اخه حرومزاده!
باورم نمیشه تا همین چند ساعت پیش ازش به عنوان سمبلی از اتفاقات قشنگ گذشته یاد میکردم.اخه مادر ثابت پدر متغیرِ عوضی:]
خدا ام بزنم زمین سر پام سریع
باورم نمیشه تا همین چند ساعت پیش ازش به عنوان سمبلی از اتفاقات قشنگ گذشته یاد میکردم.اخه مادر ثابت پدر متغیرِ عوضی:]

کجا رفتی مامان؟
گوش هام سوت میکشن.شبیه سوت زودپزِ مامان.بلکم بلند تر.نمیدونم صدای سوت گوش های منه یا جیغ دختر همسایه.نمیدونم من تار میبینم یا آسمونه که داره خراب میشه.
راه میرم تو خیابون.پا برهنه.حواسم هست پاهام به تیکه های آدم ها برخورد نکنه.
تیکه های آدم ها!
مامان کجا رفتی؟
مامان دیشب رفت.نشسته بودم روی پله ی سومِ حیاط.می نوشتم.همیشه می نویسم.دیدم که گربه ی تازه زایمان کرده ی گوشه ی حیاط ، مویه کرد و تنها نوزاد زنده ش رو به دندون گرفت و دوید به سمت زیر زمین.
نفهمیدم چرا.باز هم نوشتم.بعد صدای انفجار.بعد رنگ ها.زرد ، نارنجی،آتیش.
بعد قرمز،خون.
خونِ مامان.
راه میرم توی خیابون.حواسم هست روی خاکستر های گداخته پا نزارم. احساس می کنم مرده م،اما من که مثل این ادم ها تیکه هامو وسط خیابون گم نکردم.مامان چی؟ چیزی ندیدم.فقط خون بود.فقط جیغ بود.
جیغِ دختر همسایه.
صدای آژیر امبولانس ها رو از دور میشنوم.می خندم.
بنده های خدا.
شماها اومدید کی رو نجات بدید؟ ها؟ این ها که همه مرده ن؟ تاحالا کجا بودید؟وقتی مامان داشت جون میداد کجا بودید؟
دیگه هیچکس نمونده.دیگه هیچ چیز نمونده.
باز هم رنگ،طلایی.ی فکر.رنگ موهات.یادم هست.یادم هست که طلایی بود.راه میوفتم سمت کوچه ی شما.سمت کوچه ای که شهرداری تازه بازسازیش کرده بود،از دیوار ها گلدون آویزون کرده بودن و برای کبوتر ها لونه ساخته بودن.
حالا.آدم میبینم.بوی گوشتِ سوخته میاد.آدم میبینم که از دیوار آویزونه.لونه ها از هم پاشیدن،و نه فقط لونه ی کبوتر ها.
دنبال تو می گردم.دیگه هیچکس نمونده.دیگه هیچی نمونده،فقط به طلاییِ موهای تو فکر می کنم.
دود این آتیش لعنتی نمیزاره جایی رو ببینم،صدای این هواپیما ها دارن کرم میکنن،از بوی سوختن این آدم ها نفسم بند اومده.
اما ادامه میدم.حواسم هست پاهامو روی تیکه آجر های خونه ی کسی نزارم.این ها برمیگردن ، یک روز دوباره میخوان این خونه رو بسازن،بالاخره این آجرها لازمشون میشه.
میرسم در خونه تون.در نمیزنم،دیگه دری باقی نمونده،دیگه خونه ای اینجا نیست.
میبینمت.میبینمت که نشستی گوشه ی حیاط و گوش هاتو گرفتی.
ترسیدی.مثل من.مثل همه مون.
میام سمتت، دیگه ایستادن برام سخته،سرم گیج میره،میگیرمت تو بغلم،میگم خوبی؟
با اون چشم های از حدقه بیرون زده نگاهم میکنی،اون چشم های جادویی ، اون خوف عظیمی که ته قرنیه هات هست.
تار میبینمت.دست میبرم به سمت موهات،موهای طلاییت،ازم دور میشی،تار میبینمت،سرم گیج میره،باز هم بوی خون،خونِ خودم.
داد میزنم اِلی! صبر کن نرو! میگی عزیزِ من ، من که همینجا ام؟
میگم پس چرا دستم به موهات نمیرسه؟
باز صدای انفجار میاد،آسمون داره خراب میشه روی سرمون،دقت میکنم به حرکت لب هات تا بفهمم چی میگی؟ نمیشنوم،این هواپیماهای لعنتی نمیزارن،بیشتر دقت می کنم، صدای انفجار بلند تر میشه،
میشنوم که فریاد میزنی : "راستی مامان کجاست؟"

قصد ندارم مثل شهریور ماه ۱۴۰۲ بنویسم : in the end، چون نوشتن های من هیچوقت تمومی نداره.
قصد دارم بگم،لطفا برو و وقتی برگرد که روی نوشتن داشته باشی.
نه خجالتِ نشدن و شرم نوشتن از وقایع تکراری و ناخوشایند.
این بار هم، هم آماده باش ، هم تیکه پاره م.
پ.ن : میخوام توی کمترین حالت،۸ کیلو وزن کم کنم.تمینویسم از نتیجه.

قصد دارم تصور کنم که توی خرداد ماه،یا تابستون،من هم قراره عضوی از عده ای باشم که قراره توی لیگ بازی کنن.
حدودا ۵۰ روز زمان هست تا اون موقع،و حتی فکر کردن به اینکه اسمم کنار افرادی باشه که لیگ دسته یک بازی میکنن خنده داره.
اما لااقل میتونم ی کاری درباره ش کنم.
وزن من برای قدم زیادیه.توی جدول اوزان وزن ۵ محسوب میشم،اما اگر بتونم به -۴۹ برسم عالی میشه.چون به تور بازیکن های وزن ۵ خوردم.حتی ذره ای بهشون نزدیک هم نیستم.
علاوه بر اون ، چند وقتیه که دارم روی ضربه تنه کار میکنم و جواب داده.وقتم به اندازه ای نیست که روی سر کار کنم.
اگر سرعت و چرخشی های تنه رو به ۸۰ برسونم،میتونم تا حدودی ضعفم توی سر زدن و جبران کنم.
شاید حالم بهترشد،شاید از این اوضاع اسفناک فاصله گرفتم.فعلا که رو به موتم.
پ.ن:عنوان،جمله ای پر محتوا از معلم فیزیک.

در دنیای تو ساعت چند است؟-۱۳۹۳.














رفتم و چند قلم وسیله برای شروع مدرسه خریدم.(از مهرماه پر بار تر.)
توی قفسه کتاب ها که میگشتم،یک کتابی پیدا کردم با عنوان"همه آن سال های بدون خاطره". نویسنده ش رو نمیشناسم و روی جلدش هم خلاصه ای ازش نبود تا سر در بیارم که قصه ش چیه.
اما جلدش،امان از جلدش،با لمس کردنش رفتم به قبل از ۱۳۴۰،بوی روزنامه کهنه ی نو می داد،(کسی که سمفونی مردگان خونده میفهمه.) و انگار حتی بدون اینکه چیزی از کلمات داخلش بدونم داشت وادارم می کرد تا بخرمش.
بعد تر به عنوان کتاب فکر کردم،و فکر کردم،اگر قرار بود من هم کتابی با این اسم بنویسم،قطعا مربوط میشد به سال های نوجوونیم.
پر از اتفاق،خالی از خاطره.
پ.ن :عکس کاور پست رو سال قبل وقتی شمال بودیم گرفتم.انتخابش کردم،چون جز چند عکس و چند خطی نوشته،چیزی از اون روز ها یادم نیست. این باعث شد وحشت کنم،که نکنه در نهایت از تمام زندگیم چند قطعه عکس و همین سیاه مشق های نصفه نیمه باقی بمونه؟

از ۱۴۰۴ سلام.
صرفا خواستم قدمی که در باب انیمیشن و طراحی کاراکتر برداشتم رو اعلام کنم.
چیز های زیادی از فریلنسرینگ ، تولید محتوا و قابلیت و ابزار های جدید ایلوستریتور یادگرفتم.
اگر حرفه ای تر بودم،نزدیک بود اولین پروژه های زندگیم و بگیرم.
شاید سرتیفیکیت جدیدی برای قاب کردن و زدن روی دیوار نداشته باشم،اما این تجربه ها ارزشمند تر از یک تکه کاغذه.
حالا که دارم مینویسم،بعد از مدت ها از ی خواب عمیق بیدار شدم.
خواستم بنویسم احتمالا،اما حالا میگم قطعا قراره به زندگی برگردم.
بعد از ی خواب زمستونیِ مضاعف.
پی نوشت: عکس کاور با iso بالا گرفته شده.فهمیدم اگر دیاف کم کنم و iso رو تو بالاترین حد ممکن بزارم،(طوری که سوختگی نداشته باشه) ، میتونم از این عکس هایی بگیرم که وایب قدیمی داره.
گفتن اینجور چیزا اسون نیست
ولی میگم چون نباید یادت بره
نباید یادت بره واسه چی میخوام خودتو پاره کنی که از این وضعیت بیای بیرون
یادت بمونه که پول نداشتی،یادت بمونه که ۹ ماه تمام با ساک پاره رفته باشگاه ، یادت بمونه که ۸ ماه قسط پکیج شیمی و میدادی اونم با کلللللی منت و رو انداختن به هر کی که میشناختی
یادت بمونه بخاطر پول چیزی که بقیه از مهر شروع کردن و تو تازه اسفند تونستی بگیریش
که بخاطر پول چشمت خشک میشد به دست بقیه ، که شبا خودتو دلداری میدادی ی روز میرسه اینا ام تموم میشه و هم سطح کسایی میشی که تمام مدت داری حسرتشون و میخوری
میخوام اینارو بگم که مثل همه ی چیزایی که تو خودت میریزی اینم یادت نره
که وقتی پروژه ای رو سایت میبینی دو دستی بقاپیش ، نه اینکه ناز کنی و بگی نمیتونم
میخوام اون سر خم کردنت وقتی دختره داشت بهت فحش میداد و یادت بمونه ، وقتی وایساده بودن رو به روت و میخندیدن و تو ام به ناچار لبخند میزدی که عصبانیتت و نبینن
میخوام هر چقدر هم که گذشت ، به هر جایی که رسیدی یا نرسیدی ، یادت بمونه ، همش بخاطر پول بود!

نمیدونم اثرات خوندن دوباره ی اون وبلاگ بود،یا هر چیز دیگه ای،اما یکهو متوجه چیز غریبی شدم.
قبل تر از این ها ، من هم می تونستم بنویسم.
و خوب بنویسم.یادم هست ، تشویق های مداومِ معلم ادبیاتم رو یادم هست.
اون زمان ، شکسته بودم و هر از گاهی خرده شیشه های وجودم رو جمع می کردم و توی خونم میزدم و شروع می کردم به نوشتن.فکر میکنم،علت اصلی اینکه کلماتم اونقدر به دل مینشست همین بود.
حالا اما سوگوار کسی نیستم و به زحمت،تکه های خرد شده ی درونم رو سر جاش چسبوندم.
و امان از این وبلاگ ها.
هر بار برای نوشتن،برای کمی بهتر نوشتن،مجبور میشم به انجام دوباره ی اون کار.و وقتی یک تکه جدا بشه،تمامِ دیواره ی مغزم همراهش فرو میریزه.
من میمونم و یک دستخط نازیبا و چند کلمه ی اغراق آمیز و یک وجودِ تکه تکه.
هم سن و سال هام بهش میگن move on کردن ، اما من چون تا به الان تجربه ش نکردم،اسمی براش ندارم.هنوز که هنوزه،آدم های ارزشمند برام عزیزن و آدم هایی هستن که ارزشش رو نداشتن،اما هنوز هم توی پس زمینه ی ذهنم به یاد میارمشون.
امروز،برای اخرین بار میشینم پشت میز و می نویسم.
و بعد قصه ای که سال قبل شروعش کردم رو رها می کنم،شاید تا سال ها بعد،چون بیشتر از این ظرفیتِ غرق شدن در توهم و خاطراتِ اغلب غیر واقعی رو ندارم.
امروز برای اخرین بار،قلم رو توی خونم میزنم و باز هم می نویسم،و هر زمان که از شدت خونریزی افکار ، قادر به ادامه دادن نبودم،همونجا متوقف میشم.
شاید بعد ها ، یک داستان واقعی برای نوشتن داشتم و به این مهملات متوسل نشدم.
شاید ، بعد ها.
قبول نشدم.
جالبیش اینجاست که کلا دیگه نمیزارن المپیاد بخونم.
مهم نیست.اولویت واسم زمین بود که اونم نشد.
شاید مثل آدم کنکور خوندم،شایدم یواشکی المپیاد و ادامه دادم.
کف زمین ۴۷،۴۶ بوده فکر کنم.
۳۲ زدم.
خجالت اوره.
فعلا میخوام برم ماز و از رو کلید بزنم و بعد بشینم پیکی بلایندرز ببینم و بگم گور بابای همه.
شاید فردا ی تصمیمی گرفتم.

If I'd have never hit rock bottom
?Would I be the person that I am today








