هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

هم آماده باش ، هم تیکه پارم.

خدا ام بزنم زمین سر پام سریع

M

گفتن اینجور چیزا اسون نیست

ولی میگم چون نباید یادت بره

نباید یادت بره واسه چی میخوام خودتو پاره کنی که از این وضعیت بیای بیرون

یادت بمونه که پول نداشتی،یادت بمونه که ۹ ماه تمام با ساک پاره رفته باشگاه ، یادت بمونه که ۸ ماه قسط پکیج شیمی و میدادی اونم با کلللللی منت و رو انداختن به هر کی که میشناختی

یادت بمونه بخاطر پول چیزی که بقیه از مهر شروع کردن و تو تازه اسفند تونستی بگیریش

که بخاطر پول چشمت خشک میشد به دست بقیه ، که شبا خودتو دلداری میدادی ی روز میرسه اینا ام تموم میشه و هم سطح کسایی میشی که تمام مدت داری حسرتشون و میخوری

میخوام اینارو بگم که مثل همه ی چیزایی که تو خودت میریزی اینم یادت نره

که وقتی پروژه ای رو سایت میبینی دو دستی بقاپیش ، نه اینکه ناز کنی و بگی نمیتونم

میخوام اون سر خم کردنت وقتی دختره داشت بهت فحش میداد و یادت بمونه ، وقتی وایساده بودن رو به روت و میخندیدن و تو ام به ناچار لبخند میزدی که عصبانیتت و نبینن

میخوام هر چقدر هم که گذشت ، به هر جایی که رسیدی یا نرسیدی ، یادت بمونه ، همش بخاطر پول بود!

1403/12/21 13:53 !Interrupted 0 نظر0 پسند

ای که خوشبختی پس از تو،گم شد و به قصه پیوست

ای که خوشبختی پس از تو،گم شد و به قصه پیوست

نمیدونم اثرات خوندن دوباره ی اون وبلاگ بود،یا هر چیز دیگه ای،اما یکهو متوجه چیز غریبی شدم.

قبل تر از این ها ، من هم می تونستم بنویسم.

و خوب بنویسم.یادم هست ، تشویق های مداومِ معلم ادبیاتم رو یادم هست.

اون زمان ، شکسته بودم و هر از گاهی خرده شیشه های وجودم رو جمع می کردم و توی خونم میزدم و شروع می کردم به نوشتن.فکر میکنم،علت اصلی اینکه کلماتم اونقدر به دل مینشست همین بود.

حالا اما سوگوار کسی نیستم و به زحمت،تکه های خرد شده ی درونم رو سر جاش چسبوندم.

و امان از این وبلاگ ها.

هر بار برای نوشتن،برای کمی بهتر نوشتن،مجبور میشم به انجام دوباره ی اون کار.و وقتی یک تکه جدا بشه،تمامِ دیواره ی مغزم همراهش فرو میریزه.

من میمونم و یک دستخط نازیبا و چند کلمه ی اغراق آمیز و یک وجودِ تکه تکه.

هم سن و سال هام بهش میگن move on کردن ، اما من چون تا به الان تجربه ش نکردم،اسمی براش ندارم.هنوز که هنوزه،آدم های ارزشمند برام عزیزن و آدم هایی هستن که ارزشش رو نداشتن،اما هنوز هم توی پس زمینه ی ذهنم به یاد میارمشون.

امروز،برای اخرین بار میشینم پشت میز و می نویسم.

و بعد قصه ای که سال قبل شروعش کردم رو رها می کنم،شاید تا سال ها بعد،چون بیشتر از این ظرفیتِ غرق شدن در توهم و خاطراتِ اغلب غیر واقعی رو ندارم.

امروز برای اخرین بار،قلم رو توی خونم میزنم و باز هم می نویسم،و هر زمان که از شدت خونریزی افکار ، قادر به ادامه دادن نبودم،همونجا متوقف میشم.

شاید بعد ها ، یک داستان واقعی برای نوشتن داشتم و به این مهملات متوسل نشدم.

شاید ، بعد ها.

1403/12/15 05:49 !Interrupted 0 نظر6 پسند

آیا المپیاد چیزی جز یک تله نبود؟

قبول نشدم.

جالبیش اینجاست که کلا دیگه نمیزارن المپیاد بخونم.

مهم نیست.اولویت واسم زمین بود که اونم نشد.

شاید مثل آدم کنکور خوندم،شایدم یواشکی المپیاد و ادامه دادم.

کف زمین ۴۷،۴۶ بوده فکر کنم.

۳۲ زدم.

خجالت اوره.

فعلا میخوام برم ماز و از رو کلید بزنم و بعد بشینم پیکی بلایندرز ببینم و بگم گور بابای همه.

شاید فردا ی تصمیمی گرفتم.

 

 

1403/12/9 12:44 !Interrupted 0 نظر4 پسند

I use to be mad

با این که رشته م تجربیه و هیچ علاقه به خصوصی هم به هنر ندارم،اما واسم قابل قبول نیست که کاری که تو ۱۳ سالگی شروع کردم و نیمه کاره ول کنم ، طوری که انگار هیچوقت تو زندگیم با گرافیک اشنا نشدم.

میخوام ی چند روزی روی طراحی کاراکتر کار کنم و چند تا کاراکتر انیمیشن ها و بازی های معروف رو با ایلوستریتور طرح بزنم،بعد از ۱۵ ام به بعد که امتحانامون تموم میشه ، خیلی جدی بشینم پای ادوب انیمیت و ببینم چیکار میتونم کنم.

از اونجایی که این چند روزه نوشتن خیلی وقتم و گرفته،خصوصا تو اون وبلاگی که از زبون ی دانشجو مینویسم،فکر میکنم ی ادم نرمال تو ۳۰ روز اندازه این یک هفته من نمی نوشت و دیگه کافیه.

تمرکزم و میزارم رو ور رفتن با اپ های ساخت انیمیشن تا ببینم چی میشه.

نتیجه رو بعد از تعطیلات عید می نویسم.

1403/12/2 09:15 !Interrupted 2 نظر3 پسند

این هم از ی پایان خوش برای المپیاد.

این هم از ی پایان خوش برای المپیاد.

بالاخره ، بعد از ماه های متوالی پس انداز و تکاپوی پول در اوردن با خون و اشک و عرق، قسط دوم پکیج شیمی و هم برای میرقادری واریز کردم و تمام!

بالاخره تموم شد!

از الان به بعد وقتشه دهن خودمونو واسه خرید لوازم باشگاه و کتاب تست سرویس کنیم:D

1403/12/1 23:31 !Interrupted 0 نظر2 پسند

احتمالا برمیگردی تو مسیر کنکور..

راستش هیچوقت فکر نمیکردم چنین روزی برسه و بخوام همچین چیزی پست کنم:) اصلا فکر خرید کتاب تست کنکور طی این ۶ ماه گذشته حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود،چه برسه به این که درگیر خرید و سفارششون باشم.

کاری که امروز من کردم،دانش اموز معمولی دهمی تابستون یا حداکثر مهر ماه کرده بوده.فکر اینکه تمام این مدت از اون ها عقب افتادم،و به گرد پای المپیادی های واقعی هم نرسیدم ازارم میده.

فکر اینکه وقتی من تو سرم رویای دوره تابستون بود ، اونا داشتن قلمچی تحلیل می کردن و شرایط رو واسه خودشون سخت نمیکردن،باعث میشه احساس درموندگی کنم.

-هر چقدر زودتر جلوی ضرر و هر وقت بگیری به نفعته

نمیدونم بیخیالِ المپیاد شدن به نفعم خواهد بود یا به ضررم.

شاید هم برگشتم.

هیچی نمیدونم.و نمیخوام بدونم.فقط اینکه امروز رسما کنار اسمم برچسب کنکوری زدم.

1403/12/1 11:08 !Interrupted 0 نظر3 پسند
قدرت گرفته از بلاگیکس ©
© هم آماده باش ، هم تیکه پارم.