خودت بودی که این مسیر رو تا اینجا اومدی، و اگر آره،چرا ذره ای ازش رو خاطرت نیست؟

ترسناکم.بیشتر از ترسناک،رقت انگیز.و صادقانه،از این رقت انگیز بودن های بی وقفه که با روز های متوالی ساییدن روانم هم ازم پاک نمیشن خسته ام.

از فکر به دختری که مدت ها قبل ، به بدترین شکل ممکن عواطفش رو به بازی گرفتم و حالا هیچ کاری درباره ش از دستم بر نمیاد خسته شده م.

جدا، چرا ما انقدر جالب و در عین حال مفلوکیم؟ چرا توی این سن انقدر همه چیز رو میشکافیم و به نقطه ای میرسیم که هزارتوی زمان هم ایده ای درباره ش نداشته؟انتخاب می کنیم یا حماقت؟ حماقتی که حاصل تصمیماتیه که میگیریم ، یا نمیگیریم؟

میخوام بخوابم.خیلی خوابم میاد.خیلی خیلی.اونقدر که حتی نای موعظه کردن های بیهوده ی همیشگی رو هم ندارم.

این دفعه،یا میشه یا میمیرم. 

و بله،من هم حرف های زیادی درباره ی پلن های دیگه ی زندگی ، به غیر از هدف فعلی دارم،اما برخلاف اکثریت،حتی قادر به تصور خودم توی هیچ یک از اون موقعیت های دیگه نیستم.و این 'میمیرم' ، دقیقا به قدری که روی این هدفِ شاید اشتباهِ فعلی تعصب دارم، کلیشه ای و زیاد از حده.

نمیخوام دیگه سرم رو پایین بندازم و 'سقوط' بخونم،در حالی که تا این لحظه به اندازه ی کافی این کلمه رو با پوست و استخونم درک کرده م.

میخوام بخوابم.و حوصله ی هیچ کدوم از این هارو،واقعا دیگه نه، دیگه ندارم.

این دفعه،یا میشه یا میشه، و بله، باز هم به انکار احتمالات ریاضی بوسیله ادبیات پناه برده م، و باور کن که ادبیات میتونه نابغه ترین ریاضی دان های تاریخ رو هم از پا دربیاره،منِ رقت انگیز که جای خود دارم.

شب بخیر.

1404/9/1 19:22 !Interrupted 0 نظر3 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.