ی قاب عکسه که..
اخراشه ، احتمالا دیوونه ام که دارم مینویسم.
وقتی اخریشو(تصور میکردم اخریه) نوشتم نمیدونستم قطعیه یا ته.
الان میدونم.
مثل ترسم قراره از ی راه معمولی برم که همه میرن و خبری از جاده ی متفاوت نیست.
من زندگی تورو میخونم ، همه چی خیلی اسپشاله. نمیدونم ، شاید قدم زدن تو انقلاب برا تو اسپشال نیست همونطور که دوره های مرکز برای من نبود.
راستی ، نفر ۴ کلاس از ۱۵ ، من بازم ناراضیم با نمره ۹۳.
زندگیت کل حسرتای منه، انتطار نداشته باش فقط بخونم.
فرق حسودی و غبطه بزرگه مگه نه؟
من هم حسودم هم غبطه میخورم به سال قبل.
ما بچه بودیم.
تو الان رشد کردی ، من چی؟
-تو خیلی منطقی ای کاش مثل تو بودممم!
هیجان اون دختر ،
مال من نیست چون بوی فرندش منتظره برن کافه.
و نگارم ،
نگار من نیست چون همه اون چتارو خوندن.
من دارم میبازم.
کل این تابستون در حال باخت بودم.
سال قبل در حال باخت ادما ، امسال خودمو.
نباید بنویسم.
نوشتن تنها راهه ، مگه نمیخوای نفس بکشی؟
وبلاگ نه.
امیدوارم ،
زندگی اسپشال تو حرصیم میکنه.
شاید چون ندارمت ،
شاید تو تو اون کافه قدم زدی و سیگار کشیدی اما من نه.
من نه.
همیشه و همه جا ، من نه.
بحث از منه ،
همیشه بحث از منه.
اما من باختم ،
من مُردم همونطور که اون مرد؟
وقتی تمام تنش خون بود و کنار توهماتش افتاده بود؟
من توهمم ،
من اونی بودم که سولی نبود.
من باختم..
مدرسه رویاییم.
تنها امیده اگر سال بعد المپیاد برگزار نشه.
از کی تاحالا همش دارم فکر میکنم اگه نشه چی؟
من نه،
مال من نیست.
من..
دیگه نیمخوام برم..









