مینویسم عذابش نمونه.
بعد از یک ماه برگشته بودم. زمان بیش از حد دیر می گذشت ، تا حدی که فکر می کردم بیشتر از چند ماه از زندگی دور بودم. زندگی ، معنایی که ازش ساخته بودم ازم دور شده بود. بعد از یک ماه غریب به نظر می رسید.انتطار داشتم همه تغییرات زیادی رو تجربه کرده باشن. مثل مادری بودم که به ناچار بچه هاشو تنها گذاشته. اما بچه ها، گاهی حتی فکر می کنم از یاد برده بودن قبل ها کسی مثل من رو می شناختن. ترسیده بودم. حالا کی ازم محافظت می کنه؟
با تلقین احساساتشون کاری کرده بودن که گاردم رو پایین بیارم. هر چیزی که داشتم از حالت چهره م مشخص بود. از دست دادن معنایی نداشت. به مرور بهتر شد ، ما داشتیم به حالت قبل بر می گشتیم.تا اینکه حرفاشو شنیدم.
_من مطمئنم ازم متنفر بود! فقط تحملم می کرد..
من ازش متنفر بودم. من تحملش می کردم. من می خواستم از سر بازشون کنم. من پیام هاشون رو میدیدم و جوابی نمی دادم. هیچکس باور نمی کرد ، یا نمی خواست باور کنه که حرفی برای گفتن نداشتم.کمتر از یک سال قبل هر مسئله بی اهمیتی درباره اون باعث می شد ی گوشه بشینم و به این فکر کنم که چطور میشه آزاد شد. از دست آدم های اطرافم ، از مشکلات و دغدغه های آدم هایی که "دوست" خطاب می شدن، از حرف زدن با مشاوری که ظاهرا فقط می تونست درباره برنامه ریزی حرف بزنه. من واقعا به این فکر می کردم که چطور دیگه اون اسم رو به زبون نیارم. چون تاثیری که روی اخلاقم داشت بیشتر از هرچیزی بود. (دیگه عصبانی نبودم.)
درسته. ازت متنفر بودم. شاید حالا هم باشم. تحملت می کردم. حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای. اما از آدم بده بودن خسته شدم. از اینکه به چشم های فرد مقابلم نگاه کنم ، بگم که این ارتباط سمیه و حالم رو بد می کنه خسته شدم. از تنها بودن وحشت دارم ، این کاری بود که شما ۳ نفر با من کردین. سپری که ازم محافطت میشکرد شکسته شد و تو به تمام من چنگ زدی. اونقدر نزدیک که گاهی نمی تونم نفس بکشم.
_خب اینکه کاری نداره. مثلا من میتونم به چمن نگاه کنم و فکر کنم که مزه قرمه سبزی میده.
اینطوری کار نمی کرد. داشتی هویتم رو زیر سوال می بردی.
_ادمایی مثل تو حس قوی دارن..
اینطوری هم نبود. هیچوقت اینطور نبوده. من به اسمت فکر می کنم و ناخداگاه سفید می بینمش. حرف ن زرشکیه ، در حالی که خود زرشکی ترکیبی از زرد های پر رنگ و نارنجیه و مزه ی قره قروت میده.اصلا نیازی نیست که برات توضیح بدم. مثل همون عطری که شبیه کارامل بود.و دوشنبه که سبزه،اونقدری زیاد هستیم که هیچکس نتونه احساس متفاوت بودن بکنه. هممون از رسانه ها پیروی می کنیم. هممون برده ایم. از این حرفا خسته ام ، اما آدم بده بودن بدتر به نظر میرسه. ترجیح میدم با نادیده گرفتن سر کنم.
شما جزوی از من نمیشید. مثل حالا که نیستید.سودی برای هم نداریم، اگر زندگی ی معامله ست. بیا نادیده بگیریم، بیا گوش هامونو بگیریم و چشم هامونو ببندیم تا همه چیز تموم بشه..
اما،
ما تعریفی از همه چیز داریم؟









