هنوز کلی کوچه مونده که باید با دیواراش حرف بزنی.

کاش این لکاته های بی وجود می فهمیدن،وقتی پاشون رو از زندگیم قلم کردم،دیگه حق ندارن برگردن و برینن به اعصاب من.

نیمی از تنش های این چند ماهه ی من بابت این آدمِ گربه صفت بوده و بعد از مدت ها که رو پای خودم ایستادم و با شایعاتی که پشت سرم بود کنار اومدم،حالا خودش برگشته.

خیلی خراب کردم،بیشتر از اینا به خودم بدهکارم ، که باز هم بیوفتم تو سرازیری و رسم هر ساله رو تکرار کنم.بیشتر از اینا کار دارم،باید جواب پس بدم، باید به خودِ سال بعدم جواب پس بدم.

من آیندم و نمیسپرم به این احمقی که با هرز رفتن این موجودان نجس خودشو گم میکنه.ایندمو نمیسپرم دست کسی که بعد ۶ مرحله ازمون هنوز ترازش بالای ۸۰۰۰ نیومده،کسی که بعد ۷ ماه تمرین هنوز تو فایتش نفس کم میاره.

انقدر تو آینه می گردم تا پیداش کنم.اونی و که قراره با افتخار به منِ سال بعد جواب بده و بگه 'دیدی چطوری دهنشونو سرویس کردم؟'

صبح داشتم می گفتم ، هر روز دارم مرگم رو عقب میندازم،که شاید روزی بفهمم.

دیگه بسه.

 

0 نظر0 پسند

Hey mickey

!Interrupted
1403/9/28، 12:41
Hey mickey

برای بدست اوردن دوباره ی اعتمادشون،راهی جز این ندارم.طبق گفته ی مدال های سال قبل هم،مرحله یک زمین قبولی سختی نداره.

ولی من راه سختی دارم.

امیدوارم بتونم.

0 نظر2 پسند

هر سه شنبه

!Interrupted
1403/9/27، 16:20

اضطراب ناجوری گریبان گیرم شده.

یادم هست.خوب یادم هست که وقتی برای اولین بار اونجا قدم گذاشتم و ادمهاشو دیدم دقیقا همین اضطراب به سراغم اومد.

مربی گفت 'امادگی بدنی خوبی برای مسابقه داری' ، و من تا مدت ها می ترسیدم.

این قید زمانی مدت ها، تا به امروز ادامه پیدا کرده.

هر سه شنبه دلم به هم میپیچه و دریچه ی دو لختی قلبم شروع می کنه به پس زدن خون و من صدای عشق بازیش با دهلیز رو می شنوم.

و این اضطرابی داشتم و دارم،فقط با دویدن از بین میره،

ی مبارزه ی خوب،چند تا خنده.

0 نظر0 پسند

گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد

گیرم که زمان خاطره هارا به فنا داد

گیرم نه تو گفتی نه شنیدی نه تو بودی

آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد

با آن همه دیوانگی و عشق چه کردی؟

یک بار دلت یاد منه خسته نیوفتاد؟

یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی؟

شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد!

باشد گله ای نیست خدا پشت و پناهت 

احوال خودت خوب،دمت گرم،دلت شاد

از آذر ماه ۱۴۰۳ ، تا روزی که قلم ندای 'شدن' سر بده.

0 نظر1 پسند

درباره ی نفر حرف نمیزنم.

!Interrupted
1403/9/25، 16:52

همون موقعی که تونست داستانایی که نوشته بود رو پاک کنه،بزرگ شد.

همون موقعی که تونست طاقت بیاره و بجای چرت و پرت گفتن تا صبح فقط بگه 'بای' ، بزرگ شد.

همون موقع که فهمید نمیشه بزور کسی رو دنبال خودت بکشونی و دست از التماس برداشت ، بزرگ شد.

من هم هنوز از این وقایع رقت انگیز می نویسم و هنوز،بزرگ نشدم.

0 نظر0 پسند

در حال حاضر

!Interrupted
1403/9/25، 09:38

 تنها چیزی که بیشتر از زندگی من ریده سرعت نته.

0 نظر1 پسند

آبروی ی زنم.

!Interrupted
1403/9/25، 08:10

من از تو نمیترسم
چون اگه یه روز بخورم زمین دوستم دشمنه
چون اگه نتونم یه عمر گشنمه 

چون ته غذای تو میاد جلوم روشنه
من راه ندارم دیگ وقت واسه اشتباه ندارم
باید از پشت ابرا ماه درارم تو بساطم آه ندارم
 براش چیزی جز یه فرصت کوتاه ندارم
من راه ندارم تنهام و پشتم سپاه ندارم
اما بلدم بدونه ارتش از خودم شاه درارم
 آبروی یه زنم که بهم میگه پسرم
هی از دلش میخرم و بدهی میزنم
باید ببینه اون روزیو که همه زیر منن
باید هرجا نشست ببینه حرفمو میزنن..

0 نظر0 پسند

باید از پشت ابر ماه درارم.

!Interrupted
1403/9/24، 19:18

تمرکز به شدت پایینی دارم و افکار مدام توی ذهنم در حال جنب و جوشن ، بیشتر از سرعت حرکت ذرات جامد،یا اکسید شدن پتاسیم. 

جشانی پور میگه ' جامدات بلورین فرصت ایجاد طرح های منظم رو دارن' و من فکر میکنم که چقدر افکار نا منظمی دارم،می دونم که نوشتن هم کمکی نخواهد کرد اما ناچار دست به قلم میشم.

امروز وقایع ناچیز و بچگانه ای ضربان قلبم رو مثل سال گذشته بالا بردن ، و با وجود مدیتیشن(که البته بخاطر اضطراب و ترسی که بهم وارد شد نیمه کاره موند) و حتی دویدن برای رهایی از خشم ، هنوز هم تپش قلب دارم.

صبح،یکی از اسفناک ترین امتحان های زندگیم رو پشت سر گذاشتم.سوالات مقابل چشمم تار نمیشدن،برعکس ، فکر میکنم از شدت واضح بودنشون شک عظیمی بهم وارد شد.

معمولا سوالات امتحان نهایی ، از اونجایی که معلم های ما در حال برگزاری امتحاناتی در سطح نهایی هستن،مفهومیه و باید روش فکر بشه.

و این سوالاتِ به ظاهر شبیه ساز نهایی، برای من مفهوم پیچیده ای نداشتن، و دقیقا چون میدونستم که خواسته ی سوال چیه و جوابها که محل دقیقشون توی صفحه ی x پاراگراف y کتاب یادم بود، اما از کلمات نوشته شده تو اون صفحات بی اطلاع بودم،دچار تنش شدیدی شدم.

۱۶،یا ۱۷ میشم.

دویدم ، و به اینجانب گوش دادم، اما بعد نتونستم درس بخونم.

یادم هست ، اردیبهشت ماه، به خدا التماس کردم 'اگر قراره مسیر پزشکی ازم ادم بدی بسازه،همین حالا راهمو عوض کن'

و من مرداد ماه کلمه ی قبولی رو دیدم،توی مدرسه مورد علاقه م ، فتوگرافیک سمپاد مهارتی،رویای دیرینه،

اما چی شد که تصمیم گرفتم حالا اینجا باشم؟

درگیر شیمی و فیزیک و زیستِ لعنتی؟

که معلم فیزیک بهم بگه 'ضعیف؟'

اونجا بود که فهمیدم.

دیگه خدا هم نمیتونه نجاتم بده.

دیگه تو آینه هم خودم رو ندارم.

فقط من موندم.

تنها،با حجم انبوهی از افکار نامنظم،که فرصتی برای ایجاد نظم پیدا نمیکنن.

 

1 نظر0 پسند

Check یا چِک یا چَک؟

!Interrupted
1403/9/21، 17:32

در آینده باید تو این وبلاگ (با حس افتخار) از چند رویداد مهم بنویسم:

  1. معدل بالای ۱۹.۷۰ دی ماه
  2. قبولی مرحله ۱ زمین
  3. قبولی آزمون انتخابی سومین دوره مسابقات مهارت
  4. قبولی مرحله ۲ زمین
  5. مدال مرحله نهایی گرافیک
  6. معدل بالای ۱۹.۵ نهایی دهم
  7. دوره تابستون زمین
  8. اردو مشهد اهدا مدال
  9. قبولی انتخابی تیم زمین
  10. قبولی مرحله ۱ و ۲ شیمی

 

0 نظر0 پسند

کسی نبود وقتی تو بودی

!Interrupted
1403/9/21، 17:23

ببخش وقتی یادت میکنیم که کارمون گیره
کارمون رو راه میندازی بعدش یادمون میره
طبیعت بازی رو نفهمی تکرار میکنه
تقصیر خودمونه اگه حالمون اینه
سرم پایینه جلوت چون هر چی سمه کشیدم
ضربه چیه من رو خودم قمه کشیدم
بهم گفتی نباید تو آدم بَده بشی مرد
زیر زبونمه طعم کشیدت..

0 نظر0 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.