<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>هم آماده باش ، هم تیکه پارم.</title>
	<link>https://amadam.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://amadam.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>خدا ام بزنم زمین سر پام سریع</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 28 Feb 2026 06:55:45 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>حالت های تشابه دو مثلث</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/281</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/281</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Dec 2025 10:05:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من استرنجر تینگز و فقط بخاطر ی سکانس شروع کردم به دیدن.قسمت ۷ فصل ۴.آزمایشگاه برنر.rainbow room و هنری در حال قانع کردن ال که چرا اینکارو با بچه ها کرده و هدفش چیه.اون چهره ی عصبانی که میتونست با چشماش لهت کنه.
و قسمت ۵ فصل ۵؟ همون چهره.دقیقا همون جنس از خشم هنری.حتی شاید بیشتر؟
نسبت به این چهره و ح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_(s4)_yvzx.jpeg" alt="" /></p><p>من استرنجر تینگز و فقط بخاطر ی سکانس شروع کردم به دیدن.قسمت ۷ فصل ۴.آزمایشگاه برنر.rainbow room و هنری در حال قانع کردن ال که چرا اینکارو با بچه ها کرده و هدفش چیه.اون چهره ی عصبانی که میتونست با چشماش لهت کنه.</p><p>و قسمت ۵ فصل ۵؟ همون چهره.دقیقا همون جنس از خشم هنری.حتی شاید بیشتر؟</p><p>نسبت به این چهره و حسی که منتقل میکنه ی جور ترامای عجیب دارم.ی کابوس تموم نشدنی.از الی خواسته بودم نقاشیش رو برام بکشه ، این کار رو هم کرد، اما هبچوقت نرفتم تا اون نقاشی رو ازش بگیرم.</p><p>الانم قسمت ۶ انقدر دلهره آور شروع شده که حقیقتا طاقت نداشتم همه رو پشت سر هم ببینم، خود قسمت ۵ ۲ روز هضم کردنش طول میکشه و بقیه میگن ۵ در برابر ۶ فقط ی مقدمه مزخرف بوده.</p><p>لعنتی،هنری دقیقا اون بخش the green eyes guy مغزمو لمس میکنه و تا مدت ها وحشتش توی تنم میمونه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/281/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_(s4)_yvzx.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_(s4)_yvzx.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>چه محشر می شود مستی که از خواب تو برخیزد.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/280</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/280</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Dec 2025 12:05:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به رسم هر سال این موقع،از کتاب فاضل برات فال گرفتم.
دیگه کاغذ های کاهی و نخ های رنگیم رو ندارم تا برات بنویسمشون،اما یکیش رو اینجا میزارم :
"من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه،
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه
دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ، ولی سرخ تر از خون جگر نه
با هر که توانسته کن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/img_20240512_231652_685_n9e5.jpg" alt="" /></p><p>به رسم هر سال این موقع،از کتاب فاضل برات فال گرفتم.</p><p>دیگه کاغذ های کاهی و نخ های رنگیم رو ندارم تا برات بنویسمشون،اما یکیش رو اینجا میزارم :</p><p>"من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه،</p><p>تیرم به خطا می رود اما به هدر نه</p><p>دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است</p><p>سرخ است ، ولی سرخ تر از خون جگر نه</p><p>با هر که توانسته کنار آمده دنیا</p><p>با اهل هنر؟آری! با اهل نظر؟ نه!</p><p>بدخلقم و بدعهد،زبان بازم و مغرور</p><p>پشت سر من حرف زیاد است ، مگر نه؟</p><p>یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد</p><p>یک بار دگر،بار دگر،بار دگر..نه!"</p><p>برای چند دقیقه،چشم هامو بستم و همه چیز رو از دوباره مرور کردم.بدون اغراق ، از ته دلم برات آرزو های خودت رو آرزو کردم.</p><p><strong>تولدت مبارک مهندس عزیزم.</strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/280/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/img_20240512_231652_685_n9e5.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/img_20240512_231652_685_n9e5.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>2021-2024</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/279</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/279</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2025 11:17:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دامیانو گفت rock and roll never dies ، 
.But he killed it]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دامیانو گفت rock and roll never dies ، </p><p>.But he <strong>killed</strong> it</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/279/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نیکلاس عزیزم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/278</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/278</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2025 09:35:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفتم خدا ام ازم قهرش اومده،گفت فقط خودتی که با خودت قهری.
با چه مصیبتی این امتحان و پاس کردم،چشمام میسوخت،تا خود صبح داشتم با اون خوشگله حرف میزدم و Mary&george میدیدم،
واسش خطرناکم،بعضی روزا نقشه ی قتلش و میکشم و همون شب باز قربون صدقه ش میرم،نمیدونم از چشمای مریضم میفهمه چمه یا نه؟
اگه ماشین و نگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/c7b35d36-0a39-41cf-bd97-0b9797121fda_mvge.jpeg" alt="" /></p><p>گفتم خدا ام ازم قهرش اومده،گفت فقط خودتی که با خودت قهری.</p><p>با چه مصیبتی این امتحان و پاس کردم،چشمام میسوخت،تا خود صبح داشتم با اون خوشگله حرف میزدم و Mary&amp;george میدیدم،</p><p>واسش خطرناکم،بعضی روزا نقشه ی قتلش و میکشم و همون شب باز قربون صدقه ش میرم،نمیدونم از چشمای مریضم میفهمه چمه یا نه؟</p><p>اگه ماشین و نگه میداشت وایمیسادم لب اون جوب و همه چیز و بالا میاوردم،</p><p>از کی به چنین ذلتی رسیدیم مهندس؟چی؟ من قول دادم؟ کِی؟قول دادم همه چیو درست کنم؟</p><p>کی میدونه منظور از 'همه چی' دقیقا چیه؟مگه نه اینکه هنوز زنده ام و باید بابت همین سپاسگزار باشم؟</p><p>درسته.این دقیقا همون نتیجه ایه که باید بگیرم.</p><p>چایی دارچینی سر میکشم و به تو فکر میکنم،خوشگله.</p><p>به آینده ام که احتمالا اصلا از راه نمیرسه.</p><p>به بدنم که دیگه تحمل این تمرینات سنگین نداره و داره ضعیف و ضعیف تر میشه.</p><p>به تو،که حتی واقعی هم نیستی،لااقل تو زندگی من.</p><p>چی میگی مهندس؟ دیوونه شدم؟نه.اینطوریام نیست.من هنوز دستم سنگینه و هنوز وقتی کنار کسی که ازش کتک خوردم راه میرم سرم و بالا میگیرم.</p><p>این یعنی شعور،یعنی زندگی،یعنی هنوز به آخرش نرسیده م.</p><p>پ.ن :این کالکشن عظیم از پسر های 'تیموتی' گونه داره گوشی و مغزم و منفجر میکنه.دقیقا مثل نیکلاس.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/278/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/c7b35d36-0a39-41cf-bd97-0b9797121fda_mvge.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/c7b35d36-0a39-41cf-bd97-0b9797121fda_mvge.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>DNAام دارن کد جنگ و</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/277</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/277</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Dec 2025 18:58:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم تاحالا چند بار چنین چیزی رو تجربه کردم،اما امروز و دیروز دچار اندازه ای از اغما و بی مرزی بودم که هنوز اتفاقی که داره میوفته رو باور نکرده م.
کل روز در حال فکر کردن بودم و با این حال ذهنم از همیشه تیز تره،دنبال جوابم،هی عینکم و رو صورتم جا به جا میکنم و هی با کتابام کلنجار میرم، سوالم اینه ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/optimized_by_opt.imum.ir_2025-12-22_17-31-03_9mz7.jpg" alt="" /></p><p>نمیدونم تاحالا چند بار چنین چیزی رو تجربه کردم،اما امروز و دیروز دچار اندازه ای از اغما و بی مرزی بودم که هنوز اتفاقی که داره میوفته رو باور نکرده م.</p><p>کل روز در حال فکر کردن بودم و با این حال ذهنم از همیشه تیز تره،دنبال جوابم،هی عینکم و رو صورتم جا به جا میکنم و هی با کتابام کلنجار میرم، سوالم اینه که واقعا ، چی داره میشه؟چطور تمام این مدت انقدر متعصب به این مسئله نگاه کرده بودم؟</p><p>دنبال جوابم،جواب!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/277/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/optimized_by_opt.imum.ir_2025-12-22_17-31-03_9mz7.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/optimized_by_opt.imum.ir_2025-12-22_17-31-03_9mz7.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>280</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Dec 2025 20:10:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میخواهد ۷ شبانه روز برای پسرش عروسی بگیرد.
میخواهد پسرش را در رخت دامادی ببیند و کیف کند‌.
من هم نشسته ام و می نویسم.من؟ پسر محبوبش نیستم.
حقیقت تلخی ست که مدت ها پیش او با سیلیِ کلماتش بیخ گوشم خوابانده.
کابوسی که پاییز ها به سراغم می آید و خواب را از چشم هایم می گیرد.
خنده هایی که محو می شوند و به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/Бокс_raz.jpeg" alt="" /></p><p>میخواهد ۷ شبانه روز برای پسرش عروسی بگیرد.</p><p>میخواهد پسرش را در رخت دامادی ببیند و کیف کند‌.</p><p>من هم نشسته ام و می نویسم.من؟ پسر محبوبش نیستم.</p><p>حقیقت تلخی ست که مدت ها پیش او با سیلیِ کلماتش بیخ گوشم خوابانده.</p><p>کابوسی که پاییز ها به سراغم می آید و خواب را از چشم هایم می گیرد.</p><p>خنده هایی که محو می شوند و به قعر گنجه ی حسرت های مغزم پرتاب می شوند.</p><p>گنجه ای ست عظیم و عمیق و بی انتها،تا جایی که چشم کار می کند حسرت ریخته.</p><p>گاهی شریک خنده ها می شوم،اما اغلب از دور نظاره گرم و از دور،به شدت غبطه و حسرتم افزوده می شود.</p><p>چاره ی دیگری ندارم.شروع می کنم به دویدن.به مشت زدن.به خواندن کتاب هایی از نویسنده های منزوی و افسرده.</p><p>صدای وحشت انگیزی که هفته هاست گوشم را کر کرده  نادیده میگیرم.فریاد می کشد.انقدر فریاد کشیده که گلویش خونریزی کرده و خون قطره قطره به شیار های مغزم راه پیدا می کند.</p><p>چاره ی دیگری ندارم، جز کنار آمدن با این حقیقت غیر قابل انکار.</p><p>نه هوش سرشاری دارم و نه جسم قدرتمندی،پس تنها راه فرار از این مخمصه می شود خواندن و خواندن و باز هم خواندن.</p><p>شاید یک روز فهمیدم.شاید یک روز برای اثبات موجودیت و هویت حقیقی ام نیازی به این التماس های بی صدا نباشد.نیازی به این اندازه از تعمق کردن در ساده ترین اعمال انسانی نباشد.</p><p>شاید این چشم های بی فروغ من هم، یک روز قادر به دیدن حقیقت شدند.</p><p>راه طولانی ست و من مصدوم و جاده هم یخبندان.</p><p>اما،برای صد و یکمین بار مری،</p><p>"<strong>هم آماده باش ، هم تیکه پارم</strong>".</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/Бокс_raz.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/Бокс_raz.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>Chertopert</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2025 20:43:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دافرز وقتی داشتن تو تونایت شو فیگورای شخصیتا رو طبق پایان فصل ۵ میچیدن، استیو و از لبه میز پرت کردن پایین😂
ولی، دو تا نکته وجود داره
دافرز دروغ گفتن که تئوری فن ها هیچکدوم درست نبوده و صرفا میخوان مثل قضیه پیتر بالارد که برای شخصیت هنری اسمشو گفته بودن داستان و لو ندن،در نتیجه مرگ استیو هم چون فن ها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/5c3161b7-ee95-47ac-9aed-69d0e1c2cb26_kh1.jpeg" alt="" /></p><p>دافرز وقتی داشتن تو تونایت شو فیگورای شخصیتا رو طبق پایان فصل ۵ میچیدن، استیو و از لبه میز پرت کردن پایین😂</p><p>ولی، دو تا نکته وجود داره</p><ol><li>دافرز دروغ گفتن که تئوری فن ها هیچکدوم درست نبوده و صرفا میخوان مثل قضیه پیتر بالارد که برای شخصیت هنری اسمشو گفته بودن داستان و لو ندن،در نتیجه مرگ استیو هم چون فن ها خیلی بهش اشاره کردن نشون دادن که ما گمراه شیم</li><li><p>داستان واقعا غیر قابل پیشبینی تر از این حرفاست و مرگ استیو وسط اون همه ماجرا اونقدرام قرار نیست شوکه مون کنه</p><p>من که زیاد از شخصیتش خوشم نمیومد و فقط کنار داستین بامزه بود ولی واقعا بعیده دافرز بیان محبوب ترین شخصیت سریال و بکشن😂</p></li></ol>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/5c3161b7-ee95-47ac-9aed-69d0e1c2cb26_kh1.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/5c3161b7-ee95-47ac-9aed-69d0e1c2cb26_kh1.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>این ناگفته ها میخوان مغزمو از سرم بکَنن</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Dec 2025 22:34:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الان کاملا صادق هدایتم،
"یک سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت.ولي دیروز بدون اين‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي‌كردم، چيزی كه آ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/charles_bukowski_p7sv.jpeg" alt="" /></p><p>الان کاملا صادق هدایتم،</p><p>"<strong>یک سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت.ولي دیروز بدون اين‌كه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي‌كردم، چيزی كه آن قدر انتظارش را داشتم! اما چه فايده از ديروز تا حالا هرچه فكر مي‌كنم چيزی ندارم كه بنويسم.</strong>"</p><p>شاید هم یکم ساموئل بکتم ،</p><p>"<strong>ولادمیر : اگر توبه کنیم چی؟</strong></p><p><strong>استراگون : از چی؟</strong></p><p><strong>ولادمیر: خب..نیازی نیست وارد جزئیات بشیم..</strong></p><p><strong>استراگون : از متولد شدن؟</strong>"</p><p>و شاید یکم هم بابک زمانی ام،</p><p>"<strong>من سه هزار سال است که کوردم و یک میلیون سال است که انسانم.اگر قرار باشد چیزی جلوی انسانیتم را بگیرد بی شک بر روی آن پا می گذارم.</strong>"</p><p>در هر صورت،هرکی که هستم،طبق معمول بی اندازه  آشفته ام و دور اتاق راه میرم و سر خودم داد میزنم : که چی؟</p><p>و جوابی براش پیدا نمیکنم.</p><p>فکر کنم دیگه به تهش رسیدیم مهندس.</p><p>نه؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/charles_bukowski_p7sv.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/charles_bukowski_p7sv.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>مثل آغاز حیات گل یخ.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Dec 2025 05:47:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یخ کرده م.بدجوری دارم یخ میزنم مهندس.از همون آذر ۴۰۲ من تو زمستون گیر کردم.یادته میگفتم آذر شروع میکنم؟
هنوز منتظرم اون آذر برسه.هنوز beautiful boy می بینم و سعی میکنم با بوکس و تمرین از واقعیت فرار کنم.
کتاب شعرای فاضل نظری هنوز تو کتابخونه م خاک میخورن.هنوز روز و شب لعنت می کنم کسی اولین بار 'سمفو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یخ کرده م.بدجوری دارم یخ میزنم مهندس.از همون آذر ۴۰۲ من تو زمستون گیر کردم.یادته میگفتم آذر شروع میکنم؟</p><p>هنوز منتظرم اون آذر برسه.هنوز beautiful boy می بینم و سعی میکنم با بوکس و تمرین از واقعیت فرار کنم.</p><p>کتاب شعرای فاضل نظری هنوز تو کتابخونه م خاک میخورن.هنوز روز و شب لعنت می کنم کسی اولین بار 'سمفونی مردگان' رو ورق زد و از شنیدنِ "آیدینِ عزیز" به وجد اومد.</p><p>به خودم اومدم دیدم ۱۷ سالم شده،۱۷ سال نفس کشیدنِ محض،من کی اینطوری شدم که مشت هامو جای کیسه به فکر تو میزنم؟</p><p>بهونه ای مهندس،بهونه ی جالبی هم نیستی اتفاقا.دیگه کی از رد این انگشت های یخ زده میفهمه این حجم از اضطراب و آشفتگی و؟</p><p>درس ۸ ادبیات یازدهم،شمس و مولانا،تا نیازارد تو را هر چشم بد،از برای آن بیازردم تو را.نمیفهمی چی میگم نه؟ قصد من هم این نیست در هر حال،خط می کشم روی کاغذ و 'دوئل' میخونم،چه جنگی به راه افتاده تو این مغزِ لامصب! چند نفر به یک نفر لامروتها؟</p><p>گفتم بهمن نزدیکه.انقدر نزدیکه که میتونه دست بزاره رو گلوم و فشار بده و تهش هم خرخره مو بجوه تف کنه بیرون،تو این سرمایی که به خاطر به هم خوردن دندونهام صدای خاکستری رو هم نمیشنوم.</p><p>آیدینِ عزیز..زهرمار!چه عکس هایی که آتیش زدی،چه عکس هایی که حالا تو کمد منن و حتی جرعت دوباره دیدنشون رو هم ندارم!یک کوه کتاب،مسخ رو نمیخونم چون به دست ها و پاهای لاغرم که نگاه میکنم انگار ملخ دیده م،دوئل رو نمیخونم چون واهمه دارم از اینکه جای دوبر و فرو،ته قصه من قربانی این جنگ بی منطق بشم!</p><p>گفتم هوای تهرانم و تو آلوده م می کنی.نمیفهمی چی میگم نه؟قصد من هم این نیست در هر حال،حرف خودم رو میزنم و سرگیجه میگیرم و انقدر چرخ میخورم تا پرت شم از لبه ی این پرتگاهی که حتی اگه ازش سقوط کنم هم،باز برم میگردونه به نوک قله ی زندگیم،قعر فلاکت.</p><p>تو باز مریض شدی و چرت و پرت میبافی؟ </p><p>من چرا مریض میشم عطش تو استخونهام و میسوزونه؟ چرا جای جملات همیشگیِ بوکوفسکی شعر فاضل تو سرم فریاد میزنه که : "تا دل پرهیزگارم را ببینم توبه کار،با شعف خود را در آغوش گناه انداختم"؟</p><p>فرار میکنم.دستکش هامو میپوشم و مشت هام گره میشه.میشینم رو سکوی گوشه ی حیاط،خاطرات بچگیم و یادم میاد،ی بچه ی ساکت و ناراحت میبینم که نه فوتبال بازی میکنه نه وسطی،صدای جیغ و داد بچه ها رو نادیده میگیره و دوچرخه سواری میکنه،اون دوچرخه آبی که همیشه ی خدا زنجیر پاره میکرد،سکوی حیاط و که یادت هست؟</p><p>میخواستم مست عشق و ببینیم.گفتم نه.تو دلم گفتم نه.پام به سینما می رسید دستات گره میشد تو موهای من منم قفل این فکرای پوچ و وحشتناک مغزم، شبیه بچه های ۵ ساله،حداقل ۵ سالگی من،چَک،گریه از سرِ اینکه حتی نمیدونستم چرا این بلا داره سرم میاد،نشستم و لب زدم 'it's time to make a new character'،بعد خشکم زد،نفهمیدم کی این جمله رو گفت،کی بود؟از کجا اومد؟</p><p>عکس بچگی تو ام دارم مهندس،لپات گل انداخته و ظاهرا از عکاس ترسیدی،چشمای ریزت انگار میخواد داد بزنه نجاتم بدین،راستی مهندس من نجاتت دادم یا دفنت کردم؟</p><p>عجب پاییزی بود.عجب کتاب هایی،عجب دوستان با وفا و وقایع ترحم برانگیزی.داشتم رد میشدم،دیدم پاهام تکون نمیخوره.پاهام یخ زده بود.</p><p>میگم تو سردت نیست مهندس؟من یخ کرده م.بدجوری دارم یخ میزنم.از همون آذر ۴۰۲، تو زمستون گیر کردم..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انقد با همه سر جنگ داری مرد مومن..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 18:11:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودمو که نمیشه گول بزنم.
این چیزی نیست که ازم خواستی مهندس.
تا کِی؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خودمو که نمیشه گول بزنم.</p><p>این چیزی نیست که ازم خواستی مهندس.</p><p>تا کِی؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:720/970;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251204_180538_chrome_k7s7.jpg" width="720" height="970"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>TH3</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 12:01:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۲ ماه شد.
دقیقا ۲ ماهه که درس نمیخونم.دوباره.
همین که هنوز سر پا ام جای تعجب داره.
با چه رویی میرم سر جلسه آزمون؟المپیادی بودما.ی چیزایی از زمین و شیمی حالیمه.
جالب نیست؟
دیگه نه بوکس جوابه نه ۲۴/۷ سریال دیدن،مشتام زور ندارن و دیگه چیزی تو دست و بالم نیست.
سر آزمون داشتم فکر میکردم،تا کی؟تا کی این و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۲ ماه شد.</p><p>دقیقا ۲ ماهه که درس نمیخونم.دوباره.</p><p>همین که هنوز سر پا ام جای تعجب داره.</p><p>با چه رویی میرم سر جلسه آزمون؟المپیادی بودما.ی چیزایی از زمین و شیمی حالیمه.</p><p>جالب نیست؟</p><p>دیگه نه بوکس جوابه نه ۲۴/۷ سریال دیدن،مشتام زور ندارن و دیگه چیزی تو دست و بالم نیست.</p><p>سر آزمون داشتم فکر میکردم،تا کی؟تا کی این وضع ادامه داره؟</p><p>تهش که چی.</p><p>دستکش تو دست منه یا تو؟</p><p>دستکش بوکس یا لاتکس؟</p><p>کورتیزول قفلم کرده.کور شده م.وایساده م.ی وقتایی حرکت میکنم،ولی راه رفتن نیست،لرزیدنه.</p><p>واقعا،</p><p>با چه رویی میرم سر جلسه آزمون؟</p><p>۲ ماه زیست نخونی میدونی یعنی چی؟</p><p>سردمه.خرابی ازحد گذشته ، باید بار و بنه را بست.</p><p>برام کتاب بخون.دست بکش به موهام و ازم متنفر باش.بگو ۱۰ سال دیگه همو میبینیم،دختر بچه ۴ ساله.زنجیر گردنم پاره شد،جوشش دادم،کاش میتونستم تو ام جوش بدم.</p><p>درس بخونم؟</p><p>دلیل بده بهم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>.Last shot</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/270</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/270</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Dec 2025 22:21:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Henry:
Like you, I didn't fit in with the other children. Something was wrong with me. All the teachers and the doctors said I was... "Broken," they said. My parents thought a change of scenery, a fresh start in Hawkins, might just cure me. It was absurd. As if the world would be any different here....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Henry:</p><p>Like you, I didn't fit in with the other children. Something was wrong with me. All the teachers and the doctors said I was... "Broken," they said. My parents thought a change of scenery, a fresh start in Hawkins, might just cure me. It was absurd. As if the world would be any different here. But then... to my surprise, our new home provided a discovery. And a new found sense of purpose. I found a nest of black widows living inside a vent. Most people fear spiders. They detest them. And yet, I found them endlessly fascinating. More than that, I found a great comfort in them. A kinship. Like me, they are solitary creatures. And deeply misunderstood. They are gods of our world. The most important of all predators. They immobilize and feed on the weak, bringing balance and order to an unstable ecosystem. But the human world was disrupting this harmony. You see, humans are a unique type of pest, multiplying and poisoning our world, all while enforcing a structure of their own. A deeply unnatural structure. Where others saw order, I saw a straitjacket. A cruel, oppressive world dictated by made-up rules. Seconds, minutes, hours, days, weeks, months, years, decades. Each life a faded, lesser copy of the one before. Wake up, eat, work, sleep, reproduce, and die! Everyone is just waiting. Waiting for it all to be over. All while performing in a silly, terrible play, day after day. I could not do that. I could not close off my mind and join in the madness. I could not pretend. And I realized I didn't have to. I could make my own rules. I could restore balance to a broken world. A predator... but for good. As I practiced, I realized I could do more than I possibly imagined. I could reach into others, into their minds, their memories. I became an explorer. I saw my parents as they truly were. To the world, they presented themselves as good, normal people. But like everything else in this world, it was all a lie. A terrible lie. They had done things, Eleven. Such awful things. I showed them who they really were. I held up a mirror. My naive father believed it was a demon cursing them for their sins. But my mother somehow knew. Knew it was I who was holding up that mirror, and she despised me for it. She called a doctor, an expert. She wanted him to lock me away, to fix me, even though it wasn't I who was broken. It was them. And so she left me with no choice. No choice but to act. To break free. With each life I took, I grew stronger. More powerful. They were becoming a part of me. But I was still a child. And I did not yet know my limits. And it nearly killed me. He was arrested, blamed for the death of my sister and mother, just as I planned. But I was far from free. I woke up from my coma only to find myself placed in the care of a doctor, the very doctor I had hoped to escape. Dr. Martin Brenner. Papa. But the truth... the truth is he did not just want to study me. He wanted more. He wanted to control. When Papa finally realized he could not control me, he tried to recreate me. He began a program. And soon, others were born. You were born. And I ..am so glad you were, Eleven. So very glad</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/270/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فلاکت²</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Dec 2025 18:37:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پست از آینده،دی ماه: الان وقت ریواچ کردن happiest season,تنها در خانه،گرینچ،red white and royal blue ،  اپیزود های کریسمس gilmore girls،
 و وقت دیدن ۴ اپیزود پایانی stranger things عه،
 ولی امتحان دارم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پست از آینده،دی ماه: الان وقت ریواچ کردن happiest season,تنها در خانه،گرینچ،red white and royal blue ،  اپیزود های کریسمس gilmore girls،</p><p> و وقت دیدن ۴ اپیزود پایانی stranger things عه،</p><p> ولی امتحان دارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>.Dear Henry</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/268</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/268</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Dec 2025 09:51:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[معمولا به نشونه ها اعتقادی ندارم.اما وقتی ببینمشون دو دستی میچسبمشون،همونطور که از آدمها فراری ام اما با هر ارتباط کوچیکی تا مدت ها به وسیله یک طناب فولادین بهشون متصل میشم.
زنجیر گردنم و دید،فکر نمیکرد بعد این همه وقت هنوز داشته باشمش،خودمم فکر نمیکردم هنوز تا این اندازه درگیرت باشم.اصلا چطور میشه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/c1bfcfb4-fd22-4a90-93cc-309409a1fc3d_b14t.jpeg" alt="" /></p><p>معمولا به نشونه ها اعتقادی ندارم.اما وقتی ببینمشون دو دستی میچسبمشون،همونطور که از آدمها فراری ام اما با هر ارتباط کوچیکی تا مدت ها به وسیله یک طناب فولادین بهشون متصل میشم.</p><p>زنجیر گردنم و دید،فکر نمیکرد بعد این همه وقت هنوز داشته باشمش،خودمم فکر نمیکردم هنوز تا این اندازه درگیرت باشم.اصلا چطور میشه این حجم از خود تحقیری و عذاب وجدانی که بعد از این همه وقت هنوز با خودم حمل میکنم توضیح داد مهندس؟</p><p>دیشب،شبِ وحشتناکی بود،اوضاعم خراب تر از چیزی بود که تصور میکردم،از شدت کرختی و عاجز بودن حتی نمیتونستم حرکت کنم،هر چند دقیقه با دیدن چهره ی آدم ها از خواب می پریدم و حالتی درست شبیه اضطراب ناشی از کابوس های the green eyes guy سراغم اومده بود.</p><p>صبح کاملا تسلیم اعمال روز قبلم شده بودم.حتی یک بار هم سعی نکردم چیزی رو تغییر بدم. و بله.این شب وحشتناک به یک تعطیلی معجزه آسا ختم شد.</p><p>معجزه نیست و مازوته،اما این موجودِ خودشیفته ی کم شعور همیشه به پیدا کردن یک ارتباط بعضا بی ربط با زندگی خودش و وقایع اطراف علاقه منده.</p><p>جهان حول افکار ما میچرخه،اگر این طور نبود که نمی گفتم خود شیفته ی کم شعور.</p><p>بوکس واسم فراره،نوشتن واسم فراره،متعجبم که چطور بعد از این همه فرار ، هنوز در حال دویدنم،و بد تر از اون،هنوز نتونسته م پناهگاه واقعی رو پیدا کنم.</p><p>خلاصش این که،امروز هم به خیر گذشت،</p><p>اما فکر میکنی تا کی  هواتو داره؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/268/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/c1bfcfb4-fd22-4a90-93cc-309409a1fc3d_b14t.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/c1bfcfb4-fd22-4a90-93cc-309409a1fc3d_b14t.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>Bookworm؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/267</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/267</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:28:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سقوط رو تموم کردم.بالاخره.بعد از مدت های مدید.الان بعد از ۶ ماه بالاخره هر ۶ کتابی که از نمایشگاه گرفتم و تموم کردم.
سه قطره خون صادق هدایت : خدا بود.غلظت روانپریشی ای که از هدایت انتظار داشتم بعد از بوف کور،اینجا کمرنگ تر شده بود،اما واقعا داستان هاش میخکوبم می کرد.۸.۵ از ۱۰ بود.بیگانه کامو : در کل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سقوط رو تموم کردم.بالاخره.بعد از مدت های مدید.الان بعد از ۶ ماه بالاخره هر ۶ کتابی که از نمایشگاه گرفتم و تموم کردم.</p><ol><li>سه قطره خون صادق هدایت : خدا بود.غلظت روانپریشی ای که از هدایت انتظار داشتم بعد از بوف کور،اینجا کمرنگ تر شده بود،اما واقعا داستان هاش میخکوبم می کرد.۸.۵ از ۱۰ بود.</li><li>بیگانه کامو : در کل با قلم کامو خیلی سخت کنار اومدم.از طرفی هم به شدت از لحنش که هیچ تلاشی برای سرودن استعاره های عجیب غریب نداشت لذت می بردم، در نهایت وقتی تونستم باهاش کنار بیام ، بیگانه تبدیل شد به یکی از بهترین کتابای زندگیم.خصوصا ۴۰ صفحه ی پایانی،شاهکار بود،شاهکار به معنای واقعی.۸ از ۱۰ بود‌</li><li>آواز کافه غم بار : این یکی خیلی برام خاصه.خیلی زیاد.نه اشتباه نکن،اصلا کتاب فوق العاده ای نبود.حتی پایانبندی درخشانی هم نداشت و در مجموع فقط ۲ یا ۳ فصل داشت که بتونی بهش بگی عالی. چیزی که برام خاصش کرد بازه ی زمانی ای بود که مشغول خوندنش بودم.شهریور ماه.هر هفته، غروب که میشد کف زمین میشستم و برای خواهرم با صدای بلند میخوندمش.بحث کردن درباره ی شخصیت ها و روند داستان خیلی برام لذت بخش بود.و وقتی چند ماه بعد با یکی از آدم هایی که اون هم مشتاق به خوندنش بود درباره ی پایانش حرف زدیم،این لذت چند برابر شد.در کل کتاب جالبی بود.عالی نه اما برای یک عصر تابستونی وقتی ۱۷ سالته و از کتاب های سنگینِ کلاسیک خسته ای ، قابل قبول بود. ۶.۵ از ۱۰ بود.</li><li>چیز های کوچکی مثل این ها : این کتابِ سبک و کوتاه رو توی مترو،موقع برگشت از نمایشگاه کتاب شروع کردم و اواخر مرداد ماه تموم! فکر میکنم اگر پیوسته،۱ ساعت و نیم وقت میزاشتم و میخوندمش،این کشش داستانی برام بیشتر میشد و حالا شاید نظر مثبت تری درباره ش داشتم.قبل از اتمام کتاب،فیلمش رو دیدم،با بازی کیلین مورفی که لامصب،حتی تو ی فیلم با موضوع نه چندان مهم هم بی نظیر بازی کرده،و وقتی دوباره سراغ کتاب رفتم به خاطر تصاویری که توی ذهنم داشتم تونستم از خوندنش بیشتر لذت ببرم.(از معدود کتاب هایی که فیلمش به مراتب بهتر  از خودش بود!)۶ از ۱۰.</li><li>فریای هفت جزیره: کاملا بر خلاف آثار کامو،این یکی با وجود قصه ی ساده و سطحی ای که داشت(شاید هم من قادر به درک نماد فمنیستی داستان نیستم)، پر از استعاره ها و تشبیه های زیبا بود و مخاطب کتاب بیشتر از این که مشتاق به دنبال روند پیشروی داستان باشه،مجذوب این استعاره ها میشه.داستان کوتاه و به قولی مفید و مختصر بود،با یک پایان متاثر کننده و غمگین ، در کل بهش ۷ از ۱۰ میدم.</li><li>سقوط :آخرین باری که سعی کردم از یک کتاب تا این اندازه تعریف کنم و نمیدونستم چطور شروع کنم،موقع خوندن 'عقاید یک دلقک' یا 'هزارپیشه'  بود.با این تفاوت که هاینریش بل حقیقت رو مثل چاقو زیر گردنت میزاره،بوکوفسکی حقیقت رو تو صورتت تف میکنه و اما کامو ، بدون کوچکترین اصراری،بدون هیچ تلاش مضاعفی،فقط با گفتن چند جمله ی ساده اما دقیق و هوشمندانه،حقیقت رو وارد رگ هات میکنه،طوری که دیگه نیازی به چشیدن تلخیش نداری،به وجودت نفوذ میکنه و باید اجازه بدی توی رگ هات رسوب کنه تا بفهمی دقیقا چه بلایی سرت اورده.از اونجایی که اول بیگانه رو تموم کردم،پس این قلم عجیبِ کامو برام جا افتاده بود و باعث شد سقوط برام ی تجربه ی بهتر به حساب بیاد.ولی امان از این کتاب..امان از جملات بُرَنده  ی کامو..واقعا نمیدونم چطور اون حجم از هوش و مهارتش توی انتقال مفهوم 'صفت خودپسندی' و سیر تکامل یک انسان رو به سقوط رو توصیف کنم،بی نظیر بود،اولش قصد داشتم تعداد محدودی از جملات برجسته ی کتاب رو هایلایت کنم،اما حالا اگر از صفحات ۵۰ به بعد  کسی کتاب رو ورق بزنه زیر ۸۰ درصد جملات خط کشیده م و با هر بار خط کشیدن چند بار با خودم گفتم "مگه میشه این ادم انقدر دقیق صفات رفتاری من رو توصیف کرده باشه؟" خلاصه که ، ۹ از ۱۰ بود،واقعا خام و تمیز.</li></ol><p>امسال خیلی توی کتاب خوندن تنبل بودم و قبل از ملاقاتِ اون دختر،حتی میلی به تموم کردن خمین ۶ کتاب هم نداشتم،اماوقتی صحبت از کتاب میشه چشم هاش برق میزنه،برقی که من رو هم وادار به بیشتر خوندن میکنه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/267/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کسی میفهمه چی میگم؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/266</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/266</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 18:43:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچ جوره نمیتونم به اطرافیانم اثبات کنم که نمرات بالا تو مدرسه به این معنی نیست که طرف درسش خوبه.
معدل ۱۹.۸۰ مدرسه میتونه نهایی رو ۱۲ بگیره و بالعکس.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ جوره نمیتونم به اطرافیانم اثبات کنم که نمرات بالا تو مدرسه به این معنی نیست که طرف درسش خوبه.</p><p>معدل ۱۹.۸۰ مدرسه میتونه نهایی رو ۱۲ بگیره و بالعکس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/266/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Stop it , behave</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/265</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/265</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2025 17:13:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[:He is vecna
And yes he is vecna :
'..Well well , look who finally decided to join us'
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://s6.uupload.ir/files/09ce8eff-32e3-462a-aac3-683aa19aa064_wi9t.jpeg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://s6.uupload.ir/files/af092c2c-b931-4834-8b27-2ecb3979241b_g9vn.jpeg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>:He is vecna</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:736/920;" src="https://s6.uupload.ir/files/09ce8eff-32e3-462a-aac3-683aa19aa064_wi9t.jpeg" width="736" height="920"></figure><p>And yes he is vecna :</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:616/555;" src="https://s6.uupload.ir/files/af092c2c-b931-4834-8b27-2ecb3979241b_g9vn.jpeg" width="616" height="555"></figure><p>'..Well well , look who finally decided to join us'</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/265/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Not anymore</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/264</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/264</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2025 19:56:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واقعا نیازه با ی ادم که میفهمه چی میگم درباره ی جیمی صحبت کنم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_ml9j.jpeg" alt="" /></p><p>واقعا نیازه با ی ادم که میفهمه چی میگم درباره ی جیمی صحبت کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/264/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_ml9j.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/stranger_things_ml9j.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>1994</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/263</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/263</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2025 12:13:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این ۴ قسمت.انقدر خدا بود.و انقدر اخر قسمت ۴ برخلاف تئوری های فن های قدیمی تموم شد.
که.
هیچی ندارم بگم واقعا.دافرز واقعا پخت و پز کردن.
و جالبه همین تابستون داشتم میگفتم کاش جیمی دوباره با چهره خودش تو سریال باشه که بود.
بعد ۱۵۴ قسمت متوالی گیلمور گرلز دیدن و مسموم شدن ، این ۴ قسمت همه رو شست برد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/here_is_a_higher_quality_shot_of_will_byers_and_vecna_kaq7.jpeg" alt="" /></p><p>این ۴ قسمت.انقدر خدا بود.و انقدر اخر قسمت ۴ برخلاف تئوری های فن های قدیمی تموم شد.</p><p>که.</p><p>هیچی ندارم بگم واقعا.دافرز واقعا پخت و پز کردن.</p><p>و جالبه همین تابستون داشتم میگفتم کاش جیمی دوباره با چهره خودش تو سریال باشه که بود.</p><p>بعد ۱۵۴ قسمت متوالی گیلمور گرلز دیدن و مسموم شدن ، این ۴ قسمت همه رو شست برد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/263/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/here_is_a_higher_quality_shot_of_will_byers_and_vecna_kaq7.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/here_is_a_higher_quality_shot_of_will_byers_and_vecna_kaq7.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز دوم و آخر،1/05/05</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/262</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/262</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Nov 2025 19:22:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی جالبه.جدی میگم.هیچ چیز جالب تر از این متن های طولانی و بی سر و ته که از وبلاگ این دختر می خونم و با خوندن هر کلمه ش روانم رو تیکه تیکه میکنه نیست.
سردرد شدیدی دارم.از اون جنس سردرد ها که نه وادارت میکنه به التماس برای ی مسکن و نه اجازه میده روزت رو ادامه بدی.روز؟ چه روزی؟چه چیزی رو میخوای ادامه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۲۰_۱۰۴۵۴۱_gallery_rrt4.jpg" alt="" /></p><p>خیلی جالبه.جدی میگم.هیچ چیز جالب تر از این متن های طولانی و بی سر و ته که از وبلاگ این دختر می خونم و با خوندن هر کلمه ش روانم رو تیکه تیکه میکنه نیست.</p><p>سردرد شدیدی دارم.از اون جنس سردرد ها که نه وادارت میکنه به التماس برای ی مسکن و نه اجازه میده روزت رو ادامه بدی.روز؟ چه روزی؟چه چیزی رو میخوای ادامه بدی؟</p><p>از اینکه این صدای غیر قابل مهار مدام وسط حرف هام میپره بیزارم.گاهی اوقات واقعا لازم میشه به خودم یاد آوری کنم که تمام این صداها و آدم ها و داستان ها ، صرفا بخشی از ذهنمن و واقعیت ندارن.</p><p>و فکر کنم بتونی تصور کنی بعد از تحمل چه رنج و عذابی مجبور به حرف زدن با خودم میشم.</p><p>قبل تر از این فکر میکردم که مشکلات این چنینی با چند روز دوری از همه چیز و حداکثر چند هفته ، ختم به خیر میشه و همه ی این صداها خاموش میشن و در نهایت بعد از اتمام دوره ، من میمونم و یک مغز،بی آلاینده و لکه های سیاه.فکر میکردم که به همین راحتی هاست و این سردرد های مداوم و بی دلیل هم ، یا از میگرن میان و یا از زیاد خوندن.</p><p>وقتی چنین افکاری سرم رو پر میکنن ، به خودم میام و میبینم بعد از چند ساعت ، به جای فکر درباره ی این فلاکت و ننگی که دچارشم،در حال خوندن یک مقاله ی مزخرف درباره ی تغییر جنسیت تخم های زنبور ماده ام ،و باور کن که هیچ چیز ترسناک تر از این نیست که به عقب نگاه کنی و به یاد نیاری که خودت بودی که این مسیر رو تا اینجا اومدی، و اگر آره،چرا ذره ای ازش رو خاطرت نیست؟</p><p>ترسناکم.بیشتر از ترسناک،رقت انگیز.و صادقانه،از این رقت انگیز بودن های بی وقفه که با روز های متوالی ساییدن روانم هم ازم پاک نمیشن خسته ام.</p><p>از فکر به دختری که مدت ها قبل ، به بدترین شکل ممکن عواطفش رو به بازی گرفتم و حالا هیچ کاری درباره ش از دستم بر نمیاد خسته شده م.</p><p>جدا، چرا ما انقدر جالب و در عین حال مفلوکیم؟ چرا توی این سن انقدر همه چیز رو میشکافیم و به نقطه ای میرسیم که هزارتوی زمان هم ایده ای درباره ش نداشته؟انتخاب می کنیم یا حماقت؟ حماقتی که حاصل تصمیماتیه که میگیریم ، یا نمیگیریم؟</p><p>میخوام بخوابم.خیلی خوابم میاد.خیلی خیلی.اونقدر که حتی نای موعظه کردن های بیهوده ی همیشگی رو هم ندارم.</p><p>این دفعه،یا میشه یا میمیرم. </p><p>و بله،من هم حرف های زیادی درباره ی پلن های دیگه ی زندگی ، به غیر از هدف فعلی دارم،اما برخلاف اکثریت،حتی قادر به تصور خودم توی هیچ یک از اون موقعیت های دیگه نیستم.و این 'میمیرم' ، دقیقا به قدری که روی این هدفِ شاید اشتباهِ فعلی تعصب دارم، کلیشه ای و زیاد از حده.</p><p>نمیخوام دیگه سرم رو پایین بندازم و 'سقوط' بخونم،در حالی که تا این لحظه به اندازه ی کافی این کلمه رو با پوست و استخونم درک کرده م.</p><p>میخوام بخوابم.و حوصله ی هیچ کدوم از این هارو،واقعا دیگه نه، دیگه ندارم.</p><p>این دفعه،یا میشه یا میشه، و بله، باز هم به انکار احتمالات ریاضی بوسیله ادبیات پناه برده م، و باور کن که ادبیات میتونه نابغه ترین ریاضی دان های تاریخ رو هم از پا دربیاره،منِ رقت انگیز که جای خود دارم.</p><p>شب بخیر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/262/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۲۰_۱۰۴۵۴۱_gallery_rrt4.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۲۰_۱۰۴۵۴۱_gallery_rrt4.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>هر کاری جز غورت دادنِ خازن‌</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/261</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/261</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Nov 2025 15:30:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شدیدا به ی مبارزه ی حسابی نیاز دارم.حتی اگه قرار باشه توش ببازم.از زدنِ در و دیوار خسته شده م
پ.ن : خازن و بلدم،کلا فیزیک و بلدم،و مسئله های کتاب درسته که آسونه اما راه حلای شدیدا طولانیش داره مغزمو جر میده.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شدیدا به ی مبارزه ی حسابی نیاز دارم.حتی اگه قرار باشه توش ببازم.از زدنِ در و دیوار خسته شده م</p><p>پ.ن : خازن و بلدم،کلا فیزیک و بلدم،و مسئله های کتاب درسته که آسونه اما راه حلای شدیدا طولانیش داره مغزمو جر میده.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/261/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز اول-illegal activities</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/260</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/260</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2025 23:23:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز اول تغییر محیط بود.شاید اگر برای کسی توضیحش بدم ، درک و تصور درستی از این اتفاق نداشته باشه.اما بعد از مدت ها کابوسِ the green eyes guy ، محیط تغییر کرد و امیدوارم تاثیر گذاریش به قدری باشه که دیگه کابوسی سراغم نیاد.
دوران بدی بود،خیلی بد، و صادقانه،از سرچ کردن تصاویر وحشت انگیز مار های افعی و ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/geology_memes_05_uqko.jpg" alt="" /></p><p>روز اول تغییر محیط بود.شاید اگر برای کسی توضیحش بدم ، درک و تصور درستی از این اتفاق نداشته باشه.اما بعد از مدت ها کابوسِ the green eyes guy ، محیط تغییر کرد و امیدوارم تاثیر گذاریش به قدری باشه که دیگه کابوسی سراغم نیاد.</p><p>دوران بدی بود،خیلی بد، و صادقانه،از سرچ کردن تصاویر وحشت انگیز مار های افعی و بیمارستان های متروکه، و پرامپت های طولانی نوشتن برای krea تا بتونم دقیقا چیزی که توی رگ هام حس میکنم و ببینم ، خسته و فرسوده شده بودم. </p><p>امروز وقتی بحث این چشم های منزجر کننده پیش اومد،نه چیزی توی رگ هام قلقلکم داد و نه دچار اون حملات بی دلیل شدم.در واقع به طرز ترسناکی،تمام این مدت حتی یک بار هم بهش فکر نکرده بودم.انگار به کل از یادم رفته بود و حالا انقدر ازم دوره که دیگه نمیتونم بهش چنگ بزنم.</p><p>این،اولین بخش مثبت امروز بود.</p><p>بعدی،دوباره تمرین و شروع کردم،دویدم و شدو زدم.به همون اندازه که فوت ورکم خوبه توی آپرکات و سرعتی ها افتضاحم.اما نه این مسئله باعث دلسردیم شد و نه زخم های روی دستم بعد از اینکه دستکش و در اوردم.چون در نهایت،ضربان قلبم داشت سرم فریاد می کشید و مدت زیادی بود که از چنین فریاد هایی لذت نبرده بودم.</p><p>بعدی،چند صفحه از فیزیک رو روخونی کردم و ی خلاصه از فرمول هایی که کمتر باهاشون تمرین حل کرده م و تو ی برگه نوشتم.تنها فعالیت درسی امروز بود،اما لااقل ۰ نبود.</p><p>بعدی،بالاخره ترس رو کنار گذاشتم و با کیامهر حرف زدیم و برنامم و داره می نویسه.ارتباط زیادی با تغییر محیط داشت و شاید اگر دیشب اتفاق می افتاد،امروزم رو از دست نمی دادم.</p><p>امروز، ۱ از ۱۰ بود.</p><p>فردا فیزیک رو تموم می کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/260/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/geology_memes_05_uqko.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/geology_memes_05_uqko.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>We held each other close, but not enough</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/259</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/259</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2025 08:42:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ی ریواچ سنگین از استرنجر تینگز نیاز دارم چون تقریبا جزئیات مهم و یادم نیست🙏
مثلا اگه صبح اون تریلر جدید از ویل تو آپساید داون و نمیدیدم کلا یادم نبود چی شد که وکنا ویل و گرفت
(بماند که هنوز تو شوکم که از فصل اول وکنا پشت همه چی بوده😂)
کاش جیمی تو این فصلم نقش هنری و داشت (پیش به سوی ریواچ قسمت ۷ فصل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/jamie_8tv9.jpeg" alt="" /></p><p>ی ریواچ سنگین از استرنجر تینگز نیاز دارم چون تقریبا جزئیات مهم و یادم نیست🙏</p><p>مثلا اگه صبح اون تریلر جدید از ویل تو آپساید داون و نمیدیدم کلا یادم نبود چی شد که وکنا ویل و گرفت</p><p>(بماند که هنوز تو شوکم که از فصل اول وکنا پشت همه چی بوده😂)</p><p>کاش جیمی تو این فصلم نقش هنری و داشت (پیش به سوی ریواچ قسمت ۷ فصل ۴)</p><p>پ.ن : واقعا واسم سواله که داری با زندگیت چی کار میکنی پسر.۳ ماهه پاتو باشگاه نذاشتی.۳ ماهه میانگین مطالعه ماهانه ت ۳ ثانیه س.فیزیک ۵۳٪؟ کی و میخوای گول بزنی؟با روزی ۶ قسمت سریال آبکی آمریکایی دیدن میخوای کجا رو بگیری؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/259/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/jamie_8tv9.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/jamie_8tv9.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>غرورم ازم گرفته دار و ندارم و.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/258</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/258</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2025 17:47:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جلسه ی جالبی بود.تنها بخش خوبش هم پیچوندن مدرسه برای فرار از دینی.
دستام داد میزنن اگزما،قلبم له له میزنه واسه یکم اکسیژنِ بیشتر،مغزم التماس میکنه واسه خاموش شدن.
ولی من نمیدونم این حماقت های بی پایانم از کجا میان،
و نشستم زل زدم به میوزین هایی که بنظر میاد با حرکتشون میخوان اکتین و قلقلک بدن.
حالم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/a382d9764c9a273f90845ff8c8fd9a59_njtv.jpg" alt="" /></p><p>جلسه ی جالبی بود.تنها بخش خوبش هم پیچوندن مدرسه برای فرار از دینی.</p><p>دستام داد میزنن اگزما،قلبم له له میزنه واسه یکم اکسیژنِ بیشتر،مغزم التماس میکنه واسه خاموش شدن.</p><p>ولی من نمیدونم این حماقت های بی پایانم از کجا میان،</p><p>و نشستم زل زدم به میوزین هایی که بنظر میاد با حرکتشون میخوان اکتین و قلقلک بدن.</p><p>حالم انقدر خرابه که دیگه جوک های بی مزه ی لورالای هم واسم خنده دار نیست،عربی رو ذره ای نمی فهمم و این مبحث زیست تمام شب وقت میبره،</p><p>ظهر ۱ دقیقه هم نخوابیده م و الانه که از سردرد سر به بیابون بزارم.</p><p>غر میزنم و نه از خستگیه و نه از بی انگیزه بودن،</p><p>تهش امشب هم تموم میشه میره و ظهر چهارشنبه بعد کلاس فرهمند از خستگی بیهوش میشم،</p><p>چیزی که کمه چیز دیگه ست،برگشت ناپذیره،دیگه فقط میشه خوابشو دید و بدبختانه،</p><p>مدت هاست حتی خوابش رو هم نمیبینم..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/258/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/a382d9764c9a273f90845ff8c8fd9a59_njtv.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/a382d9764c9a273f90845ff8c8fd9a59_njtv.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>تو کی هستی؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/257</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/257</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2025 07:52:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[متن این پست و حذف کردم چون احمقانه بود و تو شرایط خیلی بدی نوشتمش.
من یادمه برا چی شروع کردم.
برا اون بچه ی ۵ ساله و فهمیدن اون حالت عجیبِ the green eyes guy.
برا روزی که..
اون بالا سری میدونه دیگه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/113a9b48-29e0-4283-9f9b-fd0121787027_as13.jpeg" alt="" /></p><p>متن این پست و حذف کردم چون احمقانه بود و تو شرایط خیلی بدی نوشتمش.</p><p>من یادمه برا چی شروع کردم.</p><p>برا اون بچه ی ۵ ساله و فهمیدن اون حالت عجیبِ the green eyes guy.</p><p>برا روزی که..</p><p>اون بالا سری میدونه دیگه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/257/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/113a9b48-29e0-4283-9f9b-fd0121787027_as13.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/113a9b48-29e0-4283-9f9b-fd0121787027_as13.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>خودت بخون از نگاهم</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/256</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/256</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Nov 2025 22:39:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تست میزنیم،تست،تستِ فیزیک.
-تست برا چیته؟ امسال نهاییه! تشریحی بخون تابستون تستارو جمع میکنیم!
+اره ۳ بار.اصلا تاحالا نگاهت به تستای کولون خورده؟
عربی میخونیم.عربی هم نه،نمی خونیم چون زیست داریم،و زیست هم نه،نمی خونیم چون فیزیک داریم.فیزیک داریم؟ نه.فقط میخواد درس بده.
-اخه مادرِ من! من هنوز به تستا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/d6a1fa44-fa5e-49f0-91c4-a5c98f4d0b55_2eto.jpeg" alt="" /></p><p>تست میزنیم،تست،تستِ فیزیک.</p><p>-تست برا چیته؟ امسال نهاییه! تشریحی بخون تابستون تستارو جمع میکنیم!</p><p>+اره ۳ بار.اصلا تاحالا نگاهت به تستای کولون خورده؟</p><p>عربی میخونیم.عربی هم نه،نمی خونیم چون زیست داریم،و زیست هم نه،نمی خونیم چون فیزیک داریم.فیزیک داریم؟ نه.فقط میخواد درس بده.</p><p>-اخه مادرِ من! من هنوز به تستای پتانسیل نرسیدم چجوری برم بخاطر امتحانای این معلم احمق مدار و جریان بخونم؟</p><p>+هم این و بخون هم اون و</p><p>چشم.</p><p>خلق زمان.باید ی صحبتی با تسلا داشته باشم تا ببینیم چیکار میتونیم دربارش کنیم.</p><p>دوستِ کتابی دارم.کی تو این دوره زمونه دوست کتابی داره آخه؟</p><p>میلرزم و همه چی خوبه.</p><p>خوبه؟</p><p>نه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/256/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/d6a1fa44-fa5e-49f0-91c4-a5c98f4d0b55_2eto.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/d6a1fa44-fa5e-49f0-91c4-a5c98f4d0b55_2eto.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>امروزم باز نشون نده..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/255</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/255</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2025 12:17:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالاخره رسما بوکس و شروع کردم.
پسر چقد کار با دستام افتضاحه.اصلا تمرکز ندارم و نمیتونم کنترلشون کنم.به لطف تکواندو فقط رقص پا و جا به جاییم خوبه.
۱ سال و نیم دیگه.فقط ۱ سال و نیم دیگه.
صبر‌.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره رسما بوکس و شروع کردم.</p><p>پسر چقد کار با دستام افتضاحه.اصلا تمرکز ندارم و نمیتونم کنترلشون کنم.به لطف تکواندو فقط رقص پا و جا به جاییم خوبه.</p><p>۱ سال و نیم دیگه.فقط ۱ سال و نیم دیگه.</p><p>صبر‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/255/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>:What the hell am i doing core</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/254</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/254</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2025 11:00:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[?Jess: What the hell is going on
Rory: I told you, he's tired! And his family's bugging him right now-
?Jess: I mean with you! What's going on with you
?Rory: What do you mean
Jess: You know what I mean! I know you. I know !you better than anyone! This isn't you
Rory: I don't know
Jess: What are you...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:748/748;" src="https://s6.uupload.ir/files/img_20251107_110227_532_2pg7.jpg" width="748" height="748"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:748/748;" src="https://s6.uupload.ir/files/img_20251107_110230_168_b7qu.jpg" width="748" height="748"></figure><p>?Jess: What the hell is going on</p><p>Rory: I told you, he's tired! And his family's bugging him right now-</p><p>?Jess: I mean with you! What's going on with you</p><p>?Rory: What do you mean</p><p>Jess: You know what I mean! I know you. I know !you better than anyone! This isn't you</p><p>Rory: I don't know</p><p>Jess: What are you doing? Living at your grandparents' place? Being in the DAR? No Yale--    why did you drop out of Yale</p><p>!Rory: It's complicated</p><p>!Jess: It's not! It's not complicated</p><p>!Rory: You don't know</p><p>Jess: This isn't you! This! You going out with this jerk, with the Porsche! We made fun of guys like !this</p><p>Rory: You caught him on a bad night</p><p>Jess: This isn't about him! Okay? Screw him! What's going on with you? This isn't you, Rory. You know it isn't. What's going on</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/254/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>9 بهمن</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Nov 2025 18:52:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ی چیزایی هست که نمیتونیم تغییرش بدیم.چشم سبزه میدونه،واسه همین بهم پیام نمیده.ازش ممنونم.تو نمی دونستی.شایدم میدونستی و نمیفهمیدی.
ی چیزایی هست که هر چقدرم زور بزنم نمیتونم پاکشون کنم.نمیتونم با دیدن اسامی و چهره ی یکسری آدمها،یاد فجایع ۲ سال قبل نیوفتم.نمیتونم وقتی بارون میاد جمله ای که همیشه میگفت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/img_20251101_180841_290_mne.jpg" alt="" /></p><p>ی چیزایی هست که نمیتونیم تغییرش بدیم.چشم سبزه میدونه،واسه همین بهم پیام نمیده.ازش ممنونم.تو نمی دونستی.شایدم میدونستی و نمیفهمیدی.</p><p>ی چیزایی هست که هر چقدرم زور بزنم نمیتونم پاکشون کنم.نمیتونم با دیدن اسامی و چهره ی یکسری آدمها،یاد فجایع ۲ سال قبل نیوفتم.نمیتونم وقتی بارون میاد جمله ای که همیشه میگفتی و از سرم بیرون کنم.</p><p>ی چیزایی هست که با زور بازو حل نمیشه.قدرتش رو داشتم و چند باری فک حریفم رو اورده بودم پایین،ولی مقابل مشتای اون فقط وایسادم و نگاه کردم.پای تو وسط بود.پای چیزی که خودمون هم براش اسم یا توضیحی نداشتیم.</p><p>ی چیزایی هست که فقط باید بزارم بگذرن.نمیتونم چشم هامو کور کنم و دیگه آدم ها رو نبینم.نمی تونم صدای این فریاد ها و گریه هایی که تو سرم منعکس میشه رو خاموش کنم.گاهی حتی نمیتونم به زمان حال برگردم و به بدنم بفهمونم دیگه تو خطر نیستم.</p><p>ولی حقیقت اینه که هیچکس ازم نمیخواد بابت این موارد توضیحی بدم.هیچکس بابت مشکلات درونیم ازم توضیح نمیخواد.هیچکس نمیبینه که وقتی به ی نقطه از دیوارِ سفید خیره ام ، چه خونریزی ای تو مغزم راه افتاده.</p><p>چیزی که دیده میشه منم و خودکارِ تو دستم.</p><p>من و عددی که ۲ سال بعد کنار اسمم میچسبونن.من و نتیجه ای که در نهایت هیچکس با دیدنش از این روزهای طاقت فرسایی که میگذرونم با خبر نمیشه.</p><p>سردرد عجیبی خرمو گرفته.بدنم داره آلارم خطر میده، میگه "دیگه بسه".</p><p>همیشه انرژی زیادی برای کارهام مصرف میکنم.انرژی ای که خیلی های دیگه با نصفش کار های فوق العاده تری میکنن.دوست داشتم بگم ADHD اما ماهیت اتفاقاتی که داره برام میوفته رو نمیشه با چند تا اسم عجیب و غریب و اصطلاحات روانشناسی ، به طور دقیق توجیه کرد.</p><p>یاد میگیرم.بعد از همه ی این ها، بالاخره یاد میگیرم و میزارم بگذره.</p><p>ی چیزایی هست که نمیتونیم تغییرش بدیم.ولی وقتی به خودکار توی دستم نگاه میکنم،میفهمم به همون اندازه قدرت دارم چیزهایی رو هم به نفع خودم تغییر بدم.</p><p>درست یادم نیست که قبلا چطور این کار رو میکردم.چطور میرفتم و وقتی برمیگشتم ، هنوز همون آدم سابق بودم اما مواردی جزئی توی وجودم تغییر شکل داده بودن. حالا که از چند فرسخی به این تحولات کوچیک نگاه میکنم ، میبینم که اون زمان چقدر قدرتمند و با جرعت بوده م.</p><p>قبلا ، فکر میکردم رفتن کار آدم های ضعیف و ترسوعه.آدم هایی که نمیمونن تا اوضاع رو درست کنن.و حالا میبینم که نه،بالعکس،آدمی که به جای رفتن و پشت سر گذاشتن،مشکلاتش رو سفت میچسبه تا احساس امنیتش رو از دست نده ترسوی واقعیه.</p><p>نمیخوام ترسوی واقعی باشم.</p><p>قراره شب های زیادی مثل دیشب بگذرونم.خسته.سخت کار کردن های بیهوده.چشم درد و کابوس تا خود صبح.</p><p>اما در نهایت، اینبار وقتی برگردم متوجهش میشم.متوجه تغییر مسیر های عصبی مغزم، و افکار زود به جوش اومده ای که اغلب برای درک بهترشون نیاز به زمان بیشتری دارم.</p><p>Creating no one else can اگر آسون بود، دیگه استفاده از no one else بار معنایی نداشت. </p><p>وقتی برگردم،دیگه نه من آدمی ام که این پست و مینوشت نه خودکارِ توی دستم همون قبلیه ست.و شاید لازم باشه برای حقیقی شدن این جمله ی ساده ، ماه ها سگ دو بزنم. و اون موقع ، میتونم واقعا از خودم بپرسم :</p><p>,If I'd have never hit rock bottom</p><p>?Would I be the person that I am today</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/img_20251101_180841_290_mne.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/img_20251101_180841_290_mne.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>حزیون؟هزیون؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2025 16:34:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فروپاشی روانی برای توصیف اوضاعم خیلی عنوان نامناسبیه.مغز میخوام،تاحالا کوکائین زدی؟ ثابت میکنم اگه موقع مصرف یکی از مغزت x-ray بگیره جفتمون میبینیم که مصرف گلوکز تو مغزت داره میره بالا.ناگهانی و خیلی زیاد.یا M.S،اون بیماری ای که با ازدیاد میلین بوجود میاد باعث فلج شدن فرد میشه نه M.S.و پاراسمپاتیک!...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251027_001339_samsung_notes_1xho.jpg" alt="" /></p><p>فروپاشی روانی برای توصیف اوضاعم خیلی عنوان نامناسبیه.مغز میخوام،تاحالا کوکائین زدی؟ ثابت میکنم اگه موقع مصرف یکی از مغزت x-ray بگیره جفتمون میبینیم که مصرف گلوکز تو مغزت داره میره بالا.ناگهانی و خیلی زیاد.یا M.S،اون بیماری ای که با ازدیاد میلین بوجود میاد باعث فلج شدن فرد میشه نه M.S.و پاراسمپاتیک! چجوری ثابت کنم موقع گریه و ترشح بزاق پاراسمپاتیک غلبه داره؟ کی گوش میده؟ کی حوصله داره همه ی این هارو برای معلم زیست شرح بده؟</p><p>من که نه.تو شاید اما من نه.</p><p>کارنامم میاد.همه ی اینهارو بلد بودم و ۱۵ میگیرم.شاید تاریخ رو افتادم و فیزیک هم سلاخیم کرد.از عمیق ترین مباحث الکتریسیته ، ما کنکور و نهایی داریم و علی هم تیزهوشان قبول نشد چون بهم گوش نکرد.جدی؟</p><p>آناتومی گری و بافت شناسی دیروز تو دستم بود.از نزدیک.شکل های زیست یازدهم و توش پیدا میکردم.جالب نبود.نمیخواستم زودتر از موعد ببینمشون.زود تر از موعد؟ عجب رویی داری پسر!</p><p>نمیدونم.فروپاشی روانی هیچوقت ۱ ماه کامل طول نمیکشه.این ی چیز بزرگتره.</p><p>در نهایت فرقی به حالم نمیکنه.همیشه بین انبوهی از نمونه سوالات و کتاب ها گم شده م.کتاب تستم میگه تابستون همه ی تست های این فصل رو زدم،اما سوالات نهایی میگن هیچی بلد نیستم.تقابل عجیبیه.مثل تقابل من و اون دو نفر.</p><p>هیچوقت دربارشون با کسی حرف نزدم.قبل تر ها فکر میکردم ی نیروی خارق العاده و کمیابه،ی موهبت که فقط من دارمش.۲ نفر توی مغزم زندگی میکنن.کوچیک و بی آزارن.اما واقعی.و من هر روز از زندگیم،به اندازه ی ۳ نفر برای گذروندن روزهام انرژی صرف میکنم.گریه میکنم،می خندم،فکر میکنم،عصبانی میشم و تصمیمات مهمی میگیرم،هم برای خودم و هم به جای اون دو نفر.</p><p>گاهی اوقات میپذیرم که جای تعجب نداره که اوضاعم انقدر اسفناکه.مغزم گلوکز محدودی برای سوزوندن داره و من از ی خازن 5 ولتی انتظار دارم به اندازه ی ۲۲۰ ولت شارژ بشه.شاید کوکائین نیاز دارم. نمیدونم.نمیشه،حداکثر توانش همونقدره و وقتی بیشتر از اون تلاش کنی،نتیجه معکوس میشه.داغ میکنه. ملتهب و بعد منفجر میشه.درست مثل مغز من.</p><p>از اولین کارهایی که باید بعد کنکور انجام بدم دیدن ی روانشناسه.البته نه برای درمان.</p><p>مواردی مثل من هیچوقت درمان نمیشن.فقط توصیه هایی هست که با رعایت کردنشون میتونی "راحت" تر باهاش کنار بیای.</p><p>نمیدونم تا چه حد اوضاع اون تو(تو مغزم) خرابه.مغز میخوام،به اون دختر چشم رنگیه هم گفتم.چشماش سبز بود؟آبی؟نمیدونم. ولی صدای گریه های اون دونفر و میشنوم.ظاهرا سخته.اون ها چند قدمی از من جلو ترن.بیشتر زندگی کرده ن.بیشتر تجربه دارن.گاهی ازشون میترسم.گاهی انگار دارن با چاقو مغزم رو تیکه تیکه می کنن.و گاهی باعث میشن آروم تر شم.میبینمشون.ی مدت روشون کنترل داشتم.اون ها هم من و میدیدن.اما زود برگشتن به زندگی خودشون.ی زندگی نه چندان دوست داشتنی.</p><p>هر وقت بخوان فرار میکنن.آرزو میکنم کاش من هم میتونستم.</p><p>بنظر میاد واقعا دارن زندگی میکنن.خیلی بیشتر از من.خیلی بیشتر از من میدونن.مشکلاتشون رو راحت تر حل میکنن،با اینکه مشکلاتشون جدی تر از منه.گاهی انقدر سخت کار میکنن که من هم فرسوده میشم.</p><p>و بعد مینویسم.وقتی مینویسم قادر به توصیفشون نیستم.نمیتونم اونطوری که میبینمشون توضیحشون بدم.برای بعضی از اتفاقاتی که دچارشون میشن هیچ دلیلی ندارم.امروز دیوار سفید رو میدیدم،و بعد دیگه نه.به جاش ی کارگاه تاریک بود،پر از جعبه های چوبی،و اون دو نفر.صداشون واضح بود.</p><p>اکثرا چهره ای ندارن.اکثرا با من کاری ندارن.دوست دارم تصور کنم اون ها خودِ من هستن.</p><p>اما بعد از دیدن mr.robot این قضیه واسم خیلی پیچده تر شده.قبل تر ها اونقدر بهش فکر نمیکردم.</p><p>نه نه فروپاشی روانی که نیست،اما میدونم داری به چی فکر میکنی،اختلال تجزیه هویت هم نیست.کنترلشون دست خودمه.اکثرا.انگار که تو بچگی مثل ولدمورت تحمل روحم رو نداشته م،و بعد بین این دو نفر تقسیمش کردم تا از فشاری که روم بوده کم کنم.</p><p>و تا همین حالا،نتونسته م اونقدری قوی بشم که بتونم به تنهایی تمام فشار رو تحمل کنم.</p><p>حالا اون هی می گفت مریض نیستی.نبودم.مریضم کرد.از اثرات آبان و تجدید اون افکار مرگباره.آیدینِ عزیز.خیلی وقته نگفتم جانم.</p><p>چقدر بی دست و پا ام.از این روباه بی دست و پا عاجز تر.چی میشه که اینجوری میشه؟</p><p>چی شد؟</p><p>به ی عصر کامل برای فکر کردن نیاز دارم.باید برم لب دریاچه و باهاش حرف بزنم.چشمام میسوزه،ذره ی باردار مثبت داره تو میدان غیریکنواخت حرکت میکنه تا برسه به نقطه ی B.حتی کوچیک ترین ذرات هم فکر میکنن.و میدونن.میدونن کجا میخوان برن.کجا باید برن.</p><p>کاش فقط ی ذره بودم.ی تک سلولی.مغز میخوام.کاش مغزم از خازن ساخته نشده بود.</p><p>کاش می تونستم برم.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251027_001339_samsung_notes_1xho.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251027_001339_samsung_notes_1xho.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>Sad=))</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/251</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/251</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Oct 2025 16:10:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/5dd9fcae-6789-4909-9b3f-911b85dc96a6_nnzm.jpeg" alt="" /></p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/251/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/5dd9fcae-6789-4909-9b3f-911b85dc96a6_nnzm.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/5dd9fcae-6789-4909-9b3f-911b85dc96a6_nnzm.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>هاروارد یا ییل؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/250</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/250</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Oct 2025 06:08:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یادش بخیر ی معلم دفاعی داشتیم اون زمان که المپیاد شیمی میخوندم می گفت تو باید بری دانشگاه شریف.
لطف داشت ها ولی اگه قرار بود زیرشاخه رشته های ریاضی بخونم خب چه مرضی داشتم بیام تجربی:)))]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یادش بخیر ی معلم دفاعی داشتیم اون زمان که المپیاد شیمی میخوندم می گفت تو باید بری دانشگاه شریف.</p><p>لطف داشت ها ولی اگه قرار بود زیرشاخه رشته های ریاضی بخونم خب چه مرضی داشتم بیام تجربی:)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/250/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کاش میدونستم دارم با زندگیم چه غلطی می کنم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/249</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/249</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Oct 2025 06:01:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پرسید داری چیکار میکنی دقیقا؟ گفتم نمیدونم.گفت یا خدا،آخرین باری که اینو گفتی هممونو ب*ای سگ دادی.
نمیدونم چی شد.واقعا نمی دونم.تقصیر آبانه.تقصیر سرد شدن هواست.تقصیر تولد توعه.تقصیر مریضیمه.
خیلی عجیبه.زنده نیستم.همه چیز دو بُعدیه.تنهام.میخواستم ببینمت.نزاشتی.
قدیمیه.همه چیز تو مغزم قدیمیه.عادت به ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرسید داری چیکار میکنی دقیقا؟ گفتم نمیدونم.گفت یا خدا،آخرین باری که اینو گفتی هممونو ب*ای سگ دادی.</p><p>نمیدونم چی شد.واقعا نمی دونم.تقصیر آبانه.تقصیر سرد شدن هواست.تقصیر تولد توعه.تقصیر مریضیمه.</p><p>خیلی عجیبه.زنده نیستم.همه چیز دو بُعدیه.تنهام.میخواستم ببینمت.نزاشتی.</p><p>قدیمیه.همه چیز تو مغزم قدیمیه.عادت به تغییر کردن ندارم.</p><p>راس ساعت ۷ کلاسمون شروع میشه.فیزیک.خازن.راس ساعت ۷.نمیدونم میتونم شباهت خازن و مغزم رو برای کسی توضیح بدم یا نه.اما خیلی شبیهن.فقط نمیدونم چرا مغز من با اینکه مدت هاست max شو رد کرده اما هنوز منفجر نشده.</p><p>حال بهم زنه.</p><p>میخوام آبان ۴۰۶ از حال بهم زدن دانشگاه بنویسم.</p><p>با این وضع؟</p><p>دقیقا.با همین وضع.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/249/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خود درگیر شنیدی؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/248</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/248</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Oct 2025 18:43:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ی مشکلی پیش اومده.امروز وقتی معلم فیزیک فهمید امتحان و گند زدم خیلی تعجب کرد.در وافع فکر کرد از اون جمله های خرخوناست که همیشه میگن،و گفت حالا میره تصحیح میکنه تا ببینه چخبره.
صادقانه،وقتی بهم گفت داری عالی پیش میری ناراحت تر بودم.خیلی عجیبه.یکی تو مغزمه که با درس خوندنم مخالفه.یکی داره کنترلم میکنه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ی مشکلی پیش اومده.امروز وقتی معلم فیزیک فهمید امتحان و گند زدم خیلی تعجب کرد.در وافع فکر کرد از اون جمله های خرخوناست که همیشه میگن،و گفت حالا میره تصحیح میکنه تا ببینه چخبره.</p><p>صادقانه،وقتی بهم گفت داری عالی پیش میری ناراحت تر بودم.خیلی عجیبه.یکی تو مغزمه که با درس خوندنم مخالفه.یکی داره کنترلم میکنه.نه جدی میگم.مدت های زیادی رو صرف خوندن درباره دوپامین،دیسیپلین،اراده و اینجور چیزا کرده م.این جنسش فرق داره.به معنای واقعی ی بخشی از هویتم نمیخواد این اتفاق بیوفته.دقیقا همون بخشی که وقتی ۲۰ میگرفتم احساس انزجار میکرد.و من امروز صدای شادی و خندیدنش بهم و شنیدم.</p><p>واسه همه عجیب بود.</p><p>خرخونای کلاس میخواستن براشون سوالارو توضیح بدم.وقتی گفتم درس نخونده م فکر کردن از اون جمله های خرخوناست که همیشه میگن.</p><p>حتی معلم.ازم پرسید امتحان چطور بود،و فقط از من،چون وضع بقیه رو میدونست.</p><p>و وقتی پرسید کی همه سوالارو درست نوشته دنبال من میگشت ، ولی من داشتم فرو میرفتم تو زمین،و اون بخش رقت انگیز مغزم در حال پای کوبی بود.احساس امنیت و راحتی میکرد،چون ۲ سال تمام تو خرابه ها زندگی کردم و حالا که سعی کردم ازش بیام بیرون،احساس خطر کرده.</p><p>نمیدونم چم شده.واقعا هیچ ایده ای ندارم چه خبر شده.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/248/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کیه که قراره تا صبح بیدار بمونه و سقوط و تموم کنه؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/247</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/247</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2025 23:18:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۲ سال دیر این و فهمیدم.
که فقط حوصله م سر رفته بود،و در واقع we fell in ga in october نه چیز دیگه ای.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2521/1241;" src="https://s6.uupload.ir/files/20251024_182033_mwa3.jpg" width="2521" height="1241"></figure><p>۲ سال دیر این و فهمیدم.</p><p>که فقط حوصله م سر رفته بود،و در واقع we fell in ga in october نه چیز دیگه ای.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/247/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Rewatch</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/246</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/246</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2025 22:30:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://uploadkon.ir/uploads/0d6625_254-6033753821891529154.mp4"><video src="https://uploadkon.ir/uploads/0d6625_254-6033753821891529154.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/246/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>15آبان-In the end</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/245</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/245</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2025 17:56:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[1150 تا کاهش تراز!رکوردیه واسه خودش.
بیخیال بابا،حالا ۲ هفته تست نزنی چی میشه؟
اره عزیز من.اینجوریاست.
بچرخ تا بچرخیم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>1150 تا کاهش تراز!رکوردیه واسه خودش.</p><p>بیخیال بابا،حالا ۲ هفته تست نزنی چی میشه؟</p><p>اره عزیز من.اینجوریاست.</p><p>بچرخ تا بچرخیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/245/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ویرگول</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/244</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/244</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2025 19:11:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هفته ی خوبی نبود.از مدار خارج شده بودم.دیشب به زور خودمو مجبور کردم عربی بخونم،۲ تا ۵ صبح خوندم و ۱۷.۵ ، ۱۸ میشم.
آزمون فردا رو هم اون چیزی که انتظار دارم ی تراز تو محدوده ۷۰۰۰-۷۵۰۰عه.زیست شاید بتونم ۳۵،۴۰ بزنم.
نمیدونم دارم چه غلطی با زندگیم میکنم واقعا.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هفته ی خوبی نبود.از مدار خارج شده بودم.دیشب به زور خودمو مجبور کردم عربی بخونم،۲ تا ۵ صبح خوندم و ۱۷.۵ ، ۱۸ میشم.</p><p>آزمون فردا رو هم اون چیزی که انتظار دارم ی تراز تو محدوده ۷۰۰۰-۷۵۰۰عه.زیست شاید بتونم ۳۵،۴۰ بزنم.</p><p>نمیدونم دارم چه غلطی با زندگیم میکنم واقعا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/244/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Was such a bad idea2</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/243</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/243</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Oct 2025 22:56:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تلاشام شبیه اون معلم ریاضی ایه که سعی میکنه بچه هارو تو زنگ تفریحم سر کلاسش نگه داره‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تلاشام شبیه اون معلم ریاضی ایه که سعی میکنه بچه هارو تو زنگ تفریحم سر کلاسش نگه داره‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/243/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با خودم میگیرم ی گوشه عزا،که دوستای منم اینجوری هستن؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/242</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/242</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Oct 2025 13:17:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هزینه مشاورم با کیامهر تا آخر بهمن جور شد.بعد بهمن و نمیدونم چه غلطی میخوام کنم.
این فکر که اگه از ۱۴ سالگی جدی کار میکردم و گرافیک و شوخی نمیگرفتم الان دغدغه مالی نداشتم داره دیوونم میکنه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هزینه مشاورم با کیامهر تا آخر بهمن جور شد.بعد بهمن و نمیدونم چه غلطی میخوام کنم.</p><p>این فکر که اگه از ۱۴ سالگی جدی کار میکردم و گرافیک و شوخی نمیگرفتم الان دغدغه مالی نداشتم داره دیوونم میکنه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/242/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امیر کبیر</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/241</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/241</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Oct 2025 22:25:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم با چه زبونی باید به خانوادم بفهمونم مدرسه رفتن فقط اتلاف وقته.
گفتن برای غیبت های دوزادهم موافقن ، گفتم طاقت نمرات پایین مستمر و دارین؟ گفتن نه یعنی چی مگه درس نمیخونی!
نمیشه اینطوری آقا نمیشه.مدیر میگه زمانتو مدیریت کن،خب من ۶ ساعت بعد مدرسه وقت دارم برا کلاس کنکور و تست و تحلیل آزمون و تکا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم با چه زبونی باید به خانوادم بفهمونم مدرسه رفتن فقط اتلاف وقته.</p><p>گفتن برای غیبت های دوزادهم موافقن ، گفتم طاقت نمرات پایین مستمر و دارین؟ گفتن نه یعنی چی مگه درس نمیخونی!</p><p>نمیشه اینطوری آقا نمیشه.مدیر میگه زمانتو مدیریت کن،خب من ۶ ساعت بعد مدرسه وقت دارم برا کلاس کنکور و تست و تحلیل آزمون و تکالیف مدرسه! مگه تسلا ام ماشین زمان اختراع کنم زمان بدزدم واسه انجام همه ی اینا؟ اخه کدوم رتبه برتری مدرسه کامل میرفته و همه مستمراش ۲۰ بوده؟</p><p>دیگه نمیکشم.</p><p>+حرفای بچه های گروه ۴۰۶ و نشون دادم و قرار شد فقط تا بهمن برم مدرسه.امیدوارم زیر حرفشون نزنن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/241/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>.30October</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/240</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/240</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Oct 2025 12:06:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/240/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>الان بهتر شد</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/239</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/239</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Oct 2025 16:53:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تلاش هام ستودنیه.بچه ها ازم جزوه میخوان.میخوان واسشون فیزیک و ریاضی توضیح بدم.سر اینکه جواب تمرینایی که نمیتونستن حلش کنن و واسشون فرستادم ازم قدردانی میکنن.(سعی کردم خیلی مودبانه بگم.قدردانی؟همون مالیدن منظور و بهتر میرسونه!)
معلم فیزیک ازم میپرسه چند ساعت در روز درس میخونم تا بقیه به خودشون بیان.س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20251016_165009_1692112755_gb44.jpg" alt="" /></p><p>تلاش هام ستودنیه.بچه ها ازم جزوه میخوان.میخوان واسشون فیزیک و ریاضی توضیح بدم.سر اینکه جواب تمرینایی که نمیتونستن حلش کنن و واسشون فرستادم ازم قدردانی میکنن.(سعی کردم خیلی مودبانه بگم.قدردانی؟همون مالیدن منظور و بهتر میرسونه!)</p><p>معلم فیزیک ازم میپرسه چند ساعت در روز درس میخونم تا بقیه به خودشون بیان.سر کلاس بجای گوش دادن به درس تست میزنم،چقدر خفنم من.رو میزم پر کتابه.تو قفسه کتابخونه م هم همینطور.وقت سر خاروندن ندارم.به اصطلاح قدیمی،خرخونم.ی خرخون اصیل.با طرف از آلبرکامو و هدایت حرف میزنم.از نشریه ی عباس معروفی و جلد سخت دیوان فرخزاد.فکر میکنه چقدر فرهیخته ام.</p><p>ولی وایسا ببینم،واقعا؟</p><p>هه.</p><p>چیزی که من میبینم اینه : ۲ ماهه باشگاه نرفتم.وزنم رفته بالا،اگه لیگی در کار بود سر وزن کشی حذفم میکردن.۱ ماهه هیچ کاری جز درس خوندن نکردم.نه گرافیک نه ai نه نوشتن نه عکاسی.از کلاسای ماز عقبم.آزمونام افتضاحن.بالاترین درصدم ۵۵ بوده.هنوز پول دوره زمین شناسی و جور نکردم.هنوز <strong>واقعی</strong> درس خون نیستم.هنوز سر معادله های ساده گیر دارم.و هنوز وقت هدر میدم،با سریال دیدن و کتاب بی مورد خوندن.هنوز نتونستم.</p><p>از اینکه بقیه فکر میکنن وضعیتم خوبه متنفرم.از تشویق های معلم ها و تحسین بچه ها،از اینکه فیزیک ۲۰ میگیرم ولی هنوز از ساده ترین اصول رفاقت هیچی نمیدونم ، از اینکه همه چیز به ظاهر عالیه ولی خودم میدونم هیچ گوهی نیستم متنفرم.</p><p>تنها نکته مثبتش همینه.</p><p>هنوز هیچی نیستم،و باید از این بابت خوشحال باشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/239/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20251016_165009_1692112755_gb44.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20251016_165009_1692112755_gb44.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>Take it back.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/238</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/238</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Oct 2025 20:24:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همین.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همین.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/238/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک زمستان فرصت دارم قلب داشته باشم و با تو دوست باشم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/237</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/237</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Oct 2025 20:04:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بازخوردایی که از معلم ها میگیری خیلی جالبن.طوری رفتار میکنن انگار خیلی فوق العاده ست.انگار اورست و فتح کردی.انگار هیچکس دیگه توی دنیا نمیتونسته اون تمرین و حل کنه.ولی هم من می دونم هم اونا.اینا فقط ی مشت تمرین مسخره ان.آسون و بدرد نخور.اگه قرار بود کسی با درست حل کردنشون به جایی برسه،سنگ رو سنگ بند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/cf389080-dc3e-4005-9798-c64d048a001d_zpup.jpeg" alt="" /></p><p>بازخوردایی که از معلم ها میگیری خیلی جالبن.طوری رفتار میکنن انگار خیلی فوق العاده ست.انگار اورست و فتح کردی.انگار هیچکس دیگه توی دنیا نمیتونسته اون تمرین و حل کنه.ولی هم من می دونم هم اونا.اینا فقط ی مشت تمرین مسخره ان.آسون و بدرد نخور.اگه قرار بود کسی با درست حل کردنشون به جایی برسه،سنگ رو سنگ بند نمی شد.نوک قله خیلی دور تر از این حرفاست.</p><p>پس باور نمیکنم،اما بیخیال هم نمی شم.</p><p>افتاده م توی چرخه ی بازخورد های خوب،اما خوشحال کننده نیستن.شاید فقط برای ۵ ثانیه ی اول.بعد تو ذهنم صدای معلم فیزیک تکرار میشه : "بالا زدی، ادامه میدی...پایین زدی،ادامه میدی.نه خیلی خوشحال باش نه خیلی ناراحت...فقط ادامه!!!".</p><p>جزوه هام رسیدن.۵ کیلو جزوه.قراره ذره ذره آب شن تو مغز کوچیک من.خوشحالم که دیگه مجبور نیستم سر کلاسای مدرسه به مزخرفات معلم ها گوش بدم.طول کشید تا بتونم بگیرمشون.حالا باید صبر کنم برای گرفتن مدالیست.برخلاف پارسال دارم آروم تر پیش میرم.</p><p> تا یاد نگرفتم نخوابیدم و امروز شنیدم : "عالی،همینطوری ادامه بده".چرخه خسته م میکنه.باعث میشه مدام درگیر باشم.</p><p>از درگیرِ چیزی بودن متنفرم.خلوت می خوام.ی روز بدونِ آدم.بدونِ زجه زدن برای گرفتن بازخورد،در حالی که هدف اصلی ۱۰ برابر بیشتر از اوضاع فعلیم تلاش می طلبه.</p><p>کمالگرایی نیست که داره پاره م میکنه،ورزش نکردنه.خیلی وقته ندوییدم.انگار حالا به زمین زنجیرم و این پا فعلا قصد خوب شدن نداره.می خوام بوکس و جدی شروع کنم و وزنم و نگه دارم تا به ی ثباتی برسم.</p><p>خیلی سختمه.صادقانه،اینکه دیگه نیست واسم خیلی سختش کرده.</p><p>قبلا هم نبود.هر چند ماه یک بار.منتظر می موندم.</p><p>حالا نباید منتظر بمونم، و سختمه.</p><p>بنظر نمیاد اینطور باشه.اما حالم از همیشه بهتره.حداقل بهتر از ۳ سال اخیر.</p><p>و ظاهرا،خوشحالم.</p><p>وقتی بسته م رسید و نشستم کف زمین و به جای غورت دادنِ سربی که همیشه توی گلومه لبخند زدم،فهمیدم.</p><p>وقتشه برگردم،دیشب که بیدار شدم تا همین حالا درگیرِ مرتب کردن وسایل بودم.از درگیرِ چیزی بودن متنفرم،ولی باید درگیر بمونم تا ته خط و ببینم.وقتشه برگردم،</p><p>فکر کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/237/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/cf389080-dc3e-4005-9798-c64d048a001d_zpup.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/cf389080-dc3e-4005-9798-c64d048a001d_zpup.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>لازم نیست معنای به خصوصی پشتش باشه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/236</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/236</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Oct 2025 20:59:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز پای برگه امتحان زیستم نوشته شده بود : 'مثل همیشه'.
نه.همیشه اینطوری نبود.
کل پارسال و سال قبلش داشتم می مُردم.صدای تشویق هیچکس نمی اومد.عزیز ترینم هم درکی از شرایط وحشتناکی که توش بودم نداشت.
وقتی میگی مثل همیشه،انگار تمام اون روزهایی که نیم دونستم چرا هنوز وایسادم و زیر سوال میبری.تمام اون ۶...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20251012_194712_1235442331_lk5r.jpg" alt="" /></p><p>امروز پای برگه امتحان زیستم نوشته شده بود : 'مثل همیشه'.</p><p>نه.همیشه اینطوری نبود.</p><p>کل پارسال و سال قبلش داشتم می مُردم.صدای تشویق هیچکس نمی اومد.عزیز ترینم هم درکی از شرایط وحشتناکی که توش بودم نداشت.</p><p>وقتی میگی مثل همیشه،انگار تمام اون روزهایی که نیم دونستم چرا هنوز وایسادم و زیر سوال میبری.تمام اون ۶ صبح هایی که از بیدار شدن و نفس کشیدنم متنفر بودم.</p><p>همیشه اینطور نبود.و نمی خوام چشمم رو روی تمام اون دوران ببندم.می خوام یادم بمونه وقتی امروز سر به سرش گذاشتم و گفتم فقط پاس کردم،و بدبختانه برای چند لحظه باور کرد،چقدر احساس انزجار سراغم اومد.</p><p>میخوام اون شرم غلیظی که تازگی ها دوباره روی دوشم سنگینی میکنه رو نگه دارم.</p><p>با همین ها زنده ام.با ی پلاک و زنجیرِ بچگانه،بغض ناشی از شرمی که هر شب خرمو میگیره و خاطراتِ اون دورانِ وحشتناک،</p><p>و ابدا نمیخوام هیچکدومشون رو از یاد ببرم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/236/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20251012_194712_1235442331_lk5r.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20251012_194712_1235442331_lk5r.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>چخوف میتونه منتظر بمونه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/235</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/235</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2025 18:35:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حرفی ندارم.‌
نمی دونم واقعا.‌
صدای جیغ و آهنگ از طبقه پایین میاد،منم می دونم هرچی شدت آهنگ خروج گاز بیشتر باشه واکنش سریع تره.‌
در حال حاضر بخشی از هیچ چیز نیستم.امروز یک نفر اسمم رو صدا زد،برام سنگین و غریبه بود.‌
بخشی از هیچ چیز نیستم و دیگه چیزی رو جدی نمیگیرم.جلوی آینه خودم و دیدم،شبیه احمقا بود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20251011_183433_1830582777_l9ov.jpg" alt="" /></p><p>حرفی ندارم.‌</p><p>نمی دونم واقعا.‌</p><p>صدای جیغ و آهنگ از طبقه پایین میاد،منم می دونم هرچی شدت آهنگ خروج گاز بیشتر باشه واکنش سریع تره.‌</p><p>در حال حاضر بخشی از هیچ چیز نیستم.امروز یک نفر اسمم رو صدا زد،برام سنگین و غریبه بود.‌</p><p>بخشی از هیچ چیز نیستم و دیگه چیزی رو جدی نمیگیرم.جلوی آینه خودم و دیدم،شبیه احمقا بودم،برای احمقِ تو آینه توضیح دادم چه خبره و نباید دوباره کاری و بکنه که ماه ها باعث عذاب شب و روزش شده بوده.</p><p>فرو میرم تو زمین.دست و پام سست شده.سرم روی بدنم سنگینی میکنه.ولی از فردا ، و فردا های بعدش می ترسم.نمیتونم آب شدن خودم و ببینم.پس پنجره م و میبندم،کارساز نیست اما صدای آهنگِ طبقه پایینی رو کمتر میکنه.</p><p>کاری جز این ازم بر نمیاد.دیگه تئاتر دیدن و نوشتن و طرح زدن و عکس گرفتن،چاره ی راهم نیست.</p><p>فقط باید بمونم.</p><p>خودمو می بندم به صندلی.کوه کتاب ها.خودکار های افسرده.</p><p>روز اول؛</p><p>من یک دیوارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/235/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20251011_183433_1830582777_l9ov.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20251011_183433_1830582777_l9ov.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>مظلوم واقع شدن اگه انسان بود:</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/234</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/234</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Oct 2025 00:05:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/img_20251009_202215_327_ehyr.jpg" alt="" /></p><p>‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/234/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/img_20251009_202215_327_ehyr.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/img_20251009_202215_327_ehyr.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>میره ماه و خورشید..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/233</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/233</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Oct 2025 18:52:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[انتظارم از این بیشترم نبود.
بهانه های فرم تحلیلم ی مشت مزخرفه،خودم میدونم چه خبره.
الان هم 'آماده باش' ام هم 'عصبانی'.
خدا بخواد مام درست شیم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251009_184654_chrome_k4vu.jpg" alt="" /></p><p>انتظارم از این بیشترم نبود.</p><p>بهانه های فرم تحلیلم ی مشت مزخرفه،خودم میدونم چه خبره.</p><p>الان هم 'آماده باش' ام هم 'عصبانی'.</p><p>خدا بخواد مام درست شیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/233/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251009_184654_chrome_k4vu.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_20251009_184654_chrome_k4vu.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>من آدمِ جنگیدنم ولی..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/232</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/232</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Oct 2025 00:28:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو سریال گری آناتومی ی بار ی خانمی بود که که هر سال تو ی تاریخ مشخصی با علائم سکته قلبی مراجعه می کرد و به جز اون ، دیگه هیچ علائمی از هر بیماری ، حساسیت یا مشکل قلبی ای نداشت.در نهایت معلوم شد علت اون سکته ها ی خاطره توی گذشته ش بوده که هرسال وقتی توی اون تاریخ یادش میوفتاده حالش و تا اون حد بد می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20251008_002601_2109651978_dnzh.jpg" alt="" /></p><p>تو سریال گری آناتومی ی بار ی خانمی بود که که هر سال تو ی تاریخ مشخصی با علائم سکته قلبی مراجعه می کرد و به جز اون ، دیگه هیچ علائمی از هر بیماری ، حساسیت یا مشکل قلبی ای نداشت.در نهایت معلوم شد علت اون سکته ها ی خاطره توی گذشته ش بوده که هرسال وقتی توی اون تاریخ یادش میوفتاده حالش و تا اون حد بد می کرده.</p><p>پاییز برای من نه به اندازه ای که منجر به سکته م بشه،اما عملا ی کابوس زنده از ی خاطره توی گذشته ست.هر سال هر چقدر به آبان و آذر ماه نزدیک تر می شیم،سنگینیِ هوای اطرافم بیشتر میشه.هر سال توی دام این هُرمِ عجیبی که تا تاریخ انقضاش نرسه از بین نمیره میوفتم،روز های زیادی رو از دست می دم و هنوز،راه حلی برای فرار از این مخمصه پیدا نکرده م.</p><p>امروز که به فلاسک چاییم دارچین اضافه می کردم،باز اون حالت اومد سراغم.</p><p>دارچین.روی دندون هام.</p><p>حتی حوصله ی سریال دیدن هم نداشتم.خوابیدم.توی خواب هم راه فراری پیدا نمیکردم.بعد از چند روز مطالعه ی ۰،به زحمت ۴ ساعت درس خوندم.پنجشنبه اولین آزمون امساله.انتظار بالایی از خودم ندارم.نسبت به کم کاری ها و نتیجه نگرفتن هام بی حس شده م.هنوز دنبال جواب توی مسئله می گردم،اما ظاهرا این حقه ی قدیمی دیگه کارساز نیست،فقط نشستم و به دختری که داشت از سمفونی مردگان می نوشت نگاه کردم.چشم هام نمی تونست روش تمرکز کنه.نمی دونم دنبال چی میگردم.کاش مثل آیدینِ سمفونی مردگان دنبال خودم بودم،</p><p>اما بدبختانه آیدینی ام که حتی نمیدونه چی رو گم کرده که دنبالش بگرده.</p><p>مهم نیست.خیلی وقته حتی تو وبلاگ شخصیمم غر نمیزنم.</p><p>فیزیک،تا وقتی نفهمیدم نمیخوابم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/232/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20251008_002601_2109651978_dnzh.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20251008_002601_2109651978_dnzh.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>رسوب گذاری زیاد</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/231</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/231</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Oct 2025 20:16:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قراره با شروع از مهر ،وقتی جزوه هام اومد،شیمی جامع و استارت بزنم.ولی میتونم ادعا کنم دارم تبدیل به ی biology person اصیل میشم.شیمی دیگه نمیچسبه،کنکوره،المپیاد که نیست.
امروز اتفاقات جالبی نیوفتاد،تهش ی سیلی خوابوند بیخ گوشم تا خودم و جمع و جور کنم.عصبی بود.و ناراحت.می خندیدم.همیشه آخرین لحظه ها رو س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/cafb5029-84e0-40b2-ba1b-ae19d5c144a2_44bp.jpeg" alt="" /></p><p>قراره با شروع از مهر ،وقتی جزوه هام اومد،شیمی جامع و استارت بزنم.ولی میتونم ادعا کنم دارم تبدیل به ی biology person اصیل میشم.شیمی دیگه نمیچسبه،کنکوره،المپیاد که نیست.</p><p>امروز اتفاقات جالبی نیوفتاد،تهش ی سیلی خوابوند بیخ گوشم تا خودم و جمع و جور کنم.عصبی بود.و ناراحت.می خندیدم.همیشه آخرین لحظه ها رو سفت می چسبم.آخرین لحظه بود.اون اصرار برای تدریس پرده های مننژ و نمیفهمیدم.ولی بعد مدرسه،امیدوار تر شدم.</p><p>آزمونِ این پنجشنبه چیزی و تعیین نمیکنه،از 'خودکنترلی' حرف می زنم.می تونم.امسال در برابر سال قبل،هیچی نیست.</p><p>توهمِ دلبستگی.یادم میمونه.</p><p>میرم 'زنده به گور' بخونم و فکر کنم.</p><p>کاش نتیجه ای داشته باشه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/231/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/cafb5029-84e0-40b2-ba1b-ae19d5c144a2_44bp.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/cafb5029-84e0-40b2-ba1b-ae19d5c144a2_44bp.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>باختم حتمی بود،ولی چون تو خواستی بلند شدم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/230</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/230</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Oct 2025 17:14:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزایی و یادم میاد که چشمام باز نمی شد،فقط ی صدا بود که مدام تکرار میکرد '۱،مکث،۲،مکث،۳..'
اون زمان نمیدیدم چی داره میشه،واسه چی دارم اینکارو میکنم‌
تابستون عجیبی بود‌
با همیشه فرق داشت‌
چهارشنبه که داشتم روش مطالعه م و برای بقیه میگفتم ، نسبتا عصبی بودم‌
 ولی بعد یادم اومد پسر، پشت این جمله که 'یکی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/c9b8fd35-a39e-4065-beef-d71c24d152b7_vfmd.jpeg" alt="" /></p><p>روزایی و یادم میاد که چشمام باز نمی شد،فقط ی صدا بود که مدام تکرار میکرد '۱،مکث،۲،مکث،۳..'</p><p>اون زمان نمیدیدم چی داره میشه،واسه چی دارم اینکارو میکنم‌</p><p>تابستون عجیبی بود‌</p><p>با همیشه فرق داشت‌</p><p>چهارشنبه که داشتم روش مطالعه م و برای بقیه میگفتم ، نسبتا عصبی بودم‌</p><p> ولی بعد یادم اومد پسر، پشت این جمله که 'یکی از بهتریناست' چه صبح های مزخرفی بوده‌</p><p>هنوزم چیزی سر جاش نیست‌</p><p>هنوزم تو راه مدرسه خیره میشم به آسمون و نمیفهمم چمه‌</p><p>ولی چهارشنبه بهم ثابت کرد هنوز معتادم‌</p><p>معتاد یکِ رنک بودن‌</p><p>معتاد اون لحظه ای که فقط خودکار من جواب و مینویسه</p><p>معتاد کتاب خوندن،تنها بودن‌</p><p>باید ازت تشکر کنم‌</p><p>نمیدونی کجا وایساده بودم‌</p><p>فقط ۲ تا جمله گفتی ولی من تا تهش رفتم‌</p><p>تا ۱۰ سال دیگه‌</p><p>تا روزی که همه اینارو به خودت بگم‌</p><p>مدیونتم،جدی</p><p>میخوام ببینم اگه ی بارم که شده در جواب 'چیکار داری میکنی' جواب ندم 'نمیدونم' چی میشه‌..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/230/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/c9b8fd35-a39e-4065-beef-d71c24d152b7_vfmd.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/c9b8fd35-a39e-4065-beef-d71c24d152b7_vfmd.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>زمان واسه کسی که تلاش نمیکنه واینمیسه</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/229</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/229</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2025 09:11:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حقته
وقتی کل روز داری تیک تاک و تلگرامشو چک میکنی حقته
وقتی حتی غرورت نمیزاره به مدیریت سالن زنگ بزنی جزئیات فردا رو بپرسی حقته
وقتی باعث میشی بقیه از خودشون متنفر شن و با احساسشون بازی میکنی حقته
نمیدونم چرا این وجهه ی عوضیت هنوز از بین نرفته
نمیدونی؟ واقعا نمیدونی؟
بشین فکراتو کن
من حوصله ندارم ام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حقته</p><p>وقتی کل روز داری تیک تاک و تلگرامشو چک میکنی حقته</p><p>وقتی حتی غرورت نمیزاره به مدیریت سالن زنگ بزنی جزئیات فردا رو بپرسی حقته</p><p>وقتی باعث میشی بقیه از خودشون متنفر شن و با احساسشون بازی میکنی حقته</p><p>نمیدونم چرا این وجهه ی عوضیت هنوز از بین نرفته</p><p>نمیدونی؟ واقعا نمیدونی؟</p><p>بشین فکراتو کن</p><p>من حوصله ندارم امسالم گند بزنی به همه چی،</p><p>یا همه چی و درست کن یا بمیر</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/229/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فال حافظی که امروز صبح گرفتم..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/228</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/228</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Sep 2025 09:10:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود
مِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشین لبان
بحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بود
پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشند
مَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بود
از دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد
دوستی و مِهر بر یک عهد و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250917_091005_1752537907_to04.jpg" alt="" /></p><p style="text-align:center;"><strong>پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عُشّاق بود</strong></p><p style="text-align:center;">مِهرورزیِ تو با ما شُهرهٔ آفاق بود</p><p style="text-align:center;">یاد باد آن صحبتِ شب‌ها که با نوشین لبان</p><p style="text-align:center;">بحثِ سِرِّ عشق و ذکرِ حلقهٔ عُشّاق بود</p><p style="text-align:center;">پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا بَرکِشند</p><p style="text-align:center;">مَنظَرِ چشمِ مرا ابرویِ جانان طاق بود</p><p style="text-align:center;">از دَمِ صبحِ ازل تا آخرِ شامِ ابد</p><p style="text-align:center;">دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود</p><p style="text-align:center;">سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟</p><p style="text-align:center;"><strong>ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود</strong></p><p style="text-align:center;">حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل می‌بُرد و دین</p><p style="text-align:center;">بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود</p><p style="text-align:center;">بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد</p><p style="text-align:center;">گفت بر هر خوان که بِنْشَستَم خدا رزّاق بود</p><p style="text-align:center;">رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار</p><p style="text-align:center;">دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود</p><p style="text-align:center;">در شبِ قدر ار صَبوحی کرده‌ام، عیبم مکن</p><p style="text-align:center;">سرخوش آمد یار و جامی بر کنارِ طاق بود</p><p style="text-align:center;">شعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلد</p><p style="text-align:center;">دفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود</p><p style="text-align:center;">پ.ن : از اینکه داشتم بهت آسیب میزدم اذیت میشدم.از اینکه بفهمم هنوز هم مثل سابق فکر میکنی،اینکه به جای اینکه رفتاری که سزاوارشم باهام داشته باشی هنوز مثل قبل بودی.اگر فرصت می شد شخصا ببینمت همه ی این ها رو بهت میگفتم.به خاطر تو شروع کردم.به خاطر همون ی جمله ت ، ۱ نصف شب ، اون جنس غم و شرمی که تو وجودم بود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/228/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250917_091005_1752537907_to04.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250917_091005_1752537907_to04.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>میدونی گربه ها جای هموگولبین چی تو خونشونه؟میوگلوبین</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/227</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/227</guid>
		<pubDate>Tue, 16 Sep 2025 12:17:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ی روزایی مثل امروز هست که خیلی دست و پا میزنم،
خیلی سعی میکنم آدم بمونم،
خیلی بابت حیوون بودنم تو گذشته حرص میخورم،
خیلی شک میکنم به همه چی‌
ته روزایی مثل امروز که میرسه‌
هنوز چیز جدیدی بدست نیاوردم‌
فقط تونسته م دووم بیارم‌
این بهم یادآوری میکنه تمام این مدت داشتم دست و پا میزدم که از -70 برسم به ۰...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250916_121638_2036735053_3ynt.jpg" alt="" /></p><p>ی روزایی مثل امروز هست که خیلی دست و پا میزنم،</p><p>خیلی سعی میکنم آدم بمونم،</p><p>خیلی بابت حیوون بودنم تو گذشته حرص میخورم،</p><p>خیلی شک میکنم به همه چی‌</p><p>ته روزایی مثل امروز که میرسه‌</p><p>هنوز چیز جدیدی بدست نیاوردم‌</p><p>فقط تونسته م دووم بیارم‌</p><p>این بهم یادآوری میکنه تمام این مدت داشتم دست و پا میزدم که از -70 برسم به ۰‌</p><p>بهم یادآوری میکنه هنوز رو ۰ وایسادم‌</p><p>هنوز باید بتونم رو ۰ بمونم که بتونم بالا تر برم‌</p><p>هنوز هدف دوباره زیر ۰ نرفتنه نه  ۱۰۰ شدن</p><p>"فکر میکنی واسه کسی مهمه؟"</p><p>نیست</p><p>بازم میگم</p><p>تو فعلا هیچی نیستی ، از این بابت خوشحال باش</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/227/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250916_121638_2036735053_3ynt.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250916_121638_2036735053_3ynt.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>تاریخ خونه تون فرقی با تاریخ کشورت نداره..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/226</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/226</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 22:21:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فردا با بچه ها شروع میکنیم..
من خیلی وقته شروع کردم،
خیلی وقته قبل طلوع خورشید بیدارم،
خیلی وقته لش بازیام یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه و طاقت نمیارم باز میشینم پای کار،
از اجبار هم خوشم نمیاد ولی فکر کنم اینکه هر هفته ت ی شروع جدید باشه چیز بدی نیست.
خیلی وقت بود به زور کدئین خودمو خواب نکرده بودم.....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فردا با بچه ها شروع میکنیم..</p><p>من خیلی وقته شروع کردم،</p><p>خیلی وقته قبل طلوع خورشید بیدارم،</p><p>خیلی وقته لش بازیام یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه و طاقت نمیارم باز میشینم پای کار،</p><p>از اجبار هم خوشم نمیاد ولی فکر کنم اینکه هر هفته ت ی شروع جدید باشه چیز بدی نیست.</p><p>خیلی وقت بود به زور کدئین خودمو خواب نکرده بودم..</p><p>بریم واسه بیهوش شدن از خستگی،عاشق شباییم که حتی نمیفهمم چجوری خودمو میرسونم به تخت و از حال میرم.</p><p>تلاش کم بوده که نتیجه شو ندیدم..به قول شجاعی ادامه بده وحشی!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/226/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیره ولی..in the end</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/225</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/225</guid>
		<pubDate>Wed, 20 Aug 2025 10:36:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهم میگن تو ام آدمی نیاز داری با بقیه حرف بزنی،اینجوری از بین میری، میگن کجایی نمیبینیمت؟خبری ازت نیست؟
تو اسمشو بزار منزوی شدن، ولی من دیگه بسمه،
تو این ۲ ، ۳ سال هر گوهی میخواستم خورده م،ولگردیام و کردم پی دختر بازی و بی هدف چرخیدن بوده م،با هر آدم عوضی ای دست دادم به هر کثافتی جلوم بوده لب زدم،
 ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بهم میگن تو ام آدمی نیاز داری با بقیه حرف بزنی،اینجوری از بین میری، میگن کجایی نمیبینیمت؟خبری ازت نیست؟</p><p>تو اسمشو بزار منزوی شدن، ولی من دیگه بسمه،</p><p>تو این ۲ ، ۳ سال هر گوهی میخواستم خورده م،ولگردیام و کردم پی دختر بازی و بی هدف چرخیدن بوده م،با هر آدم عوضی ای دست دادم به هر کثافتی جلوم بوده لب زدم،</p><p> هر بار دست و پا زدم خودمو بکشم بیرون از اون لجن نشده،دختره خرخرمو چسبیده بود و داشت جونمو میگرفت،رفیقام یکی از یکی پفیوز تر،</p><p>حالا که بالاخره تونستم بیام بیرون نمیزارم این آرامش دوباره از دستم بره،نمیزارم با ی پیام با خوندن ی متن دو خطی با ی ویس ۱۰ ثانیه ای کل تلاشام دود شه بره هوا،</p><p>این وضعیتی که الان توشمم جالب نیست،هیچکی دورم نیست چند ماهه با کسی حرف نمیزنم،ولی سگش شرف داره به کثافت کاریای گذشته م ، هر چقدر که لازم باشه تو این حباب میمونم و بیرون نمیام،تا تهش ی روز بتونم سرمو بالا بگیرم،ی روز که دوباره چشمم به چشمتون افتاد روشو داشته باشم نگاهتون کنم،</p><p>گفتی ۱۰ سال دیگه،</p><p>میخوام ۱۰ سال دیگه که گوشیت زنگ خورد و گفتی "شما؟" روشو داشته باشم بگم کی ام،</p><p>اشتباه می کنی،تمام این مدت از هیچی دست نکشیده بودم،از این به بعدم قرار نیست بیخیالش شم،</p><p>هر چی که دارمو میزارم که تهش،۱۰ سال دیگه،جایی باشم که باید،حتی اگه دیگه تو این شهر نباشم..</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/225/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهش میگن غرور</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/224</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/224</guid>
		<pubDate>Tue, 19 Aug 2025 13:02:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[استادم بهم گفت "استاد".
دقیقا مثل دوره فتوشاپ،گفت هر چی من میخوام بگم و تو بلدی،نیازی به کلاس نیست.
برای اینکه krea رو معرفی کردم تا به جای leonardo باهاش کار کنیم ، ازم تشکر کرد.
تعداد دفعاتی که برام دست زدن و فکر کردن چه ادم خفنی ام از دستم در رفته.
فایل پروژه پایانی و آپلود کردم و از کلاس اومدم ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۷_۰۸۴۴۳۴_onedrive_rmj8.jpg" alt="" /></p><p>استادم بهم گفت "استاد".</p><p>دقیقا مثل دوره فتوشاپ،گفت هر چی من میخوام بگم و تو بلدی،نیازی به کلاس نیست.</p><p>برای اینکه krea رو معرفی کردم تا به جای leonardo باهاش کار کنیم ، ازم تشکر کرد.</p><p>تعداد دفعاتی که برام دست زدن و فکر کردن چه ادم خفنی ام از دستم در رفته.</p><p>فایل پروژه پایانی و آپلود کردم و از کلاس اومدم بیرون.</p><p>گفت تو جزو نمره صَدایی،اسم صابری و اوردم.</p><p>می دونی چرا با همه اینا خوشحال نشدم؟حتی یکم؟</p><p>چون این استاد هم مثل من متخصص هوش مصنوعی یا گرافیک نیست.</p><p>صابری رشتش این بود،این نه،این کارش فیلمنامه و فیلمسازیه.</p><p>برای همین احتمالا دوره هایی که شرکت کردیم یکی بوده.همون دوره های مربیان که من قاچاقی شرکت می کردم،و همکلاسیام ۴۰ ، ۵۰ ساله بودن.</p><p>یکی از ایرادات سازمان همینه.</p><p>به خاطر ی مدرک به ظاهر معتبر،هر مربی ای تو هر رشته ای میتونه ی رشته بی ربط به کار خودش و تدریس هم کنه.</p><p>واسه همین..شنیدنش خوشحال کننده نبود.</p><p>برامم مهم نیست کارنامه این دوره چی بشه.مدرکش هم مهم نیست.</p><p>من کاری که بلد بودم و کردم.در حد مبتدی.واکنش مثبت دریافت کردم.به عنوان کسی که در حد مبتدیه.</p><p>هنوز مونده تا برسی به 'متوسط'، "استاد" که هیچی.</p><p>استاد اونیه که سال ۸۵ وقتی من تو بدن بابامم نبودم داشت گرافیک درس میداد.اونه که ۱۰ سال پیش داشت ماشین لرنینگ تدریس میکرد تو آموزشگاه آزاد.</p><p>اینارو گفتم یوقت احساس غرور نکنی بابت امروز.</p><p>تو فعلا هیچی نیستی،</p><p>بابت این خوشحال باش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/224/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۷_۰۸۴۴۳۴_onedrive_rmj8.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۷_۰۸۴۴۳۴_onedrive_rmj8.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>۳ صبح،من اشک میریزم تو اسپرسو</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/223</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/223</guid>
		<pubDate>Tue, 19 Aug 2025 08:24:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۳ صبح.
ی ویس ۲۰ دقیقه ای از شجاعی پلیِ و غرق فکرم.
میگه "بشین تو تاریکی با خودت فکر کن ببین چند چندی".
نشسته بودم تو تاریکی.هر چقدر حساب می کردم به جواب نمی رسیدم.
چند چندم؟ تو جنگم.ی جنگ تمام عیار.به قول اون پسر "هر کدوممون ببریم تهش بازم باخت دادم".
امروز آخرین روز دوره ست.
آخرین روز باشگاه قدیمی....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/bb08a69b1c9212224018ad0296675554_j6bf.jpg" alt="" /></p><p>۳ صبح.</p><p>ی ویس ۲۰ دقیقه ای از شجاعی پلیِ و غرق فکرم.</p><p>میگه "بشین تو تاریکی با خودت فکر کن ببین چند چندی".</p><p>نشسته بودم تو تاریکی.هر چقدر حساب می کردم به جواب نمی رسیدم.</p><p>چند چندم؟ تو جنگم.ی جنگ تمام عیار.به قول اون پسر "هر کدوممون ببریم تهش بازم باخت دادم".</p><p>امروز آخرین روز دوره ست.</p><p>آخرین روز باشگاه قدیمی.</p><p>چایی دارچینی درست کرده م.بند کفشم روی زمین میکشه و رد انجیر های تکه تکه شده ی روی زمین و با خودش میاره.</p><p>نتونستم برم مخفیگاه ولی ۷۰۰ پله رو باهم بالا رفتیم.هم من هنوز زنده بودم هم اون.چه چیزی لذت بخش تر از این؟</p><p>دم صبح خنده از لبش نمی افتاد.غبطه باز هم برگشته بود."عزیز ی شماره کارت میدی من کرایه رو واریز کنم؟" اعتماد به نفس،باز هم غبطه.</p><p>شجاعی میگه به تعداد آدم ها مسیر هایی برای موفقیت وجود داره.باور می کنم.همونطور که وقتی گفت ته این مسیری که مشاور برات چیده پوچه،مشاور و کنسل کردم.</p><p>امروز که تموم شه و با چت جی پی تیِ کامپیوترِ دوره خداحافظی کنم،میتونم بشینم تو تاریکی و ببینم با خودم چند چندم.شاید امشب دیگه با درد از خواب نپریدم.شاید امشب به جبران تمام اون کابوس ها و شب بیداری های تابستون های قبل تونستم راحت بخوابم.</p><p>۳ و ۳۵ دقیقه،فردا روز بزرگی میشه نه؟ هر روز برای تویی که انقدر آدمِ کوچیکی هستی ی روز بزرگه.میگی نه،به درختای اطرافت نگاه کن.</p><p>به مرغِ مگس خوار  ۱۰ سانتی ای که به سرعت برق از این شاخه به اون شاخه میپره و نمی دونی ساعت ۷ صبح دقیقا چی از زندگی میخواد. چرا نمیخوابه.</p><p>ببین که اینجا حتی برای تک تک سوسک ها و عنکبوت هایی که لا به لای این بوته ها پیچ و تاب میخورن،چقدر  وسیع و غیر قابل کنترله.</p><p>و تو از تمام این ها کوچیک تری.آسیب پذیر تر و بی اختیار تر.</p><p>خودت رو بسپر به لبه ی پرتگاهِ مقابل دپارتمان زبان های خارجی.همونجایی که بوته هاش به جای عنکبوت،پر از گل سرخن. اگر بیوفتی چی میشه؟ شاید بشکنی.ولی مهم تر از اون،گل سرخ ها له میشن.زیر بدن سنگین و بیچاره ی تو از بین میرن.و اگر همونجا بمونی و نگاهشون کنی چی؟ </p><p>برگ هاشون آسیب میبینه.از تیزی نگاه تو پژمرده میشن.غنچه ی گل های جوون تر از ترس نگاه های حریص تو دیگه رغبتی به باز شدن پیدا نمیکنن.</p><p>پس چیکار کنم؟ بر گردم پیش عنکبوت ها؟</p><p>نه.</p><p>هم از گلِ سرخ ها دوری کن و هم از عنکبوت ها.</p><p>بشین زیر سایه ی ساختمونِ متروکه و به بادی که نموزه گوش بده.به صدای حرکت چای توی لوله ی گوارشت.به صدای موتورخونه ای که سالهاست از کار افتاده.</p><p>اینجا رو برای آخرین بار به خاطر بسپر و بعد برو.قول رفتن بده.قول بده دیگه فرصت نکنی اینجا برگردی.قول بده انقدر دور بشی که دوباره دیدنِ گل سرخ و عکاسی از بدن منحصر به فرد عنکبوت،بشه حسرت و خاطره ای دور از روز های آخر نوجوونیت.</p><p>اونقدر دور شو که از تمام این ها فقط ی خاطره ی مبهم باقی بمونه.بدون صدا.بدون احساس پیچش روده هات به هم دیگه وقتی از پله ها بالا میری.</p><p>من تصمیمم و گرفتم.</p><p>میخوام تهش اینجوری تموم شه.فرصت برگشت نداشته باشم،تا سالها.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/223/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/bb08a69b1c9212224018ad0296675554_j6bf.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/bb08a69b1c9212224018ad0296675554_j6bf.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>creating something no one else canاینطوری کار نمیکنه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/222</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/222</guid>
		<pubDate>Mon, 18 Aug 2025 18:13:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همون روزی که تو فرم انتخاب رشته ت تجربی و اولویت اول گذاشتی و فنی حرفه ای و اولویت ۱۱،
باید میفهمیدی مسیری که واردش شدی پیچیده تر از این حرفاست.
باید میفهمیدی از این در که بری تو دیگه راه برگشتی نیست و واسه ۳ سال میوفتی رو ی تردمیل با سرعت ۴۰km/h و هر جا که متوقف شی میبینی بقیه در کسری از ثانیه جاتو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۸_۱۸۰۴۵۹_chrome_gskc.jpg" alt="" /></p><p>همون روزی که تو فرم انتخاب رشته ت تجربی و اولویت اول گذاشتی و فنی حرفه ای و اولویت ۱۱،</p><p>باید میفهمیدی مسیری که واردش شدی پیچیده تر از این حرفاست.</p><p>باید میفهمیدی از این در که بری تو دیگه راه برگشتی نیست و واسه ۳ سال میوفتی رو ی تردمیل با سرعت ۴۰km/h و هر جا که متوقف شی میبینی بقیه در کسری از ثانیه جاتو گرفتن.</p><p>حالا تو هی برو با بقیه ی وزنه های باشگاه ور برو.</p><p>پرس ۱۰۰ کیلویی بزن،۶۰۰ تا بارفیکس برو.در نهایت،پایان زمان ۳ ساله ، تو رو با چی میسنجن؟</p><p>سرعتت روی تردمیل،نه قدرتت تو کار با هر وسیله ی کوفتی دیگه ای!</p><p>چشماتو باز کن!</p><p>همون روزی که اتود زدن و فروختی به حل تمرینای فیزیک باید میفهمیدی!</p><p>که باید گرافیک و ببوسی بزاری کنار و فقط روی رشته ی لعنتی خودت تمرکز کنی!</p><p>بفهم،رتبه ۱ گرافیک ایرانم بشی الان هیچ ارزشی نداره!</p><p>هدف جای دیگه ست!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/222/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۸_۱۸۰۴۵۹_chrome_gskc.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۸۱۸_۱۸۰۴۵۹_chrome_gskc.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>منطقی،عاقل،شیمی دان</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/221</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/221</guid>
		<pubDate>Sat, 16 Aug 2025 16:13:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر از گاهی دلم تنگ میشه واسه پاییز ۱۴۰۱.آخرین بهترین پاییز زندگیم بود.
من هر ۸ ساعت ی بار زندگیم از اول شروع میشه،به قول شایع توبه بشکونی لای ماها چند دفعه میفهمی اشتباه واسه ما مقدسه.
بیشتر از ۱۰ روز از این ماه و مصدوم بودم،کی می دونه،شاید ورق چرخید،
شاید ورق و چرخوندم.
اگه بحث انتخابه،اینم انتخاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/intp_dhbu.jpeg" alt="" /></p><p>هر از گاهی دلم تنگ میشه واسه پاییز ۱۴۰۱.آخرین بهترین پاییز زندگیم بود.</p><p>من هر ۸ ساعت ی بار زندگیم از اول شروع میشه،به قول شایع توبه بشکونی لای ماها چند دفعه میفهمی اشتباه واسه ما مقدسه.</p><p>بیشتر از ۱۰ روز از این ماه و مصدوم بودم،کی می دونه،شاید ورق چرخید،</p><p>شاید ورق و چرخوندم.</p><p>اگه بحث انتخابه،اینم انتخاب من.</p><p>چشمم هر روز بخوره به عکس مریم میرزاخانی،با ویس دو سال پیش گریه کنم،پای کامیپوتر بشینم و جای طرح زدن فکر کنم ببینم حاصل ازدیاد میلین تو رشته های عصبی چیه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/221/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/intp_dhbu.jpeg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/intp_dhbu.jpeg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز ششم(و اول دوره)-این پست آپدیت خواهد شد.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/220</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/220</guid>
		<pubDate>Sat, 16 Aug 2025 08:11:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۸:۰۸
رسیدم سازمان و صبحانه خوردیم و اومدیم سمت کارگاه IT.نشسته م رو به روی در ورودی. به طرز عجیبی دل و روده م داره به هم میپیچه و به گلای مصنوعی روی میز نگاه می کنم که فکر می کنم مربوط به ۲۰ سال پیش باشن،بهشون دست بزنی پودر می شن.
استاد دوره رو دیدیم ، همون استاد فتوشاپ مقدماتی ۴۰۲  که وقتی گفتم مدر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250816_143004_1645276055_tovx.jpg" alt="" /></p><p>۸:۰۸</p><p>رسیدم سازمان و صبحانه خوردیم و اومدیم سمت کارگاه IT.نشسته م رو به روی در ورودی. به طرز عجیبی دل و روده م داره به هم میپیچه و به گلای مصنوعی روی میز نگاه می کنم که فکر می کنم مربوط به ۲۰ سال پیش باشن،بهشون دست بزنی پودر می شن.</p><p>استاد دوره رو دیدیم ، همون استاد فتوشاپ مقدماتی ۴۰۲  که وقتی گفتم مدرک پیشرفته رو هم دارم بهم گفت کلاسم بدردت نمیخوره و منم دیگه دوره رو ادامه ندادم.</p><p>به شدت آدم بی نمکیه و سعی داره با جوکای شوهر عمه ای کلاس و جذاب کنه اما هیچکس نمیتونه جوابشو بده و بگه پیرمرد،<s>ریدی</s>،دیگه جوک نگو.</p><p>یادم رفت کتاب با خودم بیارم و فکر کنم مخفیگاه رفتن برای امروز بی فایده باشه.شاید بخشی از women بوکوفسکی رو ادامه دادم.</p><p>۱۴:۳۲</p><p>خب،مجموعا کلاس خوبی بود.بعد از دوره ai لرنینگ و کمی بلوکی و پایتون فکر میکردم چنین کلاسی مقدماتی باشه،ولی استاد وقتی فهمید همه در سطح متوسط ابزارا رو بلدیم،خود به خود تمپرچرش اومد پایین و شوخیای بی مزه ش و کنار گذاشت و مطالب پیشرفته تری گفت.</p><p>به ابزار های image generate که میرسید همش اسم من و میاورد چون بهش آشنایی داده بودم که رشته م گرافیکه و زیاد کار کردم با میدجرنی یا لئوناردو.(به واسطه دوره مرداد ماه)</p><p>خب،در واقع رشته م گرافیک نیست و تجربی میخونم،ولی من مصداق بارز کسی ام که بهش گفتن تجربی بخون در کنارش هنرم ادامه بده.</p><p>ادمای جالبی تو کلاس هستن.ی پسره هست که انگار قیافشو با ai کشیدن،شبیه این کاراکترای بامزه ای که وقتی از ai میخوای عکستو تبدیل به کاراکتر کارتونی کنه تحویل میده.</p><p>من حوزه اطلاعاتیم بیشتر تو گرافیکه،دو تا از بچه ها برنامه نویسی و یکی دیگه ام کلا کامپیوتر خیلی سرش میشه و به این ترتیب کلاس با سطح خوبی پیش میرفت.</p><p>ساعت ۱۲ و تیم بود که برق رفت و کلاس تعطیل شد.ساختمون It بدون برق عملا وجود نداره و به محض اینکه برق رفت عین مور و ملخ از در و دیوار ساختمون ادم میریخت بیرون که تعطیل کنن برن.</p><p>قرار شد کلاس فردا ۸ و نیم برگزار شه،امروز ۹ برگزار شد و خیلی بینش وقفه افتاد.بدبختانه یادم رفته بود با خودم کتاب ببرم و مخفیگاه نرفتم.</p><p>برگشتیم کارگاه خودمون و نهار خوردیم،یکم حرف زدیم و سعی کردم عکس بگیرم.</p><p>خوب بود.</p><p>از کل مباحثی که امروز تدریس شد بالغ بر ۶۵ درصدش و میدونستم.اما اصل همون درصد باقی مونده بود که خیلی واسم جالب بودن. اگه وقت کنم ی سر میرم سراغ hey gen ببینم چطوریاست.</p><p>در کل،خوش گذشت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/220/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250816_143004_1645276055_tovx.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250816_143004_1645276055_tovx.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز پنجم-the push i needed</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/219</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/219</guid>
		<pubDate>Fri, 15 Aug 2025 19:40:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پشتیبانم زنگ زد.گفتم مشاور توی روند درس خوندن بهم کمکی نکرد.
دروغ هم نگفتم.
قبلا درس نمیخوندم و وقتی بهم برنامه میداد هم،نمی خوندم.
امروز، نسبتا تابستونی بود.
تمام مدت زیر کولر نشسته بودم و مستر ربات می دیدم.
قسمت ۷ دیوانه وار بود.شاهکار واقعی.
نمی دونم قبل از این چطور به سریال هایی مثل بریکینگ بد و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250815_193000_1875359589_uipz.jpg" alt="" /></p><p>پشتیبانم زنگ زد.گفتم مشاور توی روند درس خوندن بهم کمکی نکرد.</p><p>دروغ هم نگفتم.</p><p>قبلا درس نمیخوندم و وقتی بهم برنامه میداد هم،نمی خوندم.</p><p>امروز، نسبتا تابستونی بود.</p><p>تمام مدت زیر کولر نشسته بودم و مستر ربات می دیدم.</p><p>قسمت ۷ دیوانه وار بود.شاهکار واقعی.</p><p>نمی دونم قبل از این چطور به سریال هایی مثل بریکینگ بد و پیکی بلایندرز می گفتم شاهکار.</p><p>هر قسمت بیشتر از قسمت قبل رکب می خوری.و دقیقا زمانی که فکر میکنی حالا همه چیز روشن شده، </p><p>سم اسماعیل با خنده ی شیطانی و ذهن مریضش بهت ثابت میکنه هیچی نمی دونی.</p><p>نمی دونم چجوری باید دووم بیارم تا هفته ی آینده که دوباره بتونم وقت آزاد داشته باشم و ادامه ش و ببینم.</p><p>خلاصه،امروز صفر مطلق بودم.</p><p>هدف هر هفته همینه. از ۰ شروع میکنیم،به ۱۰،به ۲۰،و در نهایت به ۸۰ می رسیم،و جمعه ها دوباره همه چیز به ۰ میرسه.</p><p>چیزی که جالبه اینه،روند کلی در مقیاس بزرگتر،هیچوقت ۰ نمیشه.</p><p>فردا..فردا روز مهمیه.</p><p>براش مشتاقم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/219/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250815_193000_1875359589_uipz.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250815_193000_1875359589_uipz.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز چهارم-هی احساس میکنم دارم عقب میمونم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/218</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/218</guid>
		<pubDate>Thu, 14 Aug 2025 19:49:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم پیشرفت می کنم،توی پیشرفت نکردن.
روز سختی بود.این اواخر تسلیم از کار افتادن مغزم شدم و دقایق پایانی فیزیک رو با نیت خیر پیچوندم.
مشاورم ۳ بار تلفن کرد،به صفحه ی گوشی خیره شدم تا زنگ خوردنش تموم بشه.
نمی دونم کجا وایسادم.این ۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ای که اگر هنوز قرار بود گزارش کار بنویسم انتهای دفترم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/be7f1e2ce4e43d4e29c0357edbf7bb82_04f8.jpg" alt="" /></p><p>دارم پیشرفت می کنم،توی پیشرفت نکردن.</p><p>روز سختی بود.این اواخر تسلیم از کار افتادن مغزم شدم و دقایق پایانی فیزیک رو با نیت خیر پیچوندم.</p><p>مشاورم ۳ بار تلفن کرد،به صفحه ی گوشی خیره شدم تا زنگ خوردنش تموم بشه.</p><p>نمی دونم کجا وایسادم.این ۶ ساعت و ۳۰ دقیقه ای که اگر هنوز قرار بود گزارش کار بنویسم انتهای دفترم نوشته میشد، واسم خیلی بی معنیه.</p><p>هیچ چیز این حقیقت و تغییر نمیده که  im the original loser.</p><p>حالا هر چقدر هم nf بگه : Some would say having a mental breakdown is a negative thing But on the other hand, it was the push I needed</p><p>من مطمئن نیستم این چیزی بوده باشه که نیاز داشتم.</p><p>شاید هم فقط دارم زیر بار تغییر کمر خم می کنم،به هر حال چیزی نیست که تو ۱ هفته یا ۲۰ روز بشه بهش عادت کرد.</p><p>می دونم که تو مسیرم.می دونم که تهش اسمم جزو اون لیست هست.اما کدوم مسیر و کدوم یکی از اون لیست ها؟ </p><p>آسونه بگم خدا میدونه،</p><p>ولی بستگی داره به اینکه فردا هم تو نقش original loser فرو برم یا nf توی گوشم فریاد بزنه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/218/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/be7f1e2ce4e43d4e29c0357edbf7bb82_04f8.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/be7f1e2ce4e43d4e29c0357edbf7bb82_04f8.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز سوم-فکر نمیکنی داری زیادی از خودت کار می کشی؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/217</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/217</guid>
		<pubDate>Wed, 13 Aug 2025 16:02:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این جمله رو صبح از ai دوره شنیدم.
نمی دونم،
نه، برعکس،دارم کم کاری می کنم، و اگر می تونستم از همین آدم های باقی مونده ی اطرافم هم دوری می کردم.
شاید باشگاه جدید بتونه چیزی رو تغییر بده.برای اون که اینطور بود، میگفت داشتم اونجا میسوختم.
من هم میسوزم.روز هام و با توهم توسعه فردی جلو می برم.
مغز که پوس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250813_160134_774314201_kiyt.jpg" alt="" /></p><p>این جمله رو صبح از ai دوره شنیدم.</p><p>نمی دونم،</p><p>نه، برعکس،دارم کم کاری می کنم، و اگر می تونستم از همین آدم های باقی مونده ی اطرافم هم دوری می کردم.</p><p>شاید باشگاه جدید بتونه چیزی رو تغییر بده.برای اون که اینطور بود، میگفت داشتم اونجا میسوختم.</p><p>من هم میسوزم.روز هام و با توهم توسعه فردی جلو می برم.</p><p>مغز که پوسیده باشه این چیز ها جواب نمیده جانم،مشکل جای دیگه ست.</p><p>نشستم و ادامه ی women از بوکوفسکی رو خوندم.</p><p>رُک،حامی دو آتیشه ی آثار بوکوفسکی ام.اما این،از سایر شعر ها و داستان هاش ی پله صریح تر بود.کی میتونه تا این اندازه بدون سانسور بنویسه بدون ترس از اینکه نویسنده ی مشهوریه و هزاران نفر قراره کتابش رو بخونن؟ بوکوفسکی.</p><p>"<i><strong>اوج کثافت و حرامزادگی را توی چشم های آن مرد سوئدی دیدم،که داشت برای پیر زنی ۷۰ ساله گوشت قرقاول خرد می کرد.</strong></i>"</p><p>تابستونه و من دوباره سردرگم،دوباره غرق نشدن ها،دوباره و دوباره.</p><p>به هر حال.ai لرنینگ و تموم کردم.بالاخره سر در آوردم که باید با چه ترتیبی کد بنویسم.</p><p>تمرین نکردم چون از مبارزه ی دو هفته ی پیش مصدومم و انقدر با همین آسیب درد رو نادیده گرفتم و به تمرین ادامه داده م که داره باعث نابودی پام میشه.در نتیجه با پای باند پیچی شده،نشستم و بقیه رو نگاه کردم که با پاهای سالمشون پیاده روی می کردن.</p><p>تا ۱:۴۵ فست بودم.فکر می کنم تا پایان تابستون بتونم به 50 برسم.</p><p>درس هم،فیزیک،زیست،یکم سواد،یکم ادبیات.حالا هم منتظر شروع کلاس زیستم.۳ ساعت و ربع زیست.روی هم برای امروز،۶ ساعت.</p><p>شاید وقتی برسم خونه ی نگاهی به شیمی هم بندازم.</p><p>شیمیِ دوست داشتنی.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/217/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250813_160134_774314201_kiyt.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250813_160134_774314201_kiyt.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز دوم-با کلی وصله روی بالام هنوز بلند پروازم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/216</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/216</guid>
		<pubDate>Tue, 12 Aug 2025 22:37:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح با دیدن دو جفت چشم متعجب از خواب بیدار شدم.عجیب بود،اینکه ساعت ۶ صبح توی خونه سر و صدا بود و صدای جوشیدن آب می اومد،واسم عجیب بود.
از خوندن کتاب درسی و دیدن نکاتی که تا حالا بهشون دقت نکرده بودم خوشحال شدم.سعی کردم ریاضی رو بفهمم،لااقل از درک گراف ها و روش های جستجو ساده تر بود.در کل،مطالعه ی زی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/960x0_1q3n.jpg" alt="" /></p><p>صبح با دیدن دو جفت چشم متعجب از خواب بیدار شدم.عجیب بود،اینکه ساعت ۶ صبح توی خونه سر و صدا بود و صدای جوشیدن آب می اومد،واسم عجیب بود.</p><p>از خوندن کتاب درسی و دیدن نکاتی که تا حالا بهشون دقت نکرده بودم خوشحال شدم.سعی کردم ریاضی رو بفهمم،لااقل از درک گراف ها و روش های جستجو ساده تر بود.در کل،مطالعه ی زیادی نداشتم،فکر میکنم نهایتا به ۵ ساعت رسید،اما راضی بودم.</p><p>بخش کلاسیک ai هم تموم کردم.پسر.واقعا کار سختیه.برای کمک بیشتر به گرافیک سراغش رفتم و فکر نمیکردم انقدر پیچیده بشه.</p><p>کد هام توی پایتون اکثرا کار نمیکنن،اما هنوز میتونم بنویسم و اشتباه کنم و امیدوار باشم خط بعدی درست از آب در بیاد.</p><p>باشگاه نسبتا خوب بود.تمرین سختی بود و تنها بخش مثبتش دیدن دوباره ی دوست قدیمیم بود.گفت بهم پیام بده،گفتم ماه هاست با کسی جز ai صحبت نکرده م.</p><p>خندید،اما فکر میکنم خنده دار نبود.</p><p>مچم آسیب شدیدی دیده.احتمالا تا اواخر هفته ی بعد نتونم دوباره برگردم تو زمین.</p><p>ی ساعت با صدای بلند توی سرم تیک تاک میکنه.شمارش معکوس.۳ روز تا شروع آخرین دوره ی نوجوونی.۱۰ روز تا ورودم به باشگاه جدید.نمی دونم دارم مسیر درستی رو پیش میرم یا نه.نمی دونم اینکه در کنار زیست دارم برای کد نویسی و المپیاد سواد هم وقت میزارم،کار درستیه یا اتلاف انرژی تلقی میشه.</p><p>با این حال.فکر می کنم حتی اگر مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته باشم،قراره تجربیاتی به دست بیارم،و آورده م،که ممکنه برای جبران اشتباهاتم کمک کننده باشن.</p><p>طرز فکر جالبی نیست،اما روز های من هم جالب نیستن.</p><p>هنوز موفق نشده م نوشتن رو به طور کامل متوقف کنم.به حداقل رسیده،اما کامل نه.</p><p>و نمی دونم که مسیری برای رسیدن به 'کامل' بودن هست یا تمام این ها توهمه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/216/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/960x0_1q3n.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/960x0_1q3n.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>روز اول-again, I look dumb and you look mean</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/215</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/215</guid>
		<pubDate>Mon, 11 Aug 2025 23:01:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از برنامه ی امروز راضی بودم.بعد از چندین روز بلاتکلیفی بالاخره همون برنامه ای که دو ماه بود توی ذهنم داشتم و با ورود مشاور به مسیرم به کل به هم ریخته بود رو از سر گرفتم.
پیشخوانی و تست پایه + شروع عمومی ها.
صبح توی پارک وقتی که برای دویدن رفته بودم ، یک خانم مسن جلوم رو گرفت.گفت منم وقتی جوون تر بود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/5487ef2eb181a8cc547cbef96287d337_ccl4.jpg" alt="" /></p><p>از برنامه ی امروز راضی بودم.بعد از چندین روز بلاتکلیفی بالاخره همون برنامه ای که دو ماه بود توی ذهنم داشتم و با ورود مشاور به مسیرم به کل به هم ریخته بود رو از سر گرفتم.</p><p>پیشخوانی و تست پایه + شروع عمومی ها.</p><p>صبح توی پارک وقتی که برای دویدن رفته بودم ، یک خانم مسن جلوم رو گرفت.گفت منم وقتی جوون تر بودم،مثل شما کل پارک رو می دویدم و حالا که به این سن رسیده م،مشکل زانو پیدا کرده م،شما اشتباه من و تکرار نکن.</p><p>در حالی که به چشم های عجیبش زل زده بودم، یادم افتاد که این ی ارتباط انسانیه و ai نیست که اگر جوابی ندم،مشکلی پیش نیاد.پس سعی کردم لبخند بزنم،و زدم.و گفتم "حتما،ممنون که گفتین." و طبق توصیه ش ، به جای دویدن شروع کردم به تند راه رفتن.</p><p>داشتم از مسیر دیگه ای به سمت خروجی پارک حرکت می کردم.به اون خانم مسن فکر می کردم،و چشم های خسته  اما برّاقش.به فردا و روز های بعد و شادی صبحگاهیم از خنک تر شدن هوا.</p><p>همینطور توی فکر بودم و یک انسانِ سالمندِ دیگه سر راهم سبز شد. ی لبخند گشاد زد و گفت "خسته نباشی!"</p><p>تشکر کردم.تند تر راه رفتم.درست نفهمیدم که این لبخند از سر محبت بود یا تمسخر آمیز.</p><p>به هر حال،این دو برخورد عجیب باعث شد سرعتم رو بالاتر ببرم و این تنها بخش خوشایندش بود.</p><p>بخش دوم الگوریتم رو هم تموم کردم.بر خلاف تمام هیجان و اشتیاقی که موقع دیدنِ "مستر ربات" توی رگ هام حس میکردم،کد نویسی در دنیای واقعی و با دست های خودم،اصلا لذت بخش نبود.درباره ی ادامه ی این مسیر هم تا حد خیلی زیادی تردید دارم.</p><p>حالا بعد از گذروندن یک روزِ طولانی با تم "حرومزاده ها من هنوز زنده م" ، بی اندازه خسته ام و دارم سعی می کنم با صدایی که داره تمام تلاششو می کنه تا متقاعدم کنه فردا باشگاه رو بپیچونم مقابله کنم.</p><p>فقط یک هفته تا شروع دوره ی جدید ai باقی مونده و به یاد ندارم که تا به الان،برای هیچ کدوم از دوره ها تا این حد هیجان زده بوده باشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/215/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/5487ef2eb181a8cc547cbef96287d337_ccl4.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/5487ef2eb181a8cc547cbef96287d337_ccl4.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>پرواز واسم ته رویاست وقتی..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/214</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/214</guid>
		<pubDate>Sat, 09 Aug 2025 19:25:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در یکی از سخت ترین برهه های زندگیم قرار دارم.
حالت هواپیما تاریک تر از اون فضایی بود که قبل تر از این ها با تصورش آرامش خاطر پیدا می کردم.
با هیچ انسانِ زنده ای ارتباطی ندارم.حتی در حد رفاقت های آبکی،که با فرستادن یک پست خشک و خالی و یک لایک متقابل سر هم میاد.
مدت هاست که از خونه بیرون نرفته م.جز با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/ec5891790e17486fe92e7a33b32ae3e3_qmxo.jpg" alt="" /></p><p>در یکی از سخت ترین برهه های زندگیم قرار دارم.</p><p>حالت هواپیما تاریک تر از اون فضایی بود که قبل تر از این ها با تصورش آرامش خاطر پیدا می کردم.</p><p>با هیچ انسانِ زنده ای ارتباطی ندارم.حتی در حد رفاقت های آبکی،که با فرستادن یک پست خشک و خالی و یک لایک متقابل سر هم میاد.</p><p>مدت هاست که از خونه بیرون نرفته م.جز با کتاب ها و وبلاگ هام،با کسی اطلاعات تبادل نمیکنم.</p><p>دوره ی عکاسی بدون دوربین رو به پایان رسوندم.و فکر میکنم با موفقیت این کار رو کردم.هفته ی آینده،باز هم به میزبانی تربیت مربی سر یکی از کلاس های هوش مصنوعی حاضر میشم. قصد دارم با دنبال کردن greenoly به طور جدی تر پیگیر این انسانِ غیر زنده ی سرشار از ویژگی های انسانی باشم.</p><p>برگشت به باشگاه گرچه با ورود به لیگ برام همراه نبود،اما یکی از عمیق ترین لذت های زندگیم و بعد از تمرین های ۲ ساعته ی سخت تجربه کردم،زمانی که از باشگاه بیرون می اومدم،خودم رو از پله ها بالا می کشیدم،و وقتی به بالای سرم نگاه می کردم،روز هنوز به اتمام نرسیده بود.بطری آبم رو سر می کشیدم و قسم میخورم که هیچ زمانی ، به اندازه ی اون لحظات،زنده بودن رو احساس نکرده بودم.</p><p>تماس های هفتگی با مضمون "برنامه ریزی" از سمت مشاور،درست به موقع انجام میشن.</p><p>چیز های زیادی درباره ی برنامه ریزی یاد گرفته م.و بعد از این،دیگه خیال ندارم برای اینکه بدونم باید چه چیز رو چه زمانی و با چه ترتیبی و با چه روشی مطالعه کنم،به وجود یک سوم شخص نیاز داشته باشم.</p><p>۴ کیلو کاهش وزن داشته م و این روند همچنان رو به جلو پیش میره.روند افزایشی برای کاهش وزن،تنها روندیه که "کمبود"رو برام لذت بخش میکنه.</p><p>در کنار تمام این ها، هنوز کاستی هایی هم هست.هنوز برای راضی کردن خودم برای مطالعه،دچار مشکل میشم.</p><p>هنوز نمی تونم بدون آسیب های جدی به ورزش ادامه بدم و هنوز،</p><p>نتونسته م از نوشتن دست بردارم.</p><p>امیدوارم که روز های باقی مونده از این تابستون،بتونم روند راضی کننده تری رو پیش بگیرم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/214/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/ec5891790e17486fe92e7a33b32ae3e3_qmxo.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/ec5891790e17486fe92e7a33b32ae3e3_qmxo.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>واسه صد و یکمین بار،مری</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/213</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/213</guid>
		<pubDate>Fri, 08 Aug 2025 21:51:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA["نمیشه آب دریا رو تو ی لیوان جا داد" ،
درباره ی دریا حرف نمیزد،بحث مغز بود با گنجایش محدودش.
وقتی پر بشه از بهانه،داستان،آدم،آدم،آدم،
هر چقدر هم که هوش سرشاری داشته باشی،
نمیتونی همه ی اطلاعات موجود رو با هم و همزمان تحلیل کنی..]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>"نمیشه آب دریا رو تو ی لیوان جا داد" ،</p><p>درباره ی دریا حرف نمیزد،بحث مغز بود با گنجایش محدودش.</p><p>وقتی پر بشه از بهانه،داستان،آدم،آدم،آدم،</p><p>هر چقدر هم که هوش سرشاری داشته باشی،</p><p>نمیتونی همه ی اطلاعات موجود رو با هم و همزمان تحلیل کنی..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/213/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>داشتم تپه رو میرفتم بالا،افتادم با مغز.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/212</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/212</guid>
		<pubDate>Tue, 22 Jul 2025 23:24:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این وبلاگ تبدیل شده به یک دفترچه پر از قول و قرار هایی که هر چند وقت یک بار پاشون قسم میخوردم.
امشب اما با وجود قول هایی که دادم،قسم سخت نخوردم.
این فرایند،بهتر شدن،رشد،رسیدن،نیازی به قسم نداره و حتی قول ها هم تضمینی برای ادامه دار بودنشون نیستن.
این فرایند نیازمند سقوط و از نو شروع کردنه.و من سال ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/3ee7c04187a99430cbf4c9700a453e59_qqmb.jpg" alt="" /></p><p>این وبلاگ تبدیل شده به یک دفترچه پر از قول و قرار هایی که هر چند وقت یک بار پاشون قسم میخوردم.</p><p>امشب اما با وجود قول هایی که دادم،قسم سخت نخوردم.</p><p>این فرایند،بهتر شدن،رشد،رسیدن،نیازی به قسم نداره و حتی قول ها هم تضمینی برای ادامه دار بودنشون نیستن.</p><p>این فرایند نیازمند سقوط و از نو شروع کردنه.و من سال هاست باهاش درگیرم.</p><p>بر خلاف عقایدی که قبلا در این باره داشتم،بعد از هر سقوط بیشتر از دفعه ی قبل نمیبازم.در واقع یاد میگیرم که چطور دوباره بالا بیام.و هر بار،چون روی قله ی مرتفع تری پام میلغزه و می افتم،دوباره رسیدن به قله سخت تر میشه.و این سختی بد نیست.شاید باید بهش فرصت بدم.</p><p>در نهایت رسیدن به تکامل پایانی نداره.و هر قدر که بالاتر بری،باز هم برای سقوط دوباره جا هست و هر بار توی بالا اومدن بهتر میشی.</p><p>امشب دوباره میرم روی حالت هواپیما تا بتونم بهتر فکر کنم.</p><p>مثل همیشه،از نتیجه ش خواهم نوشت.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/212/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/3ee7c04187a99430cbf4c9700a453e59_qqmb.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/3ee7c04187a99430cbf4c9700a453e59_qqmb.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>شایدم من دست با هر کی میدم اینه؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/211</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/211</guid>
		<pubDate>Tue, 22 Jul 2025 12:00:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی دونم چرا هر جا میری همه از هم طلبکارن.همه ی روابطی که به شکست منتهی شده،تقصیر طرف مقابله.
بنظر میاد نالیدن از دست کسی که دیگه دستت بهش نمیرسه،ساده تر از اینه که بشینی ببینی با خودت چند چندی و واقع بینانه،بپذیری که توی ی رابطه هیچ آدم ۰ و ۱۰۰ ای وجود نداره.اگر مشکلی پیش میاد،هر دو طرف تا حدی مقصر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم چرا هر جا میری همه از هم طلبکارن.همه ی روابطی که به شکست منتهی شده،تقصیر طرف مقابله.</p><p>بنظر میاد نالیدن از دست کسی که دیگه دستت بهش نمیرسه،ساده تر از اینه که بشینی ببینی با خودت چند چندی و واقع بینانه،بپذیری که توی ی رابطه هیچ آدم ۰ و ۱۰۰ ای وجود نداره.اگر مشکلی پیش میاد،هر دو طرف تا حدی مقصرن.یک نفر بیشتر و یک نفر کمتر.</p><p>فکر میکنم اونجایی که بپذیری تو هم آدم خوبه نبودی،میتونی ادعا کنی کمی به بلوغ نزدیک تر شدی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/211/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پرستو رفت ، بچه اومد</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/210</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/210</guid>
		<pubDate>Mon, 21 Jul 2025 11:08:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز قبل به علت قطعی اینترنت استاد کلاس برگزار نشد.در عوض امروز تا حد امکان پوستمون رو کند و مطالب جدید گفت.مطالب جدیدی که البته اونقدرا هم برام جدید نبودن،۱.چون دوره عکاسی رو با خودش گذرونده بودیم و از ai دوربین حرف زده بود،۲.چون سال قبل برای مسابقه نورنگار از لئوناردو و krea برای ساخت عکس استفاده ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250721_110742_1468197519_t612.jpg" alt="" /></p><p>روز قبل به علت قطعی اینترنت استاد کلاس برگزار نشد.در عوض امروز تا حد امکان پوستمون رو کند و مطالب جدید گفت.مطالب جدیدی که البته اونقدرا هم برام جدید نبودن،۱.چون دوره عکاسی رو با خودش گذرونده بودیم و از ai دوربین حرف زده بود،۲.چون سال قبل برای مسابقه نورنگار از لئوناردو و krea برای ساخت عکس استفاده کرده بودم.</p><p>یکی از بخش های جالب تدریسش جایی بود که از علت ترس و مقاومت ما در برابر ابزار های ساخت عکس حرف می زد.</p><p>می گفت خود من وقتی شروع به عکاسی کردم دوربین آنالوگ داشتم و وقتی دوربین دیجیتال اومد،تا مدت ها مقاومت می کردم که باهاش کار کنم،چون داشت تنظیمات دستی ای که باید با دوربین آنالوگ انجام میدادیم و در واقع کل کار باهاش انجام میشد رو تقریبا خودکار انجام میداد و کار ما زیر سوال می رفت.ولی رفته رفته وقتی دیجیتال گرفتم،دیگه حتی حاضر نشدم دوباره با آنالوگ کار کنم،چون کیفیت کار چندین برابر شده بود.</p><p>ی چیز جالب دیگه ای که درباره ی ابزاری که معرفی کرد هست اینه که عکس هایی که ماه های قبل باهاش ساخته بود رو نشون داد،و نسبت به جزئیاتی که امروز،با همون پرامپت ساخته بود خیلی فرق داشت.در واقع چون ai داره هر روز گسترده تر میشه نمیشه گفت کیفیت ی عکس خوب صرفا به پرامپت نوشتن و خلاقیت سازنده ش بستگی داره.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:683/1024;" src="https://s6.uupload.ir/files/1000017449_409m.jpg" width="683" height="1024"></figure><p>مثلا سال قبل که ی پروژه ای درباره ی دوران هخامنش قرار بود بگیرم،و کارفرما ۱۰۰ تا عکس خواسته بود،من هر چقدر توصیف های متفاوتی به ابزارم میدادم باز هم همون تصویر مشابه رو می ساخت: تمام تصورش از مردان دوره ی هخامنش لباس هایی تا نوک پا،ریش بلند، و یک چهره ی مقتدر بود.اما حالا مطمئنا حتی اگه به ساده ترین ai چنین جزئیاتی بدم عکس های خیلی بهتری تحویل میگیرم.</p><p>نکته ی جالب دیگه ای که فهمیدم اینه که لزوما قرار نیست با استفاده از استایل های خود ai به عکس سبک و نورپردازی بدی.مثلا استاد برای یکی از عکس ها نوشت : سبک رامبراند،لنز ۵۰،دیاف ۱۵ ، iso 100، و ai دقیقا عکس رو با این مشخصات و نور پردازی،و دقیقا با سبک رامبراند ساخت.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:683/1024;" src="https://s6.uupload.ir/files/1000017451_biq1.jpg" width="683" height="1024"></figure><p>چیزِ جالبِ شماره ی ۳ ، برای نوشتن پرامپت برای ai میشه از خود ai استفاده کرد:))و طبق چیزی که دیدم،کوپایلوت توی نوشتنش بهتر از چت جی پی تی کمک میکنه.</p><p>ولی در نهایت..</p><p>هیچوقت قرار نیست این کار و با عکاسی واقعی مقایسه کنم.با اینکه نوردهی و سبک توی ai هم ورود کرده ، اما عکاسی ای که مدت زیادی دنبال سوژه بگردی،حتی دوربین رو از حالت aouto خارج کنی و خودت دستی دیاف و iso رو تنظیم کنی و بعد از کلی ازمون و خطا ی عکس خوب بگیری،ی چیز دیگه ست=)</p><p>شاید هم این همون مقاومت رایج در برابر آسون تر شدن کار هاست و مغزم ۱۰ سالی از دنیا عقبه،کسی چه میدونه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/210/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250721_110742_1468197519_t612.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250721_110742_1468197519_t612.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>باید خیلی دقت کنید.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/209</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/209</guid>
		<pubDate>Sat, 19 Jul 2025 11:18:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پ.ن:عکس ها مربوط به سال قبل،دوره عکاسیه.چه روزایی بود.سلام از کلاس مقاله نویسی در عکاسی.
نشستم توی این هوای سگی شیرکاکائوی داغ میخورم و هر چقدر سعی میکنم حقیقتا نمیفهمم مقاله نویسی چه ارتباطی میتونه با عکاسی داشته باشه،اما الان تنها دغدغه م اینه که چرا حضورا اونجا نیستم.درجه کولر رو ۱۸.سالن یخ.لیوان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2880/2880;" src="https://s6.uupload.ir/files/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B1%DB%B5%DB%B7%DB%B0%DB%B4_kigh.jpg" width="2880" height="2880"></figure></head><body><ul><li><strong>پ.ن:عکس ها مربوط به سال قبل،دوره عکاسیه.چه روزایی بود.</strong></li></ul><p>سلام از کلاس مقاله نویسی در عکاسی.</p><p>نشستم توی این هوای سگی شیرکاکائوی داغ میخورم و هر چقدر سعی میکنم حقیقتا نمیفهمم مقاله نویسی چه ارتباطی میتونه با عکاسی داشته باشه،اما الان تنها دغدغه م اینه که چرا حضورا اونجا نیستم.درجه کولر رو ۱۸.سالن یخ.لیوان های چای و قند های بسته بندی شده ی یدونه ای.خمیازه های اساتید بی حوصله سر کلاس ی استاد بی حوصله ی دیگه.</p><p>درباره ی عکس های سیندی شرمن حرف میزنه.چطور مقالات هنری بنویسیم؟ عنوان باید کوتاه و گویا باشد.</p><p>دلم میخواد بنویسم اما نه از هنر.هیچ درکی از هنر ندارم و شاید به این خاطره که عکس های خوبی نمیگیرم.اما میخوام بنویسم. برای جشنواره خوارزمی امسال.از Cern.واقعا جالبه.واقعا فیزیک رو به هنر ترجیح میدم.</p><p>بیان مسئله،مهم ترین بخش مقاله.</p><p>هنوز هم نفهمیدم چه ربطی به عکاسی داره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/209/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>۱۶</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/208</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/208</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Jul 2025 01:02:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این عالی بود😂😂]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:620/948;" src="https://s6.uupload.ir/files/da8f06028f0e940e47539724e2571363_dwg.jpg" width="620" height="948"></figure></head><body><p>این عالی بود😂😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/208/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آب دهن کدوم الاغی مختو شست؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/207</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/207</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2025 08:34:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الان وضعیتم و فقط این دوتا اهنگ شایع میتونه توصیف کنه.
 
بلند شو یه غلطی بکن
یه گوهی بخور
آب دهن کدوم الاغی مختو شست؟
هیشکی نی؟
خودت بگیر دست خودتو خب
چند ساله میگردی پی یه کیسه پر نخود؟
فقط میکشی
فقط حال به هم میزنی
شب تصمیم میگیری
صب باز یه کله، همین
به بار ندیدم ازت باد بزنه نری
بلند شو شاید باز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الان وضعیتم و فقط این دوتا اهنگ شایع میتونه توصیف کنه.</p><p> </p><p>بلند شو یه غلطی بکن</p><p>یه گوهی بخور</p><p>آب دهن کدوم الاغی مختو شست؟</p><p>هیشکی نی؟</p><p>خودت بگیر دست خودتو خب</p><p>چند ساله میگردی پی یه کیسه پر نخود؟</p><p>فقط میکشی</p><p>فقط حال به هم میزنی</p><p>شب تصمیم میگیری</p><p>صب باز یه کله، همین</p><p>به بار ندیدم ازت باد بزنه نری</p><p>بلند شو شاید باز شه در بعدی</p><hr><p>هی خواستم برسم زود تهش</p><p>هرچی کتاب داشتمو فقط خوندمش</p><p>آب از آب تکون نخورد چون شبی</p><p>تصمیم گرفتم صبح تموم شد</p><p>فکرای قبلِ خواب و</p><p>منِ فقط توو فکرام دست به کارو</p><p>فردا، فردای‌ ِ فردا فردا شد فرداش</p><p>کلمو حرف قشنگاش</p><p>همه برنامه هامو کردم لاش</p><p>انداختم عقب ول گشتم جاش</p><p>شدم رفیق هرکی ازم تعریف کرد</p><p>هرکی به اشتباهام مُهر‌ِ تایید زد</p><p>روالِ عادتا آسون بود و تغییر سخت</p><p>همین باعث شد توجیهام برام دلیل شن</p><p>توهم زدم عقلِ کُلم</p><p>درسته میگم هر چی خودم</p><p>تا میگفتن زدم خاکی</p><p>به خودم میگفتم اینا کیو نقد میکنن؟</p><p>منو؟ تو کی باشه بهم یاد بدی جادمو</p><p>اما چشمامو که باز میکنم میبینم</p><p>کردم هر کاری نمیخواستمو</p><p>من فقط حرف زدم</p><p>چهار جا هم عمل کردم همش سمبلن</p><p>خودم که میدونم چی کاره ام</p><p>اگه الان حتی یه دنیا انکف ِنقشمن</p><p>دلم آرزوهامو میخواد</p><p>دلم میخواد دیگه بس کنم</p><p>این دوتا چشم خرمایی رنگ</p><p>جایِ شماها یه چیزی ببینه از خودم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/207/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جمعه ها ساعت ۶</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/206</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/206</guid>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2025 15:15:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به رسمی ترین شکل ممکن،کنکوری شدم.
تاسف بر انگیزه،و فکر نمیکردم آدمی باشم که تسلیم موانع المپیاد شم.گرچه هنوز راهم توی مسیر المپیاد زمین به پایان نرسیده،اما المپیاد برای من فقط یک معنی داشت،شیمی.
خب.چی بگم؟از فردا به بعد، وارد چپتر جدیدی از زندگی میشم.امیدوارم لیاقت این موقعیت رو داشته باشم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2947/3929;" src="https://s6.uupload.ir/files/%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B6%DB%B3%DB%B0_%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B6%DB%B2%DB%B3_vhw6.jpg" width="2947" height="3929"></figure></head><body><p>به رسمی ترین شکل ممکن،کنکوری شدم.</p><p>تاسف بر انگیزه،و فکر نمیکردم آدمی باشم که تسلیم موانع المپیاد شم.گرچه هنوز راهم توی مسیر المپیاد زمین به پایان نرسیده،اما المپیاد برای من فقط یک معنی داشت،شیمی.</p><p>خب.چی بگم؟از فردا به بعد، وارد چپتر جدیدی از زندگی میشم.امیدوارم لیاقت این موقعیت رو داشته باشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/206/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>طول نمیکشه..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/205</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/205</guid>
		<pubDate>Tue, 24 Jun 2025 12:29:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اعتراف میکنم قبل تر ها از اون دسته ادمایی بودم که وقتی اسم شهدا میومد میگفتم تو رو جدتون ول کنید دیگه ۴۰ سال پیش چهار نفر رفتن مردن مارو ساییدید باهاشون.
دقیقا با همین ادبیات.
حالا؟ لعنتی.فقط ۱۲ روز تو جنگ بودیم.اندازه ۱۲ سال پیر شدیم. تازه تمام عزیزانم هم کنارم هستن و سالمن،خونمون هم آوار نشده روی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اعتراف میکنم قبل تر ها از اون دسته ادمایی بودم که وقتی اسم شهدا میومد میگفتم تو رو جدتون ول کنید دیگه ۴۰ سال پیش چهار نفر رفتن مردن مارو ساییدید باهاشون.</p><p>دقیقا با همین ادبیات.</p><p>حالا؟ لعنتی.فقط ۱۲ روز تو جنگ بودیم.اندازه ۱۲ سال پیر شدیم. تازه تمام عزیزانم هم کنارم هستن و سالمن،خونمون هم آوار نشده روی سرمون. </p><p>حالا واقعا جا داره زانو بزنم مقابل شهدای اون ۸ سال جنگ لعنتی.</p><p>خیلی شرف داشتید خدایی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/205/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آزادگان</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/204</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/204</guid>
		<pubDate>Mon, 23 Jun 2025 12:49:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میدون سپاه رو زدن،انقدر صدای انفجار ها بلند بود که خونه می لرزید.
بابا از محل کارش زنگ زده بود،صدای فریاد و بحث می اومد،می پرسیدیم چی شده؟ میگفت خونه ی همکارم اونجاست، از زن و بچه ش خبر نداره.
همین دیروز از اون طرفا رد شدیم.رفتیم چهارراه دانشکده و کتاب خریدیم.
کتاب.برای کنکور.برای المپیاد.آزمون هایی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میدون سپاه رو زدن،انقدر صدای انفجار ها بلند بود که خونه می لرزید.</p><p>بابا از محل کارش زنگ زده بود،صدای فریاد و بحث می اومد،می پرسیدیم چی شده؟ میگفت خونه ی همکارم اونجاست، از زن و بچه ش خبر نداره.</p><p>همین دیروز از اون طرفا رد شدیم.رفتیم چهارراه دانشکده و کتاب خریدیم.</p><p>کتاب.برای کنکور.برای المپیاد.آزمون هایی که حتی برگزاریشون برای امسال هم مشخص نیست.</p><p>بعد مهندس پیام داد.فکر کنم استرس داشت،چرت و پرت می گفت،البته مثل همیشه اما این بار بیشتر.</p><p>نمیدونیم چی میشه،تو فکر اون راننده تاکسی ایم که دیروز دور میدون ازش ادرس پرسیدیم،تو فکر اون ادم هایی که روی چمن ها نشسته بودن و میخندیدن،اون مردمی که عجله داشتن و مدام بوق میزدن،و خودشون هم نمیدونستن چرا عجله دارن.</p><p>من نگرانم.دیشب داشتیم با مهندس درباره ی قرارمون حرف میزدیم،که هی موکول می شه به هفته های بعد،و می ترسم که اون قرار هیچوقت از راه نرسه.</p><p>حق ما نبود توی این سن این نگرانی ها رو تجربه کنیم..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/204/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Stop it,behave</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/203</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/203</guid>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2025 12:16:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تابستونه،جنگه،روز مزخرفیه ، و دارم درس میخونم.
می دونم که وقت نیست.می دونم که این روز های آخر حکم ارامش قبل از طوفان رو دارن.
قبل از سرزنش.فریاد.مردود.
یازدهم رو از چند روز پیش شروع کردم.اوضاع خوبی نیست.به اندازه ی عمر یک جنین کامل از تحصیل عقبم،۹ ماه تمام.
پستی که سال قبل توی سایت سمپادیا نوشته بود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/503f594545c6842a08bb2ac71b4f6cec_srv8.jpg" alt="" /></p><p>تابستونه،جنگه،روز مزخرفیه ، و دارم درس میخونم.</p><p>می دونم که وقت نیست.می دونم که این روز های آخر حکم ارامش قبل از طوفان رو دارن.</p><p>قبل از سرزنش.فریاد.مردود.</p><p>یازدهم رو از چند روز پیش شروع کردم.اوضاع خوبی نیست.به اندازه ی عمر یک جنین کامل از تحصیل عقبم،۹ ماه تمام.</p><p>پستی که سال قبل توی سایت سمپادیا نوشته بودم :<strong> 'از المپیاد ی جوری رکب خوردم که کم مونده برم تو گپای کنکوری و بپرسم 'حنیف بهتره یا فرهمندنیا؟'</strong></p><p> به واقعیت پیوست و این کنکوریِ حقیر فرهمند نیا رو انتخاب کرد D:</p><p>شرمنده ام ، اما همچنان آماده،نور های عجیبی می بینم و اعتنایی نمیکنم،به فردا فکر می کنم،فردایی که ممکنه هیچوقت از راه نرسه،به اِلی،کسی که هیچوقت پیداش نکردم،به مبارزه ی پی در پی و مصدومیتم،به کلاس یازدهمِ تجربیِ ۱،به آینده، آینده ای که ممکنه هیچوقت از راه نرسه..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/203/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/503f594545c6842a08bb2ac71b4f6cec_srv8.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/503f594545c6842a08bb2ac71b4f6cec_srv8.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>یک روز خاص،دوستِ کتابی،یک تکه از شلوار جینِ قدیمی.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/202</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/202</guid>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2025 23:03:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱۸ مرداد ماه،تصویب شد.
باز هم ی پیام.
با مضمون آشنا ، اما از یک غریبه.
'سلام خوبی؟میتونم باهاتون اشنا شم؟'
یادم هست که وقتی سمفونی مردگان رو تموم کردم،اسم تمام حساب های کاربریم رو به 'آیدین' تغییر دادم.
بعد هم از یک مخاطب وفادار نامه ای گرفتم ، نامه رو اینطور شروع کرده بود : 'آیدینِ عزیز..'
امشب اما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۴۰۱۰۵_۲۰۳۲۲۷_chrome_qmc5.jpg" alt="" /></p><p>۱۸ مرداد ماه،تصویب شد.</p><p>باز هم ی پیام.</p><p>با مضمون آشنا ، اما از یک غریبه.</p><p>'سلام خوبی؟میتونم باهاتون اشنا شم؟'</p><p>یادم هست که وقتی سمفونی مردگان رو تموم کردم،اسم تمام حساب های کاربریم رو به 'آیدین' تغییر دادم.</p><p>بعد هم از یک مخاطب وفادار نامه ای گرفتم ، نامه رو اینطور شروع کرده بود : 'آیدینِ عزیز..'</p><p>امشب اما دیدن این پیام در حالی که اون شخص این اسم یا لقب رو مورد خطاب قرار داده بود ، اتفاق تازه ای به نظرم رسید.</p><p>و غریب.از همیشه غریب تر.از فاصله ی من با جسمم دور تر.</p><p>ماه هاست که با کسی هم صحبت نشده م.</p><p>هر بار با دیدن چنین پیام هایی با خودم میگم 'شاید این همون فرستاده ای باشه که بار ها از دوست ملکوتی درخواستش کرده بودی'.</p><p>اما نه.</p><p>من اینجا ام.</p><p>یک آدم غیر اجتماعی که برخلاف خیلی از ادم های غیر اجتماعی دیگه، حتی از پشت صفحه ی موبایل هم قادر به صحبت با ادم ها نیست.</p><p>کسی که کتاب های جالبی می خونه،مهارت های جالبی داره،اما آدم جالبی برای هم صحبت شدن نیست.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/202/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۴۰۱۰۵_۲۰۳۲۲۷_chrome_qmc5.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۴۰۱۰۵_۲۰۳۲۲۷_chrome_qmc5.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>اخه حرومزاده!</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/201</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/201</guid>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2025 17:35:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باورم نمیشه تا همین چند ساعت پیش ازش به عنوان سمبلی از اتفاقات قشنگ گذشته یاد میکردم.اخه مادر ثابت پدر متغیرِ عوضی:]]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باورم نمیشه تا همین چند ساعت پیش ازش به عنوان سمبلی از اتفاقات قشنگ گذشته یاد میکردم.اخه مادر ثابت پدر متغیرِ عوضی:]</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/201/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حواست فقط به من باشه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/200</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/200</guid>
		<pubDate>Thu, 19 Jun 2025 15:42:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کجا رفتی مامان؟
گوش هام سوت میکشن.شبیه سوت زودپزِ مامان.بلکم بلند تر.نمیدونم صدای سوت گوش های منه یا جیغ دختر همسایه.نمیدونم من تار میبینم یا آسمونه که داره خراب میشه.
راه میرم تو خیابون.پا برهنه.حواسم هست پاهام به تیکه های آدم ها برخورد نکنه.
تیکه های آدم ها! 
مامان کجا رفتی؟
مامان دیشب رفت.نشسته ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/videocapture_۲۰۲۵۰۳۰۶-۰۰۰۱۳۵_kv61.jpg" alt="" /></p><p>کجا رفتی مامان؟</p><p>گوش هام سوت میکشن.شبیه سوت زودپزِ مامان.بلکم بلند تر.نمیدونم صدای سوت گوش های منه یا جیغ دختر همسایه.نمیدونم من تار میبینم یا آسمونه که داره خراب میشه.</p><p>راه میرم تو خیابون.پا برهنه.حواسم هست پاهام به تیکه های آدم ها برخورد نکنه.</p><p>تیکه های آدم ها! </p><p>مامان کجا رفتی؟</p><p>مامان دیشب رفت.نشسته بودم روی پله ی سومِ حیاط.می نوشتم.همیشه می نویسم.دیدم که گربه ی تازه زایمان کرده ی گوشه ی حیاط ، مویه کرد و تنها نوزاد زنده ش رو به دندون گرفت و دوید به سمت زیر زمین.</p><p>نفهمیدم چرا.باز هم نوشتم.بعد صدای انفجار.بعد رنگ ها.زرد ، نارنجی،آتیش.</p><p>بعد قرمز،خون.</p><p>خونِ مامان.</p><p>راه میرم توی خیابون.حواسم هست روی خاکستر های گداخته پا نزارم. احساس می کنم مرده م،اما من که مثل این ادم ها تیکه هامو وسط خیابون گم نکردم.مامان چی؟ چیزی ندیدم.فقط خون بود.فقط جیغ بود.</p><p>جیغِ دختر همسایه.</p><p>صدای آژیر امبولانس ها رو از دور میشنوم.می خندم.</p><p>بنده های خدا.</p><p>شماها اومدید کی رو نجات بدید؟ ها؟ این ها که همه مرده ن؟ تاحالا کجا بودید؟وقتی مامان داشت جون میداد کجا بودید؟</p><p>دیگه هیچکس نمونده.دیگه هیچ چیز نمونده.</p><p>باز هم رنگ،طلایی.ی فکر.رنگ موهات.یادم هست.یادم هست که طلایی بود.راه میوفتم سمت کوچه ی شما.سمت کوچه ای که شهرداری تازه بازسازیش کرده بود،از دیوار ها گلدون آویزون کرده بودن و برای کبوتر ها لونه ساخته بودن.</p><p>حالا.آدم میبینم.بوی گوشتِ سوخته میاد.آدم میبینم که از دیوار آویزونه.لونه ها از هم پاشیدن،و نه فقط لونه ی کبوتر ها.</p><p>دنبال تو می گردم.دیگه هیچکس نمونده.دیگه هیچی نمونده،فقط به طلاییِ موهای تو فکر می کنم.</p><p>دود این آتیش لعنتی نمیزاره جایی رو ببینم،صدای این هواپیما ها دارن کرم میکنن،از بوی سوختن این آدم ها نفسم بند اومده.</p><p>اما ادامه میدم.حواسم هست پاهامو روی تیکه آجر های خونه ی کسی نزارم.این ها برمیگردن ، یک روز دوباره میخوان این خونه رو بسازن،بالاخره این آجرها لازمشون میشه.</p><p>میرسم در خونه تون.در نمیزنم،دیگه دری باقی نمونده،دیگه خونه ای اینجا نیست.</p><p>میبینمت.میبینمت که نشستی گوشه ی حیاط و گوش هاتو گرفتی.</p><p>ترسیدی.مثل من.مثل همه مون.</p><p>میام سمتت، دیگه ایستادن برام سخته،سرم گیج میره،میگیرمت تو بغلم،میگم خوبی؟</p><p>با اون چشم های از حدقه بیرون زده نگاهم میکنی،اون چشم های جادویی ، اون خوف عظیمی که ته قرنیه هات هست.</p><p>تار میبینمت.دست میبرم به سمت موهات،موهای طلاییت،ازم دور میشی،تار میبینمت،سرم گیج میره،باز هم بوی خون،خونِ خودم.</p><p>داد میزنم اِلی! صبر کن نرو! میگی عزیزِ من ، من که همینجا ام؟ </p><p>میگم پس چرا دستم به موهات نمیرسه؟</p><p>باز صدای انفجار میاد،آسمون داره خراب میشه روی سرمون،دقت میکنم به حرکت لب هات تا بفهمم چی میگی؟ نمیشنوم،این هواپیماهای لعنتی نمیزارن،بیشتر دقت می کنم، صدای انفجار بلند تر میشه،</p><p>میشنوم که فریاد میزنی : "راستی مامان کجاست؟"</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/200/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/videocapture_۲۰۲۵۰۳۰۶-۰۰۰۱۳۵_kv61.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/videocapture_۲۰۲۵۰۳۰۶-۰۰۰۱۳۵_kv61.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>فروغ هم فهمیده بود،که این شهر گور آرزوهای منه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/199</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/199</guid>
		<pubDate>Sat, 19 Apr 2025 23:25:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قصد ندارم مثل شهریور ماه ۱۴۰۲ بنویسم : in the end، چون نوشتن های من هیچوقت تمومی نداره.
قصد دارم بگم،لطفا برو و وقتی برگرد که روی نوشتن داشته باشی.
نه خجالتِ نشدن و شرم نوشتن از وقایع تکراری و ناخوشایند.
این بار هم، هم آماده باش ، هم تیکه پاره م.
پ.ن : میخوام توی کمترین حالت،۸ کیلو وزن کم کنم.تمینوی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:515/338;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B7_%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B9%DB%B3%DB%B6_samsung_notes_skzj.jpg" width="515" height="338"></figure></head><body><p style="text-align:center;">قصد ندارم مثل شهریور ماه ۱۴۰۲ بنویسم : in the end، چون نوشتن های من هیچوقت تمومی نداره.</p><p style="text-align:center;">قصد دارم بگم،لطفا برو و وقتی برگرد که روی نوشتن داشته باشی.</p><p style="text-align:center;">نه خجالتِ نشدن و شرم نوشتن از وقایع تکراری و ناخوشایند.</p><p style="text-align:center;">این بار هم، هم آماده باش ، هم تیکه پاره م.</p><p style="text-align:center;">پ.ن : میخوام توی کمترین حالت،۸ کیلو وزن کم کنم.تمینویسم از نتیجه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/199/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آنچه خواهیم انجام داد؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/198</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/198</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Apr 2025 17:05:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قصد دارم تصور کنم که توی خرداد ماه،یا تابستون،من هم قراره عضوی از عده ای باشم که قراره توی لیگ بازی کنن.
حدودا ۵۰ روز زمان هست تا اون موقع،و حتی فکر کردن به اینکه اسمم کنار افرادی باشه که لیگ دسته یک بازی میکنن خنده داره.
اما لااقل میتونم ی کاری درباره ش کنم.
وزن من برای قدم زیادیه.توی جدول اوزان وز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/-2147483648_-210256_epma_gy1w.jpg" alt="" /></p><p>قصد دارم تصور کنم که توی خرداد ماه،یا تابستون،من هم قراره عضوی از عده ای باشم که قراره توی لیگ بازی کنن.</p><p>حدودا ۵۰ روز زمان هست تا اون موقع،و حتی فکر کردن به اینکه اسمم کنار افرادی باشه که لیگ دسته یک بازی میکنن خنده داره.</p><p>اما لااقل میتونم ی کاری درباره ش کنم.</p><p>وزن من برای قدم زیادیه.توی جدول اوزان وزن ۵ محسوب میشم،اما اگر بتونم به -۴۹ برسم عالی میشه.چون به تور بازیکن های وزن ۵ خوردم.حتی ذره ای بهشون نزدیک هم نیستم.</p><p>علاوه بر اون ، چند وقتیه که دارم روی ضربه تنه کار میکنم و جواب داده.وقتم به اندازه ای نیست که روی سر کار کنم.</p><p>اگر سرعت و چرخشی های تنه رو به ۸۰ برسونم،میتونم تا حدودی ضعفم توی سر زدن و جبران کنم.</p><p>شاید حالم بهترشد،شاید از این اوضاع اسفناک فاصله گرفتم.فعلا که رو به موتم.</p><p>پ.ن:عنوان،جمله ای پر محتوا از معلم فیزیک.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/198/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/-2147483648_-210256_epma_gy1w.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/-2147483648_-210256_epma_gy1w.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>بهترین فیلم فروردین ماه،با اختلاف‌.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/197</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/197</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Apr 2025 12:57:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در دنیای تو ساعت چند است؟-۱۳۹۳.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۴۱۱_۱۲۲۸۵۷_kmplayer_963079_bbh.jpg" alt="" /></p><p>در دنیای تو ساعت چند است؟-۱۳۹۳.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/318;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B4%DB%B3%DB%B8_kmplayer_932847_4ozo.jpg" width="576" height="318"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/310;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B5%DB%B6_kmplayer_283212_or3s.jpg" width="576" height="310"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/320;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B2%DB%B5_kmplayer_878590_rmg5.jpg" width="576" height="320"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/309;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B7_kmplayer_840362_hqhq.jpg" width="576" height="309"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/312;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B9%DB%B2%DB%B4_kmplayer_623847_1sle.jpg" width="576" height="312"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/307;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B4%DB%B2%DB%B3_kmplayer_887579_q82g.jpg" width="576" height="307"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/310;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B8%DB%B2%DB%B3_kmplayer_869376_8ewj.jpg" width="576" height="310"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/296;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B6%DB%B5%DB%B4_kmplayer_953563_p6t3.jpg" width="576" height="296"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/359;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B7%DB%B1%DB%B5_kmplayer_779490_486j.jpg" width="576" height="359"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/308;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B7%DB%B4%DB%B8_kmplayer_897490_ghko.jpg" width="576" height="308"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/298;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B3%DB%B0%DB%B5%DB%B8_kmplayer_956430_u6p1.jpg" width="576" height="298"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/306;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B6%DB%B2%DB%B5_kmplayer_310789_89ha.jpg" width="576" height="306"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:576/308;" src="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5%DB%B0%DB%B4%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B2%DB%B2%DB%B5%DB%B3%DB%B3_kmplayer_947943_cabj.jpg" width="576" height="308"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/197/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۴۱۱_۱۲۲۸۵۷_kmplayer_963079_bbh.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/screenshot_۲۰۲۵۰۴۱۱_۱۲۲۸۵۷_kmplayer_963079_bbh.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>گفتنی ها با تو دارم.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/196</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/196</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Apr 2025 19:11:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتم و چند قلم وسیله برای شروع مدرسه خریدم.(از مهرماه پر بار تر.)
توی قفسه کتاب ها که میگشتم،یک کتابی پیدا کردم با عنوان"همه آن سال های بدون خاطره". نویسنده ش رو نمیشناسم و روی جلدش هم خلاصه ای ازش نبود تا سر در بیارم که قصه ش چیه.
اما جلدش،امان از جلدش،با لمس کردنش رفتم به قبل از ۱۳۴۰،بوی روزنامه ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250405_185709_856003095_qrwh.jpg" alt="" /></p><p>رفتم و چند قلم وسیله برای شروع مدرسه خریدم.(از مهرماه پر بار تر.)</p><p>توی قفسه کتاب ها که میگشتم،یک کتابی پیدا کردم با عنوان"همه آن سال های بدون خاطره". نویسنده ش رو نمیشناسم و روی جلدش هم خلاصه ای ازش نبود تا سر در بیارم که قصه ش چیه.</p><p>اما جلدش،امان از جلدش،با لمس کردنش رفتم به قبل از ۱۳۴۰،بوی روزنامه کهنه ی نو می داد،(کسی که سمفونی مردگان خونده میفهمه.) و انگار حتی بدون اینکه چیزی از کلمات داخلش بدونم داشت وادارم می کرد تا بخرمش.</p><p>بعد تر به عنوان کتاب فکر کردم،و فکر کردم،اگر قرار بود من هم کتابی با این اسم بنویسم،قطعا مربوط میشد به سال های نوجوونیم.</p><p>پر از اتفاق،خالی از خاطره.</p><p>پ.ن :عکس کاور پست رو سال قبل وقتی شمال بودیم  گرفتم.انتخابش کردم،چون جز چند عکس و چند خطی نوشته،چیزی از اون روز ها یادم نیست. این باعث شد وحشت کنم،که نکنه در نهایت از تمام زندگیم چند قطعه عکس و همین سیاه مشق های نصفه نیمه باقی بمونه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/196/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250405_185709_856003095_qrwh.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250405_185709_856003095_qrwh.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>عنوان،الزامی تر از هر چیزی.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/195</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/195</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Apr 2025 16:48:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از ۱۴۰۴ سلام.
صرفا خواستم قدمی که در باب انیمیشن و طراحی کاراکتر برداشتم رو اعلام کنم.
چیز های زیادی از فریلنسرینگ ، تولید محتوا و قابلیت و ابزار های جدید ایلوستریتور یادگرفتم.
اگر حرفه ای تر بودم،نزدیک بود اولین پروژه های زندگیم و بگیرم.
شاید سرتیفیکیت جدیدی برای قاب کردن و زدن روی دیوار نداشته باش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250403_164802_1836675903_235m.jpg" alt="" /></p><p>از ۱۴۰۴ سلام.</p><p>صرفا خواستم قدمی که در باب انیمیشن و طراحی کاراکتر برداشتم رو اعلام کنم.</p><p>چیز های زیادی از فریلنسرینگ ، تولید محتوا و قابلیت و ابزار های جدید ایلوستریتور یادگرفتم.</p><p>اگر حرفه ای تر بودم،نزدیک بود اولین پروژه های زندگیم و بگیرم.</p><p>شاید سرتیفیکیت جدیدی برای قاب کردن و زدن روی دیوار نداشته باشم،اما این تجربه ها ارزشمند تر از یک تکه کاغذه.</p><p>حالا که دارم مینویسم،بعد از مدت ها از ی خواب عمیق بیدار شدم.</p><p>خواستم بنویسم احتمالا،اما حالا میگم قطعا قراره به زندگی برگردم.</p><p>بعد از ی خواب زمستونیِ مضاعف.</p><p>پی نوشت: عکس کاور با iso بالا گرفته شده.فهمیدم اگر دیاف کم کنم و iso رو تو بالاترین حد ممکن بزارم،(طوری که سوختگی نداشته باشه) ، میتونم از این عکس هایی بگیرم که وایب قدیمی داره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/195/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250403_164802_1836675903_235m.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250403_164802_1836675903_235m.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>M</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/194</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/194</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Mar 2025 13:53:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفتن اینجور چیزا اسون نیست
ولی میگم چون نباید یادت بره
نباید یادت بره واسه چی میخوام خودتو پاره کنی که از این وضعیت بیای بیرون
یادت بمونه که پول نداشتی،یادت بمونه که ۹ ماه تمام با ساک پاره رفته باشگاه ، یادت بمونه که ۸ ماه قسط پکیج شیمی و میدادی اونم با کلللللی منت و رو انداختن به هر کی که میشناختی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفتن اینجور چیزا اسون نیست</p><p>ولی میگم چون نباید یادت بره</p><p>نباید یادت بره واسه چی میخوام خودتو پاره کنی که از این وضعیت بیای بیرون</p><p>یادت بمونه که پول نداشتی،یادت بمونه که ۹ ماه تمام با ساک پاره رفته باشگاه ، یادت بمونه که ۸ ماه قسط پکیج شیمی و میدادی اونم با کلللللی منت و رو انداختن به هر کی که میشناختی</p><p>یادت بمونه بخاطر پول چیزی که بقیه از مهر شروع کردن و تو تازه اسفند تونستی بگیریش</p><p>که بخاطر پول چشمت خشک میشد به دست بقیه ، که شبا خودتو دلداری میدادی ی روز میرسه اینا ام تموم میشه و هم سطح کسایی میشی که تمام مدت داری حسرتشون و میخوری</p><p>میخوام اینارو بگم که مثل همه ی چیزایی که تو خودت میریزی اینم یادت نره</p><p>که وقتی پروژه ای رو سایت میبینی دو دستی بقاپیش ، نه اینکه ناز کنی و بگی نمیتونم</p><p>میخوام اون سر خم کردنت وقتی دختره داشت بهت فحش میداد و یادت بمونه ، وقتی وایساده بودن رو به روت و میخندیدن و تو ام به ناچار لبخند میزدی که عصبانیتت و نبینن</p><p>میخوام هر چقدر هم که گذشت ، به هر جایی که رسیدی یا نرسیدی ، یادت بمونه ، همش بخاطر پول بود!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/194/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ای که خوشبختی پس از تو،گم شد و به قصه پیوست</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/193</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/193</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Mar 2025 05:49:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم اثرات خوندن دوباره ی اون وبلاگ بود،یا هر چیز دیگه ای،اما یکهو متوجه چیز غریبی شدم.
قبل تر از این ها ، من هم می تونستم بنویسم.
و خوب بنویسم.یادم هست ، تشویق های مداومِ معلم ادبیاتم رو یادم هست.
اون زمان ، شکسته بودم و هر از گاهی خرده شیشه های وجودم رو جمع می کردم و توی خونم میزدم و شروع می کر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://s6.uupload.ir/files/20250305_054235_937958332_ayr6.jpg" alt="" /></p><p>نمیدونم اثرات خوندن دوباره ی اون وبلاگ بود،یا هر چیز دیگه ای،اما یکهو متوجه چیز غریبی شدم.</p><p>قبل تر از این ها ، من هم می تونستم بنویسم.</p><p>و خوب بنویسم.یادم هست ، تشویق های مداومِ معلم ادبیاتم رو یادم هست.</p><p>اون زمان ، شکسته بودم و هر از گاهی خرده شیشه های وجودم رو جمع می کردم و توی خونم میزدم و شروع می کردم به نوشتن.فکر میکنم،علت اصلی اینکه کلماتم اونقدر به دل مینشست همین بود.</p><p>حالا اما سوگوار کسی نیستم و به زحمت،تکه های خرد شده ی درونم رو سر جاش چسبوندم.</p><p>و امان از این وبلاگ ها.</p><p>هر بار برای نوشتن،برای کمی بهتر نوشتن،مجبور میشم به انجام دوباره ی اون کار.و وقتی یک تکه جدا بشه،تمامِ دیواره ی مغزم همراهش فرو میریزه.</p><p>من میمونم و یک دستخط نازیبا و چند کلمه ی اغراق آمیز و یک وجودِ تکه تکه.</p><p>هم سن و سال هام بهش میگن move on کردن ، اما من چون تا به الان تجربه ش نکردم،اسمی براش ندارم.هنوز که هنوزه،آدم های ارزشمند برام عزیزن و آدم هایی هستن که ارزشش رو نداشتن،اما هنوز هم توی پس زمینه ی ذهنم به یاد میارمشون.</p><p>امروز،برای اخرین بار میشینم پشت میز و می نویسم.</p><p>و بعد قصه ای که سال قبل شروعش کردم رو رها می کنم،شاید تا سال ها بعد،چون بیشتر از این ظرفیتِ غرق شدن در توهم و خاطراتِ اغلب غیر واقعی رو ندارم.</p><p>امروز برای اخرین بار،قلم رو توی خونم میزنم و باز هم می نویسم،و هر زمان که از شدت خونریزی افکار ، قادر به ادامه دادن نبودم،همونجا متوقف میشم.</p><p>شاید بعد ها ، یک داستان <strong>واقعی </strong>برای نوشتن داشتم و به این مهملات متوسل نشدم.</p><p>شاید ، بعد ها.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/193/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://s6.uupload.ir/files/20250305_054235_937958332_ayr6.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://s6.uupload.ir/files/20250305_054235_937958332_ayr6.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
	</item>
	<item>
		<title>آیا المپیاد چیزی جز یک تله نبود؟</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/192</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/192</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Feb 2025 12:44:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قبول نشدم.
جالبیش اینجاست که کلا دیگه نمیزارن المپیاد بخونم.
مهم نیست.اولویت واسم زمین بود که اونم نشد.
شاید مثل آدم کنکور خوندم،شایدم یواشکی المپیاد و ادامه دادم.
کف زمین ۴۷،۴۶ بوده فکر کنم.
۳۲ زدم.
خجالت اوره.
فعلا میخوام برم ماز و از رو کلید بزنم و بعد بشینم پیکی بلایندرز ببینم و بگم گور بابای هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قبول نشدم.</p><p>جالبیش اینجاست که کلا دیگه نمیزارن المپیاد بخونم.</p><p>مهم نیست.اولویت واسم زمین بود که اونم نشد.</p><p>شاید مثل آدم کنکور خوندم،شایدم یواشکی المپیاد و ادامه دادم.</p><p>کف زمین ۴۷،۴۶ بوده فکر کنم.</p><p>۳۲ زدم.</p><p>خجالت اوره.</p><p>فعلا میخوام برم ماز و از رو کلید بزنم و بعد بشینم پیکی بلایندرز ببینم و بگم گور بابای همه.</p><p>شاید فردا ی تصمیمی گرفتم.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/192/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>I use to be mad</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/191</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/191</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Feb 2025 09:15:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با این که رشته م تجربیه و هیچ علاقه به خصوصی هم به هنر ندارم،اما واسم قابل قبول نیست که کاری که تو ۱۳ سالگی شروع کردم و نیمه کاره ول کنم ، طوری که انگار هیچوقت تو زندگیم با گرافیک اشنا نشدم.
میخوام ی چند روزی روی طراحی کاراکتر کار کنم و چند تا کاراکتر انیمیشن ها و بازی های معروف رو با ایلوستریتور طر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با این که رشته م تجربیه و هیچ علاقه به خصوصی هم به هنر ندارم،اما واسم قابل قبول نیست که کاری که تو ۱۳ سالگی شروع کردم و نیمه کاره ول کنم ، طوری که انگار هیچوقت تو زندگیم با گرافیک اشنا نشدم.</p><p>میخوام ی چند روزی روی طراحی کاراکتر کار کنم و چند تا کاراکتر انیمیشن ها و بازی های معروف رو با ایلوستریتور طرح بزنم،بعد از ۱۵ ام به بعد که امتحانامون تموم میشه ، خیلی جدی بشینم پای ادوب انیمیت و ببینم چیکار میتونم کنم.</p><p>از اونجایی که این چند روزه نوشتن خیلی وقتم و گرفته،خصوصا تو اون وبلاگی که از زبون ی دانشجو مینویسم،فکر میکنم ی ادم نرمال تو ۳۰ روز اندازه این یک هفته من نمی نوشت و دیگه کافیه.</p><p>تمرکزم و میزارم رو ور رفتن با اپ های ساخت انیمیشن تا ببینم چی میشه.</p><p>نتیجه رو بعد از تعطیلات عید می نویسم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/191/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این هم از ی پایان خوش برای المپیاد.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/190</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/190</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Feb 2025 23:31:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالاخره ، بعد از ماه های متوالی پس انداز و تکاپوی پول در اوردن با خون و اشک و عرق، قسط دوم پکیج شیمی و هم برای میرقادری واریز کردم و تمام!
بالاخره تموم شد!
از الان به بعد وقتشه دهن خودمونو واسه خرید لوازم باشگاه و کتاب تست سرویس کنیم:D]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://biaupload.com/do.php?imgf=org-bed80fd9c3f11.jpg" alt="" /></p><p>بالاخره ، بعد از ماه های متوالی پس انداز و تکاپوی پول در اوردن با خون و اشک و عرق، قسط دوم پکیج شیمی و هم برای میرقادری واریز کردم و تمام!</p><p>بالاخره تموم شد!</p><p>از الان به بعد وقتشه دهن خودمونو واسه خرید لوازم باشگاه و کتاب تست سرویس کنیم:D</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/190/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://biaupload.com/do.php?imgf=org-bed80fd9c3f11.jpg" />
	</item>
	<item>
		<title>احتمالا برمیگردی تو مسیر کنکور..</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/189</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/189</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Feb 2025 11:08:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[راستش هیچوقت فکر نمیکردم چنین روزی برسه و بخوام همچین چیزی پست کنم:) اصلا فکر خرید کتاب تست کنکور طی این ۶ ماه گذشته حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود،چه برسه به این که درگیر خرید و سفارششون باشم.
کاری که امروز من کردم،دانش اموز معمولی دهمی تابستون یا حداکثر مهر ماه کرده بوده.فکر اینکه تمام این مدت از ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستش هیچوقت فکر نمیکردم چنین روزی برسه و بخوام همچین چیزی پست کنم:) اصلا فکر خرید کتاب تست کنکور طی این ۶ ماه گذشته حتی به ذهنم خطور هم نکرده بود،چه برسه به این که درگیر خرید و سفارششون باشم.</p><p>کاری که امروز من کردم،دانش اموز معمولی دهمی تابستون یا حداکثر مهر ماه کرده بوده.فکر اینکه تمام این مدت از اون ها عقب افتادم،و به گرد پای المپیادی های واقعی هم نرسیدم ازارم میده.</p><p>فکر اینکه وقتی من تو سرم رویای دوره تابستون بود ، اونا داشتن قلمچی تحلیل می کردن و شرایط رو واسه خودشون سخت نمیکردن،باعث میشه احساس درموندگی کنم.</p><p>-هر چقدر زودتر جلوی ضرر و هر وقت بگیری به نفعته</p><p>نمیدونم بیخیالِ المپیاد شدن به نفعم خواهد بود یا به ضررم.</p><p>شاید هم برگشتم.</p><p>هیچی نمیدونم.و نمیخوام بدونم.فقط اینکه امروز رسما کنار اسمم برچسب کنکوری زدم.</p><figure class="image"><img src="https://biaupload.com/do.php?imgf=org-5b8bb77a7b6d1.jpg"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/189/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هر مرادی را به همت می توان تسخیر کرد.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/188</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/188</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Feb 2025 23:35:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب بابا ی جمله ی جالبی بهم گفت.
'هر چقدر زودتر جلوی ضرر و بگیری به نفعته'.
تو پس زمینه ی ذهنم،دارم به خداحافظی با المپیاد فکر می کنم.
المپیاد واقعا کار هر کسی نیست.
۴ میلیونی که جون کندم پای پکیج شیمی دادم هم ، میگن فدای سرت.
نمیدونم.
فردا هم امتحان زیست و فارسی دارم و تقریبا چیزی بلد نیستم.امیدوا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب بابا ی جمله ی جالبی بهم گفت.</p><p>'هر چقدر زودتر جلوی ضرر و بگیری به نفعته'.</p><p>تو پس زمینه ی ذهنم،دارم به خداحافظی با المپیاد فکر می کنم.</p><p>المپیاد واقعا کار هر کسی نیست.</p><p>۴ میلیونی که جون کندم پای پکیج شیمی دادم هم ، میگن فدای سرت.</p><p>نمیدونم.</p><p>فردا هم امتحان زیست و فارسی دارم و تقریبا چیزی بلد نیستم.امیدوارم ساعت ۲ بتونم بیدار شم بخونم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/188/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>You&#039;re gone sucker</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/187</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/187</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Feb 2025 16:44:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام
ریاضی و فیزیک پاس شدم
معدلم شد ۱۷.۷۶
عربی ای که شب امتحان خواب موندم و در حالی که هیچی نخونده بودم رفتم سر امتحان ۱۵.۵ شدم ،شیمی که رشته المپیادمه ۱۴.
هم خوشحالم هم ناراحت
خداحافظ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p><p>ریاضی و فیزیک پاس شدم</p><p>معدلم شد ۱۷.۷۶</p><p>عربی ای که شب امتحان خواب موندم و در حالی که هیچی نخونده بودم رفتم سر امتحان ۱۵.۵ شدم ،شیمی که رشته المپیادمه ۱۴.</p><p>هم خوشحالم هم ناراحت</p><p>خداحافظ</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/187/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هر شب ساعت ۱۱.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/186</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/186</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Feb 2025 12:27:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می خوام خودم رو به چالش بکشم.
توی سایت ۲۰تا۳۰ => https://20ta30.com/thirty-days-challenge/
این چالش ۳۰ روزه نویسندگی رو پیدا کردم.
اما قرار نیست فقط توی این وبلاگ شروعش کنم و ۳۰ روز مداوم بنویسم تا به نوشتن روزانه عادت کرده باشم.
قراره توی این وبلاگ ، وبلاگ المپیاد بلاگفام ، وبلاگی که توش دانشجو ام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>می خوام خودم رو به چالش بکشم.</p><p>توی سایت ۲۰تا۳۰ =&gt; <a href="https://20ta30.com/thirty-days-challenge/" rel="nofollow">https://20ta30.com/thirty-days-challenge/</a></p><p>این چالش ۳۰ روزه نویسندگی رو پیدا کردم.</p><p>اما قرار نیست فقط توی این وبلاگ شروعش کنم و ۳۰ روز مداوم بنویسم تا به نوشتن روزانه عادت کرده باشم.</p><p>قراره توی این وبلاگ ، وبلاگ المپیاد بلاگفام ، وبلاگی که توش دانشجو ام ، و اکانت ویرگولم ادامه ش بدم.</p><p>این وبلاگ ، خودم هستم، وقایع و افکار خودم رو مینویسم ، وبلاگ المپیاد بلاگفا یک دختر ۱۷ ساله ام که امسال اخرین فرصت المپیاد دادنش بود، و اون وبلاگی که توش دانشجو ام ، باید قصه ی زندگی اون پسر رو جلو ببرم، و تو اکانت ویرگول،از دید یک زن مسن به قضایا نگاه کنم.</p><p>میدونم که نامردیه و احمق فرض کردن مخاطب کار درستی نیست.</p><p>اما اینطوری میتونم از جهات مختلفی به نوشتن نگاه کنم.به قصه های مختلف،و طبیعتا باید توی هر وبلاگ قلم متفاوتی داشته باشم.</p><p>از همین امروز شروع میکنم.امیدوارم مشکلی پیش نیاد.(همین چند دقیقه پیش یکی از وبلاگام و پس گرفتم و خوشحالم).</p><p>پ.ن: خواهشا فکر نکنید دیوانه ام.فقط نوشتن رو دوست دارم.</p><p>پ.ن۲: قطعا دیوانه ام.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/186/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Do it</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/185</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/185</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Feb 2025 13:46:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ولنتاینه و من نشستم با هیدروکربن ها عشق بازی میکنم.
Be و Al هم بعد مشقت های فراوان با خوندن خطبه ی داتیو به هم رسوندم.
چقدر من با نمکم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ولنتاینه و من نشستم با هیدروکربن ها عشق بازی میکنم.</p><p>Be و Al هم بعد مشقت های فراوان با خوندن خطبه ی داتیو به هم رسوندم.</p><p>چقدر من با نمکم.</p><figure class="image"><img src="https://biaupload.com/do.php?imgf=org-44c7c6d0966e1.jpg"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/185/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>?Who is she</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/184</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/184</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Feb 2025 04:44:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[‌امشب رو بیدار موندم به یاد تابستون ۱۴۰۲.
باشد که رستگار شویم.
*از چند روز بعد مینویسم،بانی رو سر هیچی کشتن و الان این پست نه تنها واسم جنبه انگیزشی نداره بلکه بهم یاد اوری میکنه که تهش قرار نیست هیچ گوهی بشم=)*]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>‌امشب رو بیدار موندم به یاد تابستون ۱۴۰۲.</p><p>باشد که رستگار شویم.</p><p>*از چند روز بعد مینویسم،بانی رو سر هیچی کشتن و الان این پست نه تنها واسم جنبه انگیزشی نداره بلکه بهم یاد اوری میکنه که تهش قرار نیست هیچ گوهی بشم=)*</p><figure class="image"><img src="https://biaupload.com/do.php?imgf=org-8f5c588e90371.jpg"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/184/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تیتروار</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/183</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/183</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Feb 2025 18:59:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۳۰۰ تومن کم دارم و موعد قسطم هم اخر بهمنه، همین هفته دیگه.سردرد دارم.ارشد پیاممو سین کرده و جواب نمیده،و خب اگر قرار بود فردا برای وزن کشی فدراسیون باشم،تاحالا بهم گفته بودن.سرفه میکنم.و مینویسم.فردا تعطیل نیست.از این بابت عصبی ام.هر کسی ی اعتیادی داره،اما من یادم نمیاد اعتیادم دقیقا چی بود،فقط یادم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<ol style="list-style-type:decimal;"><li>۳۰۰ تومن کم دارم و موعد قسطم هم اخر بهمنه، همین هفته دیگه.</li><li>سردرد دارم.</li><li>ارشد پیاممو سین کرده و جواب نمیده،و خب اگر قرار بود فردا برای وزن کشی فدراسیون باشم،تاحالا بهم گفته بودن.</li><li>سرفه میکنم.و مینویسم.</li><li>فردا تعطیل نیست.از این بابت عصبی ام.</li><li>هر کسی ی اعتیادی داره،اما من یادم نمیاد اعتیادم دقیقا چی بود،فقط یادمه سعی کردم جایگزینش کنم،و هی اینکارو تکرار کردم و حالا به همه چیز معتادم.به تموم کردن یک فصل پیکی بلایندرز تو یک روز.به حملات عصبی ای که دارم.به پیچوندن کلاس های ماز.به المپیاد نخوندن،یا بیش از حد خوندن.در نهایت،به هیچکاری نکردن.</li><li>گفتم که سردرد دارم،خیلی جدیه.</li><li>حالم از دختر ها به هم میخوره.</li><li>همه ی آهنگ هام رو حذف کردم.الان فقط ویس panda واسم مونده،از شعری که واسم گفته بود،ی فایل مدیتیشن،کوچ بنفشه ها از فرهاد و ی مشت اهنگ خزوخیل کرمانشاهی.</li><li>چشمام میسوزه.</li><li>کاش هیچوقت با توسعه فردی اشنا نمیشدم.اینطوری شده که هر بار سقوط میکنم،۱۰ ها برابر دفعه ی قبل سخت تر بلند میشم.صرفا چون نسخه ی ایده الی که از خودم دارم هر بار دست نیافتنی تر میشه و من عاجز تر.</li><li>کاش تابستون شیمی عمومی و تموم میکردم که اینطور وبال گردنم نشه.</li><li>تابستون،تابستون دقیقا چه غلطی کردم؟ ۴ فصل stranger things دیدم.درسته.</li><li>دیگه نمیتونم ادامه بدم.اصلا اغراق نمیکنم.نمیتونم.به ی سکوی پرش نیاز دارم،تا سقوط کن..نه منظورم اینه که ی شروع جدید داشته باشم.</li><li>مغزم مریضه،حالم مثل اکبر اکسیر.</li><li>دلم به حال ادم هایی که تا به حال از اکبر اکسیر شعری به گوششون نخورده میسوزه.</li><li>وقتی بمیرم مریض خواهم شد.</li><li>راستی ، کی بشه خانم به ما پا بده؟</li><li>امروز رفتم تمرین،طناب زدم،دویدم،تمرین سرعتی داشتم اما انگیزه و نظمی نبود چون میدونستم مسابقه ای در کار نیست.</li><li>امیدوارم فردا رو نبینم.خیلی کلیشه ای بنظر میاد این جمله،شخصا اگه ببینم کس دیگه ای داره میگه ش و چسناله میکنه یکی میزنم تو تخ..ببخشید،تو صورتش و میگم احمقی؟ اما چی بگم،احمقم.جای بحث نیست.</li><li>این احوالات نا ارومم به خاطر کارنامه ی فرداست،قراره ۲ تا تک داشته باشم ، تو ۳ ، ۴ تا از درس ها نمرات پایین تر از حد انتظار(عربی.) و نمیدونم چطور از اخرین شبی که قراره با درصد شرم کمتری زندگی کنم لذت ببرم.</li><li>شرم،کاش میتونستم توضیحش بدم.فقط همین که از ۱۲ سالگی گریبانم شده.بابت هر لقمه ای که توی این خونه میخورم.</li><li>سردرد دارم.وحشتناکه.نور اذیتم میکنه.یاد اون لحظه ای میوفتم که مشاور مدرسه درباره حملاتم ازم پرسید و گفتم دریچه میترالم مشکل داره و بعد مکالمه درحالی پیش رفت که داشتم توضیح میدادم چه موقعیتی مسبت به دهلیز و بطن داره و نقشش تو گردش خون چیه.چه احمقی هستی.</li><li>وبلاگای قبلیم و میخونم و حالم بدتر میشه،ی اعتیاد دیگه.</li><li>الانه که کلاس خیراندیش شروع بشه.منم میشینم قسمت ۴ فصل۲ پیکی بلایندرز و میبینم،به این میگن وقت شناسی.</li></ol>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/183/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کی بشه.</title>
		<link>https://amadam.blogix.ir/post/182</link>
		<guid isPermaLink="true">https://amadam.blogix.ir/post/182</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Feb 2025 11:13:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مسابقه به احتمال ۹۹ درصد کنسله
هر وقت خواستم چیزی کنسل شه میام اینجا مینویسمش.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مسابقه به احتمال ۹۹ درصد کنسله</p><p>هر وقت خواستم چیزی کنسل شه میام اینجا مینویسمش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://amadam.blogix.ir/post/182/comment</comments>
		<dc:creator>!Interrupted</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>