هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

دلمون تنگ ، یادتیم کلی.

رفتم کتابخونه..

منی که از هنر متنفرم : خانم میرزایی میشه اون کتابی که دفعه قبل دنبالش بودم رو نشونم بدین؟ مبانی هنر های تجسمی..همه چی خیلی از همه پاشیده ست. نمیدونم ، شاید آماده باش فقط ی توهم انگیزه بود و منم باورش کرده بودم. هر چقدر بیشتر بهش فکر می کنم هیچ شانسی ندارم ، نه تو مسابقه نه رای پذیرفته شدن توی ازمون مدرسه مورد علاقه م. مورد علاقه؟ خیلی وقته حتی نمیدونم یعنی چی.میدونم ، خیلی زود دارم جا میزنم. ولی خسته شدم.از خوندن درباره گرافیک و تاریخ هنر خسته شدم. از ور رفتن با ایلوستریتور و شرکت کردن تو دوره برنامه های ادوبی خسته شدم. از حرفای بقیه که میگن تو اگر تلاش میکردی میتونستی به چیزای بیشتری برسی خسته شدم.فرانسه؟ شبیه جوکه.حتی مطمئن نیستم بتونم تا کشوری برم..فقط خسته ام.همین.

 

1402/4/10 16:30 !Interrupted 0 نظر2 پسند

بچه.

هدف عزیزم ، من از convers نسکافه ای مورد علاقم ، از دوستام ، از تنقلاتی که بدون اونها قادر به زندگی کردن نبودم ، از دیدن هری پاتر برای بار میلیونم ، از خرید لباس هایی که می خواستم ، از خوندن رمان های پائولو کوئلیو ، از خوابیدن تا لنگ ظهر  و از خفه کردن خودم با قهوه گذشتم. حالا تو ام از نرسیدن به زندگی من بگذر و انقدر مارو اذیت نکن.

1402/4/9 13:26 !Interrupted 2 نظر2 پسند

در چنین حالتی چه نیازی به ادامه زندگی هست؟

داشتم توی یکی از وبلاگ ها ی پست درباره mental break down میخوندم. وقتی به ریشه های بوجود اومدن این احساسات حداقل درون خودم فکر می کردم ، چیزی جز اسم دوستام و بچه های مدرسه به ذهنم نمی رسید. سایت هایی که توسط اونا معرفی شده بود ، گپایی که به خواست اونا عضوشون می شدم و وقتم رو هدر می دادم ، بحث های پوچ و بی فایده ای که پیش میومد و درباره ی روابط احساسی بی ثمرمون حرف می زدیم. به ی جایی رسیده بودم که اون دختر پر هیجان میگفت چرا اینطوری شدی؟ من ادم قبلی رو میخوام! و کاش میتونستم همونجا بگم دلیلش شماهایین. من با این شخصیت که به کسی وابسته نمی شد  به مسائل مزخرف شما اهمیتی نمی داد واقعا اوکی بودم. این فشار بی اندازه که از طرف اونها به سمتم میومد همه چیز رو به هم می ریخت. چرا باید از قصه lilith استفاده می کردم تا حرفی برای گفتن داشته باشم؟ دوستی هایی که توی مدرسه شکل می گیرن بدون هیچ استثنایی ارزش این رو ندارن که توی زندگیت راهشون بدی. میگم بدون هیچ استثنا ، چون طی سال های تحصیلم همه رو بررسی کردم. گاهی اوقات جمله ی تاکسیک 'شاید مشکل از منه' از ذهنم رد می شد ، در حالی که هیچ تقصیری نداشتم. آدم ها شبیه ۵ نفری میشن که توی دایره ارتباطشون هست. من داشتم روانم رو از دست می دادم ، خدازی وجود نداره و خانواده های ایرانی از ما متنفرن. داشتم بعد از مدت های طولانی اشک می ریختم ، دلم برای اون دختر تنگ شده و دلم میخواست حداقل میتونستم موهای قشنگش رو نوازش کنم. داشتم دروغ سر هم می کردم ، کاملیا یا دخترک؟ 

احساسات دوران نوجوانی قطعا چیز هایی نیستن که ۱۰ سال آینده هم تجربه می کنیم.هر چقدر زودتر این رو بفهمی و آگاهانه با مشکلات این دوران مواجهش ی راحت تر از دانشگاه بلوغ فکری فارغ التحصیل میشی. شاید اون دبیر سختگیر و به ظاهر ترسناک راست می گفت ، اگر تمام تمرکزمون رو روی پرسینگ و روابط عاطفی و رنگ کردن موهامون نمیزاشتیم حالا اوضاع انقدر آشفته نبود.وقتی خودمون ترجیح میدیم توی این گودال عمیق که تنها راه بیرون اومدن ازش رشد کردنه دست و پا بزنیم و از میونبر ها استفاده نکنیم ، میشه خودمون رو بابت اینکه از این احساسات منفی رنج می بریم مقصر بدونیم. 

وقتی ارزش هایمان را از دست می دهیم ، به گونه ای برای آن داستان خلق شده در ذهنمان سوگواری می کنیم که گویی بخشی از وجودمان را از دست داده ایم.

این تمام قصه ست. فروپاشی روانی ، احساسات سرکوب شده ، روابط نا موفق ، بحران های عاطفی ، افسردگی و...همه و همه عوامل محیطی هستن که ما درشون تقصیر داریم. و به جای اینکه به دنبال ریشه و دلیل اون بگردیم ، ترجیح میدیم ی متن خیلی بلند بنویسیم و ازش شکایت کنیم..

1402/4/9 13:19 !Interrupted 2 نظر1 پسند

شرکت بازیافت لباس.

ی چیزی که الان یادم افتاد درباره بهمن ماه پارسال ، اینه که برای آمادگی بیشتر برای ایده پردازی و دست پر رفتن سر جلسه باید با پرچم کشور ها آشنایی داشته باشی. سال قبل کشور موردنظر آلمان بود و من هیچ ذهنیتی از رنگ های پرچم آلمان ، نماد های این کشور و کاراکتر های معروفش نداشتم. حتی نمیدونستم که لباس محلی بخصوصی دارن یا نه؟ و به جرعت میتونم بگم اگر از رنگ های بهتر-و مناسب تری- استفاده میکردم نتیجه فرق می کرد.

1402/4/8 16:13 !Interrupted 0 نظر0 پسند

می اندیشید که دیگر نمی داند کیست.


سال ها پیش وقتی مردم در دهه ی بیستم میلادی ، تنها به عمل های زیبایی و کسب درامد از راه های آسان فکر می کردند، دخترک مغموم و آشفته به نظر می رسید. اطرافیانش در سدد این بودند که به هر طریقی ( از جمله طعنه های زبانی و ارسال مقالات روانشناسی برای او) ثابت کنند که مشکلات روحی دارد. افسردگی گریبان گیر او نبود ، در حقیقت ، از هیچ بیماری روحی دیگری هم رنج نمی برد. خانواده اش شاهد این بودند که به ندرت لبخند می زند ، از اتاق تاریک و کوچکش خارج نمی شود و ساعاتی طولانی می خوابد.این نشانه ها هر خانواده ای که سرپرست یک نوجوان هستند را نگران می کرد ، همانطور که والدین او نگران بودند. اما دخترک اینطور فکر نمی کرد. بابت هیچ چیز نگران نبود، حتی مدت طولانی بود که هیچ اندوهی درون خود احساس نمی کرد. کتاب هایش را گوشه کناری می گذاشت و بعد به فکر فرو می رفت ، کاری که بیشتر مردم در آن دوران از آن غافل بودند. علاوه بر نگرانی های والدینش در باب افسردگی او ، دخترک بابت کتاب هایی که می خواند هم سرزنش می شد. فکر می کرد این احمق ها تنها به این دلیل از مرگ می ترسند که قدرت پذیرش پایان همه چیز را ندارند. یک بار وقتی قسمتی از کتاب مورد علاقه اش -ورونیکا تصمیم می گیر بمیرد- را برای برادرش خواند ، دعوای بزرگی سر گرفت. این افکار برادرش را آزار می داد ، ترس های وجودی اش را آشکار می کرد و بیشتر از هرچیزی باعث می شد دخترک برای دفعات متوالی به حقیقتی اجتناب ناپذیر پی ببرد : بشریت نمی تواند پایان را بپذیرد. دخترک افسرده نبود ، دیوانه هم نبود. او از مرگ اندیشی نمی ترسید ، و معتقد بود این مردم به سبب ترسی که از مرگ و شفای ابدی دارند دیوانگان واقعی هستند..
 

1402/4/8 10:16 !Interrupted 2 نظر1 پسند

اون روز و میبینم که..

کلی فیلم برای ساخت ی ولاگ بلند دارم اما حوصله ادیت؟ بیا فقط نگهشون داریم.

تو روزای عادی وقتی صبح زود بیدار میشدم اینطوری بودم که الان بیهوش میشم- حالا تو روز تعطیل ساعت هفت صبح خیره به سقف :

 

1402/4/8 08:31 !Interrupted 0 نظر1 پسند

شاید همین لیاقتته.

نمیدونم ، حتی از دستورالعمل جدید مسابقات هم چیزی نمیدونم. این سازمان تقصیری نداره ، وقتی رده بالا ها بدقولی های بدتر از این تو سابقشون دارن انتظار دیگه ای نمیشه داشت.

امروز عکس های خوبی گرفتم :) ۶۰ تا تست زدم و ۴۰ دقیقه ورزش کردم. چند تا لوگو از شرکت های مختلف بررسی کردم. نتیجه همیشگی..هرچقدر طرح مینیمال تر باشه بیشتر تو حافظه مردم میمونه. و خب واقعا از ۵ صبح بیدار شدن و شب و دیر خوابیدن خسته شوم:(

1402/4/6 22:49 !Interrupted 0 نظر2 پسند

گاردتونو بیارید بالا.

تباه تر از اونایی که برای آرتیست مورد علاقشون/خصوصا کیپاپ ایدل ها فن پیج و فن بلاگ میزنن و فکر میکنن زندگیشون بدون اونا معنا نداره ، فقط همکلاسی منه که عاشق ریحانه پارسا شده:)))))))))))))))

1402/4/5 17:05 !Interrupted 2 نظر0 پسند

Break

از وقتی سوشال مدیا رو پاک کردم وقتی سمت گوشی میرم انگار هیچی نیست و منتظر چیزی نیستم ، پس ناخداگاه کنار میزارمش. پیشنهاد میکنم امتحان کنین خیلی حس خوبیه:)

1402/4/4 13:06 !Interrupted 2 نظر3 پسند

تو ام تو در دیواری

بعد ۹ کیلومتر پیاده روی قشنگ حس میکنم پاهام قطع شده:)))

-کل کلاس دخترن معذب نیستی؟ 

+نه -_-

-امروز دوتا پسر بهتون اضافه شد ، خوبه.

+حقیقتا دیروز راحت تر بودم.

1402/4/4 13:03 !Interrupted 0 نظر2 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.